ساعت حدود ۱۰ بود با من تماس گرفت . تعجب کردم ، چون انتظار تماس در این موقع از روز را از او نداشتم . باصدایی گرفته و خسته که مشخص بود طبق معمول تا صبح بیدار ومشغول مطالعه و کار بوده احوالپرسی کرد. گفتم خبر قیصر را شنیدی ؟ پفی کشید و گفت : آره به همین خاطر تماس گرفتم ، خبر را که صبح شنیدم شعری برایش نوشتم اگر حوصله داری بخوانمش.
با این حرفش به یک باره مرا برد به شانزده ، هفده سال پیش ، به زمانی که باهم در اتاقی در خانه ی پدری زندگی می کردیم . صبح با صدای بستن در کیفش و بوی ادکلن منتشرشده اش در هوای اتاق بیدار می شدم .
می گفت : بلند شو! ، مدرسه ات دیر نشه ؟!
بعد از چند بار غلت زدن بلند می شدم ودر رختخواب می نشستم تا خواب از سرم بپرد.او هم آماده شده بود و کفش هایش را که شب قبل همراه کفش های خودم برایش واکس زده بودم پا می کرد و می رفت سر کار.
آن وقتها معمولا اولین کسی که شعرها و نوشته های ابوالفضل را می شنید وحتی هنگام نوشتن می خواند ، من بودم. بعضی اوقات کلماتی را که می خواست عامه فهم بودنش را بسنجد از من می پرسید وبه نوعی روی من امتحان می کرد.
خب دوازده سالی بیشتر سن نداشتم و اگر من متوجه می شدم ، صد در صد برای بیشتر مردم قابل درک وهضم بود . ولی در این چند سال اخیر دلیلش از خواندن مطالبش برای من این نبود، او می خواست مرا که دیگر یکی از مخاطبان جدی اش شده بودم ، در جریان بگذارد وعلت دیگرش هم این بود که می دانست شنیدن کارهایش را با صدای خودش بیشتر دوست دارم.
وقتی پشت تلفن شروع کرد به خواندن شعری که برای "قیصر امین پور" نوشته بود ، صدای خسته و غم دارش بیشتر از شعر مرا غمین کرد.
زیاده حرف نمی زنم شعر را بخوانید:
در بدرقه دوستم قیصر امین پور
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد
****
آه، آه ، آه ، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- ای دریغ آن که رفت ....
- ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه
****
رود، رود، رود، رود
رود گریه جماعت کبود
در فراق آن که رفت
در عزای آن که بود
«دیر ماندهام در این سرا... » ولی شما ، عزیز
«ناگهان چه قدر زود...»
سه شنبه 8 آبان ماه 1386
همین شعر در: فارس