شيخ اجل «سعدي» + «ملّا نصرالدّين»
«سگي پاي صحرا نشيني گزيد
شب ازدرد بيچاره خوابش نبرد
پدررا جفا كرد و تندي نمود
***
برآشفته شد مرد صحرانشين
شد از دورپيدا،سگ سرفراز
زجا جست و دمب درازش گرفت
سگ بي نوا با تني زخم وزار
بماليد بر زخم پا ، پوزه اي
بگفتا كه : من اهل يك رنگي ام
مرا رنج از اين علت بعدي است