تبليغاتX
ملاّ - حكايت شراكتي!

 

 

شيخ اجل «سعدي» + «ملّا نصرالدّين»

 

 

«سگي پاي صحرا نشيني گزيد
به خشمي كه زهرش زدندان چكيد
شب ازدرد بيچاره خوابش نبرد
به خيل اندرش دختري بود خرد
پدررا جفا كرد و تندي نمود
كه آخر تورا نيز دندان نبود؟»

***

برآشفته شد مرد صحرانشين
بكرد اندر آن دشت، چندي كمين
شد از دورپيدا،سگ سرفراز
به گوشي بلند وبه دمبي دراز
زجا جست و دمب درازش گرفت
دمر كرد سگ را وگازش گرفت
سگ بي نوا با تني زخم وزار
زصحرا نشين كرد آخر فرار
بماليد بر زخم پا ، پوزه اي
كشيد از سر «بي كسي» زوزه اي
بگفتا كه : من اهل يك رنگي ام
خباثت نشد موجب لنگي ام
مرا رنج از اين علت بعدي است
كه پنداشتم دوره ی سعدي است !

 

 

یکشنبه بیست و نهم مهر 1386محمد |

Balatarin
 
پشتیبان بلاگفا -