يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچكس نبود.
روزى، روزگاري، يك گرگى بود در ولايت غربت كه به مرور زمان دندانهايش ريخته بود و رغبتي هم به شكار نداشت.
اين گرگ زبان بسته، روزها ميرفت مينشست بالاي كوه و رفت و آمد گوسفندها را تماشا ميكرد و به ياد ايّام جواني، آههاى سوزناك ميكشيد.
يك روز، همين طور كه داشت از بالاى كوه، عبور گلّه را تماشا مىكرد، وقتي تمام گوسفندها از ميان درّه گذشتند، متوجه شد كه يك برّه كوچك نازنيني، پايش لاي شكاف سنگ گير كرده و از بقيه جا مانده. گرگ دلش به حال برّه به رحم آمد و از كوه سرازير شد پايين و رسيد پيش برّه. برّه كه از ديدن گرگ، حسابى ترسيده بود، رو كرد به گرگ و گفت: "تو را به خدا مرا نخور." گرگ با حسرت سرى تكان داد و با پوزخند گفت: "نترس پدر جان، من كه گرگ راست راستكى نيستم.
من يك گرگ بىآزارى هستم كه نمىتوانم برّه بخورم."
بره گفت: "پس چى مىخورى؟"
گرگ گفت: "هر چى گيرم بيايد. يك روز علف مىخورم، يك روز هويج، يك روز چغندر. خيلى هم كه هوس كنم، مىروم در شهر، يك پُرس چلو كباب مىخورم." گرگ اين را گفت و كمك كرد تا پاى بره از لاى شكاف سنگ آمد بيرون.
بره با تعجب نگاهى به گرگ انداخت و گفت: "چرا مرا نخوردى؟" گرگ گفت: "يا للعجب! چه دوره و زمانهاى شده. اگر بخوريم، مىگويند چرا خوردى؟ اگر نخوريم، مىگويند چرا نخوردى؟! ببين عزيز دلم، من اصلاً دندان ندارم. تازه آن روزى هم كه دندان داشتم، خيلى رمانتيك و حساس بودم. به همين خاطر، همان وقت هم كسى مرا به گرگ بودن قبول نداشت." [بنده نگارنده ضمن تأييد اظهارات گرگ، به عرض مىرساند كه گرگ مذكور در گفتارش كاملاً صادق است.
بره حرفهاى گرگ را شنيد و گفت: "تو كه دندان ندارى، اگر يك روزى، روزگارى، يك سگ گله به تو حمله كند، چه كار مىكنى؟" گرگ گفت: "فرار مىكنم، گرچه مىدانم كه ديگر در اين سن و سال، حال فرار هم ندارم."
بره سرى تكان داد و بنا كرد به گريه كردن.
گرگ گفت: "بميرم الهى، براى من گريه مىكنى؟"
بره گفت: "نه براى خودم گريه مىكنم. چون تا حالا ديگر حتماً گله ما به مرتع رسيده و حسابى چريده است. تا من به آنجا برسم، ديگر چيزى نمانده تا من بخورم."
گرگ گفت: "اين كه ناراحتى ندارد. بيا دنبال من، يك جايى سراغ دارم كه يونجه تر و تازهاى دارد.
بره دنبال گرگ به راه افتاد و گرگ او را برد به يك جايى كه هيچ كس از وجودش خبر نداشت. بره با خوشحالى، تمام يونجههاى تر و تازه را خورد. وقتى چريدنش تمام كرد، گرگ او را از يك راه ميان بُر، رساند به گلهاش.
فرداى آن روز، گرگ در حال چُرت نيم روزى بود كه بره آمد سروقتش. گرگ با خوشحالى از بره استقبال كرد و گفت: "سلام، چه عجب از اين طرفها؟" بره گفت: "آمدهام تا مرا ببرى به يك جايى كه يونجه تر و تازه داشته باشد."
گرگ گفت: "راستش را بخواهى ،من فقط همان جاى ديروزى را مىشناختم كه تو را بردم. اگر چند روزى مهلت بدهى، مىروم مىگردم يك جاى خوب ديگر برايت پيدا مىكنم." بره گفت: "چى چى را چند روز مهلت بدهم؟ همين امروز بايد مرا ببرى به يك يونجهزار خيلى خوب." گرگ گفت: "متأسفم. من امروز خيلى خستهام. باشد براى يك روز ديگر." بره گفت: "باشد، خودت خواستى. من هم متأسفم چون مىخواهم بروم جاى تو را به سگهاى گله اطلاع بدهم."
گرگ با ناراحتى سرى تكان داد و گفت: "كه اين طور، پس مىخواهى حق السكوت بگيرى." بره گفت: "تو اسمش را بگذار حقالسكوت. من به اين مىگويم: درك متقابل."
گرگ آهى كشيد و راه افتاد بره را برد به يك جايى كه يونجههاى تر و تازه داشت.
از آن روز به بعد، هر روز بره مىآمد و گرگ را مجبور مىكرد كه يك يونجهزار جديد به او نشان بدهد.
گرگ بيچاره كه از دست اذيت و آزار بره كلافه شده بود، يك روز فكر بكرى به نظرش رسيد. يك روز كه رفته بود به شهر تا چلوكباب بخورد، داد برايش يك دست دندان مصنوعى ساختند.
فرداى آن روز، دوباره سر و كلّه بره پيدا شد. به محض رسيدن، رو كرد به گرگ و گفت: "آهاى، پاشو مرا ببر به يونجهزار."
گرگ گفت: "باشد ولى صبر كن اول دندانهايم را مسواك برنم."
بره گفت: "چاخان. تو كه دندان ندارى." گرگ گفت: "چرا ندارم. پس اين چيه؟" و غرشى كرد و دندانهايش را نشان داد. بره تا چشمش به غرش گرگ و دندانهاى تيزش افتاد، پا به فرار گذاشت و ديگر آن طرفها پيدايش نشد.
ما از اين داستان نتيجه مىگيريم كه گرگ حيوان نجيبى است!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونهش نرسيد!