اگر به اسپوتا بشوید ، دریاچه چیچست پر از ملح را با انسانهای آرمیده بر روی آبش رویت خواهید کرد.
(این را می گویم چون یاد دارم هروقت پدر از دیر آمدنم می پرسید شروع می کردم به تعریف از جایی که رفته بودم و با آب و تاب از جاذبه های آن مکان می گفتم ...پس از بقیه سفر بگویم و همانند پدر حواستان را از دیر کردنم پرتاب کنم به زیبایی های این شهر که واقعا تعریفی است.)
آری اگر بدانجا روید، مواج بودن صدای رشید بهبود اف را درخواهید یافت که چرا چنین است؟ و عاشیق ها را و افسانه ی سارای را وباغ های انگورش را درک خواهید کرد.
(پدر در این مواقع پلکهایش را مثل الان شما به هم نزدیک می کرد و یک ابرویش را بالا می انداخت که زیبا هست که هست تو چرا دیر آمدی؟ آن وقت من هم مثل الان خودم از کار و سختی و مهم بودنش سخن می راندم....)
در رضائیه جشنواره ای برپا شده بود و شاعران ونویسندگان جوان از استانهای غرب وشمال غرب کشور آثارشان را برای داوری آورده بودند تا محمد رضا بایرامی وخسرو آقایاری و اسماعیل وافسون امینی ببینند.
من وژوبین غازیانی هم از مدعوین محترم! و نمایندگان اداره کل روابط عمومی حوزه هنری بودیم.
(خلاصه بعد از کلی گفتن در مورد کار هایی که کرده بودم ، می گفت برو پی درس ومشقت مثل همین الان که شما می گویید برو پی آپدیت کردنت و گذاشتن مطلب جدید از برادر )
هیچ چیز عوض نشده انگار!!
بنده شاعرى هزار پيشهام
رفته تا فراخناى تنگ شعر
ريشهام
بعد از اين كه آب حيرت از سرم گذشت،
شد هزار توى شعرم اندكى،
آبكى!
×××
من كنار بغض سبز گربهها لميدهام
از نگاه عنكبوت
شعله غرور چنجه را چشيدهام
گر ندارى اى عمو، به گفتههاى من، يقين
دفتر سرودههاى بنده را بيا ببين!
×××
بنده برخلاف وضع ظاهرى كه عاجزم
شاعرى مبارزم!
هر ورق ز شعر من
عطر و بوى خون تازه مىدهد
(بالاخص اگر ميان كاغذش
- روز عيد -
گوشت، از دكان، كسى كند خريد!!)
من به اين زبان و شعر و آب و خاك
عاشقم
در فنون شاعرى - به جان عمهام -
حاذقم!
ليك خستهام من از مكررات
اصلا اين زبان "فينيش"!
"كن پو اسپيك انگليش؟"