يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
ناقلان آثار و راويان اخبار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار چنين حكايت كرده اند كه روزى روزگارى در ولايت غربت پيرمردى بود حكيم و دانشمند كه سه پسر داشت. يك روز پيرمرد، هر سه پسر را پيش خود نشاند و گفت: «اى فرزندان من و اى عزيزان من و اى نور چشمان من و اى ميوه هاى دل من و اى نتايج عمر من و اى... [بنا به ضرورت ايجاز، سى و دو سطر از بخش خطاب كلام پيرمرد فرزانه حذف به قرينه شد. توضيح از نگارنده] بارى اى عزيزان پدر، بدانيد و آگاه باشيد كه سفر فوايد بسيار دارد و آدمى در سفر پخته مى شود و بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى. اكنون كه شما هر كدام براى خودتان مردى شده ايد، بهتر است بار سفر ببنديد و هر يك به راهى برويد تا هم تلخ و شيرين سفر را بچشيد، هم تجربه بيندوزيد. دعاى خير من هم بدرقه راهتان.»
صبح فردا هر سه پسر بر دست و روى پدر بوسه دادند و راهى شدند.
آنها رفتند و رفتند تا به يك سه راهى رسيدند [محض توضيح عرض مى شود كه در قديم الايام تعداد انشعاب راه ها به اندازه تعداد مسافران يا برادران بود. فى المثل اگر به جاى اين سه برادر قرار بود دو يا پنج برادر سفر كنند، على القاعده اين جاى داستان به يك دوراهى يا پنج راهى مى رسيدند. به پايان رسيد توضيح لازم نگارنده].
وقتى برادران به سه راهى رسيدند بر سر و روى هم بوسه دادند و از هم جدا شدند.
اما بشنويد از برادر اول كه راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك درخت و چشمه اى. آن جا زير درخت نشست و سفره اش را باز كرد و نان و پنيرش را خورد و براى استراحت دراز كشيد. همين كه چشمانش را بست، دو تا كفتر پروازكنان آمدند بر شاخه اى از درخت، بالاى سرش نشستند. كفتر اولى گفت: خواهر جان(!) كفتر دومى گفت: «جان خواهر» كفتر اولى گفت: «مى دانى اين جوان كيست و از كجا آمده است و مقصودش از سفر چيست؟» كفتر دومى گفت: «نه». كفتر اولى گفت: «اين جوان از ولايت غربت آمده و مى خواهد به پختگى برسد.» كفتر دومى گفت: «پس اگر مى خواهد به اين مقصود برسد، بايد از راه سمت چپ برود، آنجا در جنگل به منظور خود خواهد رسيد.»
وقتى كفترها پر زدند و رفتند، برادر اول كه خود را الكى به خواب زده بود، بلند شد و از راه سمت چپ رفت تا به جنگل رسيد. توى جنگل چند آدمخوار او را گرفتند و توى ديگ گذاشتند و وقتى به پختگى كامل رسيد، او را خوردند!
اما بشنويد از برادر دوم كه رفت و رفت تا رسيد به يك خليج هميشه فارس. آنجا كه رسيد رفت در يك قهوه خانه. قهوه چى گفت: «اينجا به چه منظور آمده اى؟» گفت: «به منظور چاى خوردن و كسب تجربه و پختگى.» قهوه چى گفت: «كار و پيشه ات چيست؟» گفت: «هيچ.» قهوه چى گفت: «دوست دارى در نيروى هوايى استخدام شوى؟» گفت: «بله.»
پس قهوه چى او را در قايق نشاند و به كيش برد و در آنجا به او چتربازى آموخت و به گفته شاهدان عينى در اين حرفه به درجه اى از پختگى رسيد كه ته گرفت و در همان ولايت ماندگار شد.
و اما اى جان خواهر و اى عزيز برادر بشنويد از برادر سوم كه رفت و رفت تا رسيد به يك مدرسه غيرانتفاعى. گفتند: «دوست دارى سواد ياد بگيرى؟» گفت: «بله.» گفتند: «فلان مبلغ شهريه به اين حساب بريز و بيا.» ريخت و آمد و بعد از چهارده سال ديپلم گرفت. [معلوم مى شود كه برادر فوق الذكر به علت ضعف در رياضيات، در سال هاى پنجم ابتدايى و سوم راهنمايى مردود شده است. توضيح از بنده نگارنده]. پس از گرفتن ديپلم به او گفتند: «ليسانس دوست دارى؟» گفت: «چى هست؟» گفتند: «مدركى است كه دلالت دارد بر فضل و دانش و برترى تو بر ديگران و اگر داشته باشى، هماى دولت و سعادت بر سرت مى نشيند و پشت ميز مى نشينى و...» گفت: «بله، دوست دارم.» پس كنكور دانشگاه شركت كرد و شهريه داد تا چهار سال و ليسانس گرفت. گفتند: «اگر همتى كنى و شهريه اى بدهى و چهار سال دندان بر جگر بگذارى، دكترا هم مى توانى گرفت.» كرد و داد و گذاشت و گرفت.
بعد از اخذ دكترا با هزار منت كشى به واسطه پارتى و با اثبات توانمندى علمى و عملى، به عنوان معلم به استخدام دانشگاه پودمانى صفرآباد عليا درآمد. نامبرده در حال حاضر به تدريس «خام بدم، پخته شدم، سوختم» مشغول است و با شندر غاز حقوق معلمى مى سوزد و مى سازد.
ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه پشت سر مسافر گريه شگون نداره! قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد.