كنون كه خسته و درمانده ام من درويش
چه سازم ار نگشايم به مدح جانان ، نيش:
تو حق به جانبي ار ناز مي كني اي دوست
كه نيست مثل تو در چين وگينه و اتريش
لبان سرخ تو شيرين وگفته ات دلچسب
درآن مكان كه تو باشي چه حاجتي به سريش
به راه عشق تو بسيار من بز آوردم
كه خود معاينه ديدم نه بره بود ونه ميش
بگو كه ميل دلت چيست ، كاندرين درگه
نه حاجتي به قر است و نه حاجتي به قميش
اگر وصال تو گردد ميسر اي محبوب
مرا به مشرق و مغرب ، گشاده گردد نيش !
ولي دريغ ، ندارم پشيزي اندر جيب
به گور فقر ببارد ز آسمان آتيش
در آسمان جهان يك ستاره كه … حتي
به بام خانه ندارم نه ماهواره نه ديش
به خنده گفت مرا مهربان من كه : بگير
طريق صابري و ره به دل مده تشويش
ز بانك اگر طلب وام ازدواج كني
خزانه اي به تو بخشد «ز گنج قارون بيش»
بگفتمش : برو بابا دلت خوشه ، من پا
به قصد خواستگاري نمي گذارم پيش
حقير حال ندارد كه ده دقيقه تمام
بايستد به در باجه تا بگيرد فيش
و گرنه هر طرفي بانكهاي رنگارنگ
نشسته اند به راهم ز شوش تا تجريش …
×××
در سراي بزرگان دگر مزن «ملا»
كه بهر آب گر آنجا گرو گذاري ريش،
به آب مرحمتي مر تو را غريق كنند
چنين كنند بزرگان چو كرد بايد … كار !

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386محمد
|