مثنوي ملانا ۲
گوش بگشا اي حسام الدّين حسن!
بگذراز آن پيرزن تا زين سبق
تا نپنداري كه خالي بسته ام
بود دكانداري اندر شهر« ري »
كاسبي مي كرد از راه حلال
ديد با اين زحمت و اين درد سر
دلخور از برنامه ْ بازار شد
چون«گران كردن» ز دولت ديده بود
جنس هاي خويش را اندر نهان
شب مصمّم تا كه در اين راه شد
دستبندش زد كه :« نفرين بر تو باد
باعث اين كفرورزي كيست، كيست ؟
خواست تا لب وا كند آن بينوا
تا مصمّم گشتي اندر راه كج
باعث اين نابساماني تويي
هست عمري زير چنگال توييم
مردو زن گشتند گرد آن دو ، جمع
كوس رسوايي در آفاقش زدند
شرح آن شلاّق وآن خوف و خطر
زان عتابش عقده اي در سينه شد
گفت يك سر با وزيران ودود
كاي شما اندر گراني اوستاد
از شما تقليد كردم، يك نفس
رونق كار شما در چيست، چيست ؟
گفت يك تن زان ميانه، كاي عمو
«خلق را تقليدشان بر باد داد
آن كه عاقل بود، فهميد اين كلام