تبليغاتX
ملاّ

 

از روي دست « سهراب سپهري »


[با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود
ميوه ها آواز مي خواندند
]:

« هاي اي آقاي خوش تيپ جوان،‌ آهسته تر ، برگرد!
هان بيا بنشين تو اينجا پيش ما چمباتمه گانه
- بي چك و چانه -
بعد، راحت حجم ما را پيش بيني كن
لمس كن ما را يكايك با نگاه خواهري!«1» - در دست
بعد هم بفشارمان با شست
از ميان ما سوا كن راحت و آرام و، بي تعجيل
تك به تك بگذار در زنبيل »
***
من جلو رفتم
و كمي احوالپرسي كردم از ايشان:
هان سلام اي سيب!
اي شريف آبادي هيكل درشت
و شما اي كيوي و زردآلو و گيلاس
و تو، آنك اي خيار ترد و گل بر سر
قامتت باريك باد و قيمتت ارزان!
... آه بادمجان، تو را با خود نخواهم برد
و تو را هرگز نخواهم خورد
چون ندارم هيكل و طعم تو را من دوست...
- هان مرا با خود ببر...
- هرگز!
- با تو مي آيم به هرجا مي روي...
- خاموش!
غير بادمجان تمام ميوه هاي نازنين در صف
تا بگيرم بنده با دست مبارك از همه كنكور
هركه باشد در فنون « ميوه گي »! از هر جهت تكميل
مي شود بعد از ثبوت اولويت، وارد زنبيل!
***
- در همه!
[بي ربط و بي جا
مرد ميدان دار مي گويد...
بنده كار خويشتن را مي كنم، اي ميوه هاي خوب ]
- در همه مرد حسابي، حضرت عالي مگه گوش ات كره يا
حرف حاجيتو نمي فهمي؟
كي اجازه داده كه شوما ميوه ها را جدا كني، هان؟«2»
- ميوه ها گفتند،
ميوه هاي خوب
ميوه هاي تازه مرغوب
ميوه هايي كز خيابان بنده را ديدند...
- ميوه ها بر هرچه... خنديدند
- هان چه گفتي، هان؟
هيچ مي داني كه ميوه چيست؟
ميوه يعني روح يك احساس در يك صبح باراني
و چراغ روشن يك آه
و سرود مبهم يك چاي با ليموي عماني
ميوه يعني من
ميوه يعني تو
ميوه، يعني نقطه اي در واژه « سوراخ »!
ميوه يعني...
لامروت ! آخ... !
***
من به خانه باز گشتم، و عيالم گفت:
« ميوه از ميدان خريدي هيچ؟ »
بنده گفتم: « نيچ! »«3»
و كنار آينه رفتم
و در آن ديدم كه بادمجان پاي چشم اين چاكر
با هزار اطوار و صد ها ناز و دهها قر
مي زند لبخند و مي گويد:
« من كه گفتم خواهم آمد حضرت شاعر‌ »!

***
پاورقي:
«1»- اصطلاحي است كه ميوه ها براي پيشگيري از تصورات! منكراتي به كار مي برند.
«2»- مختصر به هم خوردگي وزن در اينجا ناشي از ناآشنايي ميدان دار ناشي با قواعد شعري مي باشد!
«3»- معمولا شاعراني كه چهار دندان جلوشان بر اثر اصابت به كسي(مثلا يك نفر ميوه فروش!) جابجا شده باشد، «نوچ» را اين طور تلفظ مي كنند!
***

 

در ضمن منتظر یک خبر نیز باشید !!

 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386محمد |

Balatarin

 

 

 

« تقديم به همرزمان احساسمندم كه با سلاح شعر نو، پدر هرچي نارسايي است را (!) در آورده اند ! »

بيا اي مهربان تر
بيا اي ذهن تبدار چغندر !
به حال بنده بنگر
ببين دستان بي انصاف فرهنگ
چطوري بنده را اينجا تك انداخت
الاغ بد لگام بخت و اقبال
به مخلص جفتك انداخت
من اكنون شاعري آوازه خوانم
جوانم
پر است از شعر نو، احساسدانم !
***
تمام شعرهاي من قشنگ است
مضامين كلام بنده شادند
گشادند
ولي سوراخ رزق بنده تنگ است !
در اين جا اندكي جاي درنگ است !!
***
بله، من شاعر عصر فضايم
براي اين كه از امواج موزون كلاسيك،
جدايم
- به جان بچه هايم !_
زبان بنده مقداري دراز است !
چرا؟ چون شعر من پر رمز و راز است !
بيا اي جان شيرين !
بيا پهلوي من يك لحظه بنشين
بيا از راهيان شعر نو شو
كنار دفتر شعرم « ولو » شو
بخوان از دفترم ، شعري به صد شوق
بگو : « به به ، به اين ذوق ! »
***
هلا ! اي آشناي احتمالي
از اين اشعار عالي
بگير از من دو كيلو
به جايش
بده يك كاسه از آن آش آلو !
كه اين، با آن يكي ، از حيث تأثير
ندارند هيچ توفير !

دوشنبه هفتم آبان 1386محمد |

Balatarin


من اندر كوچه « صغري » را نظر كردم !
به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد،
من احساس خطر كردم
از آنجا با دلي غمگين
به صد حسرت، گذر كردم !
***
هلا، اي مادر صغري !
منم، من شاعري احساس مند از خطه تهران !
منم بيچاره اي از نسل بابا طاهر عريان !
منم آواره اي مفلوك و سرگردان !
براي خواستگاري آمدستم، هاي !
به روي بنده در بگشاي
بيا اين شعر پر احساس را از دست من بستان
مرا با مهرباني پيش خود بنشان !
پسرهاي تو، ديشب بنده را بر تير برق كوچه بربستند
به گرد بنده بنشستند
به جرم خواستگاري، هفت دندان مرا با مشت بشكستند !
به پاي چشم من، نقشي كه مي بيني
خدا داند كه بادمجان كرمان نيست !
حريفا ! جاي مشت است اين !
به پاي لنگ و چشم لوچ من بنگر
مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا
هلا، اي مادر صغري !
بيا نزديك، در بگشا !
***
وزير ازدواجا ! بنده اين جا، گشتم از اندوه، جزغاله !
وزيرا ! بنده هستم نوجواني سي، چهل ساله !
من اندر حسرت شيرين صغري، همچو فرهادم
من اكنون ساكن ويرانه هاي باقر آبادم
- مريد مير « داماد »م ! -
ندارم خانه اي، كاري، زميني، ثروتي، چيزي
درون ميز گرد هفته ات، يك شب
بيا، بنشين قضايا را به مخلص، خوب حالي كن
به مثل پيش از اين ها، ماجرا را ماستمالي كن !
كه من آن سان كه مي بينم
ز كارت بوي توفيقي نمي آيد !
- تو با باباي صغري، گاو بندي كرده اي شايد !-
***
هلا، اي شيشه بر، برگو كجايي؟ هاي؟
گرفتم انتقام آن كتك ها را
بكن شادي كه من ديشب
شكستم شيشه هاي خانه باباي صغري را !

شنبه پنجم آبان 1386محمد |

Balatarin

اگر به اسپوتا بشوید ، دریاچه چیچست پر از ملح را با انسانهای آرمیده بر روی آبش رویت خواهید کرد.

(این را می گویم چون یاد دارم هروقت پدر از دیر آمدنم می پرسید شروع می کردم به تعریف از جایی که رفته بودم و با آب و تاب از جاذبه های آن مکان می گفتم ...پس از بقیه سفر بگویم و همانند پدر حواستان را از دیر کردنم پرتاب کنم به زیبایی های  این شهر که واقعا تعریفی است.)

آری اگر بدانجا روید، مواج بودن صدای رشید بهبود اف را درخواهید یافت که چرا چنین است؟ و عاشیق ها را و افسانه ی سارای را وباغ های انگورش را درک خواهید کرد.

(پدر در این مواقع پلکهایش را مثل الان شما به هم نزدیک می کرد و یک ابرویش را بالا می انداخت که زیبا هست که هست تو چرا دیر آمدی؟ آن وقت من هم مثل الان خودم از کار  و سختی و مهم بودنش سخن می راندم....) 
در رضائیه جشنواره ای برپا شده بود و شاعران ونویسندگان جوان از استانهای غرب وشمال غرب کشور آثارشان را برای داوری آورده بودند تا محمد رضا بایرامی وخسرو آقایاری و اسماعیل وافسون امینی ببینند.
من وژوبین غازیانی
 هم از مدعوین محترم! و نمایندگان اداره کل روابط عمومی حوزه هنری بودیم.

(خلاصه بعد از کلی گفتن در مورد کار هایی که کرده بودم ، می گفت برو پی درس ومشقت مثل همین الان که شما می گویید برو پی آپدیت کردنت و گذاشتن مطلب جدید از برادر )

هیچ چیز عوض نشده انگار!!

 

 بنده شاعرى هزار پيشه‏ام
 رفته تا فراخناى تنگ شعر
 ريشه‏ام
 بعد از اين كه آب حيرت از سرم گذشت،
 شد هزار توى شعرم اندكى،
 آبكى!
   
×××
 
من كنار بغض سبز گربه‏ها لميده‏ام
 از نگاه عنكبوت
 شعله غرور چنجه را چشيده‏ام
 گر ندارى ‏اى عمو، به گفته‏هاى من، يقين
 دفتر سروده‏هاى بنده را بيا ببين!
   
×××
 
بنده برخلاف وضع ظاهرى كه عاجزم
 شاعرى مبارزم!
 هر ورق ز شعر من
 عطر و بوى خون تازه مى‏دهد
(بالاخص اگر ميان كاغذش
 - روز عيد -
 گوشت، از دكان، كسى كند خريد!!)

   ×××

 من به اين زبان و شعر و آب و خاك
 عاشقم
 در فنون شاعرى - به جان عمه‏ام -
 حاذقم!
 ليك خسته‏ام من از مكررات
 اصلا اين زبان "فينيش"!
 "كن پو اسپيك انگليش؟"


یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386محمد |

Balatarin
 

وارد باغ شديم
و نمي دانستيم
كه ز واروني بخت
باغبان كرده كمين پشت درخت !
من كه آن عهد زبل بودم و شيطون و بلا
از درختي پر بار
رفته بودم بالا
من شدم غرق شناسايي انديشه يك سيب گلاب
« كه فلك دسته گلي داد به آب ! »
تو شنيدي كه يكي مي آيد
تيز در رفتي و با من گفتي:
« هاي... « ملا »، در رو ! »
بنده في الفور پريدم پايين
تا به خود جنبيدم
باغبان نيز رسيد
حالتم شد نمكين !
چشم شهلاي من از ضربت اردنگي آن بي انصاف
لوچ شد مثل « اوشين » !
باغبان گوش مرا سخت كشيد
آنچنان سخت كه پنداشتي از بيخ بريد !
من به ضرب كتك افتاده به خاك
تو زدي از سر ديوار به چاك !

***
من از آن روز دگر شكر خدا
شده ام ناشنوا (!)
ولي از گردش چرخ و ايام
تو وزيري شده اي صاحب نام !

***
زن من مي گويد:
« اصغري » لخت و پتي ست
« مملي » پاره شده شلوارش
سقف هم نمناك است
ما چه سازيم، اگر در برود زهوارش؟
« با خبر باش كه سر مي شكند ديوارش ! »
و من انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوم !

***
مردمان مي گويند:
« آي... آقاي وزير !
وضع ما آشفته ست
بختهامان خفته ست
توي دنيا، آيا
نيست يك تن كه به فرياد دل ما برسد؟!
هاي... آقاي وزير... ! »
و تو انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوي !

***
بر خلاف كري من كه ز «پيقولاد»* است
گوش ارباب مناصب، كر مادرزاد است
« آنچه البته به جايي نرسد، فرياد است ! »

پاورقي:

* پيقولاد: نوعي از ثقل سامعه كه به واسطه كشيده شدن گوش آدم توسط باغبان به علت بالارفتن از درخت گوجه يا گردو، در خردسالي حاصل مي شود و با انواع ديگرش فرق دارد!

شنبه سیزدهم مرداد 1386محمد |

Balatarin
كفشهايم كو؟!...
دم در چيزي نيست.
لنگه كفش من اينجاها بود !
زير انديشه اين جاكفشي !
مادرم شايد ديشب
كفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
كه كسي پا نتپاند در آن

***
هيچ جايي اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود
كفشستان !
كه به اندازه انگشتانم معني داشت...
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شست پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد
شست پايم به شكاف سر كفش عادت داشت... !

***
نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود...
جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
كه پي كفش، به كفاش محل خواهد داد،
« خواب در چشم ترش مي شكند »
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« ياد باد آنكه نهانش نظري با ما بود »
دوستان ! كفش پريشان مرا كشف كنيد!
كفش من مي فهميد
كه كجا بايد رفت،
كه كجا بايد خنديد.
كفش من له مي شد گاهي
زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صفهاي دراز.
من در اين كله صبح
پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن
و به جايي بروم
كه به آن« نانوايي» مي گويند !
شايد آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم
... اما نه !
كفشهايم نيست !
كفشهايم... كو ؟!

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386محمد |

Balatarin
گفتم: دو روز پيش
رفتم براي سر زدن و پرس و جوي حال
از مادر عيال
اول گلايه كرد
بعداّ به بنده لعنت و نفرين و آيه كرد
وقتي كمي گذشت
مشغول شد به ذكر سجايا و فضل من
از بس كه دم دمي است...

***
گفتم: همين غروب
ديدم درون ميوه فروشي، « مركبات »
گفتم: « ز پرتقال شمالي كمي بده »
وقتي كشيد و داد
فهميدم از نشانه كه بر جعبه ها زده است
اينها همه « بمي » است...

***
گفتم : « عجب كه نيمه پاييز هم گذشت
باران بجز دو قطره نيامد به كوه و دشت
در حيرتم، چرا
باران به اين كمي است؟...

***
گفتم: خريدم از سر ميدان چلو كباب
- از روي اضطرار-
آن هم به اضطراب
كردم تلاش و سعي و نرفت از گلو، فرو
ديدم كباب او
بدتر ز چرم ساغري از حيث محكمي است...

***
گفت: اي جوان رسالت من حكم مي كند
تا ياري ات دهم
دلداري ات دهم
علت، اگر ميان خلايق مچل شود،
معلول حل شود
گر، مادر عيال تو چندي است دم دمي است
گر پرتقال ميوه فروشي همه بمي است
امسال اگر كه بارش باران به اين كمي است
گر بعض گوشتها، بتر از چرم ساغري است
از حيث محكمي است
... بي درد سر، هر آنچه كه مشكل در عالمي است
تقصير « خاتمي » است !

سه شنبه نهم مرداد 1386محمد |

Balatarin

وقايع اتفاقيه !



عمه اي صد ساله دارم من،
شوهرش پنجاه سالي پيش از اين مرده است
بعضي از بدخواه مردم نيز مي گويند:
او ز دست كارهاي عمه ام، بيچاره سم خورده است !
***
عمه ام سربار خرج بنده در اين عهد وانفساست.
زندگي اندر جوارش، سخت و طاقت سوز و جانفرساست !
آي مردم !
در شما آيا جوان ساده اي خام و مجرد نيست ؟
***
عمه ام شايد زماني دختري شيرين زبان بوده است.
شايد آن ايام
بر خلاف گفته بدخواه مردم، مهربان بوده است !
حال آيا باز هم او را نمي خواهيد؟!
***
چند روزي پيش،
عمه ام شكوا كنان مي گفت:
آخ ملاجان ! « من اينجا بس دلم تنگ است »*

پس پريشب مادر مشدي رجب مي گفت:
بين صغري خانم و حاجي حسن جنگ است
بحثشان روي « هوو » و « صيغه » و اين چيزها بوده !
من نمي دانم كه آيا راست مي گويند،
اين كه بعد از اين براي مردها عقد و نكاح و صيغه اجباري است؟!
گر چنين باشد براي من
از ميان خواستگاران، شوهري باب پسند خويش پيدا كن !
خير بيني، خيز و قفل بسته بخت مرا وا كن ! »
***
گويم: « آخر عمه جان ! اينها كه مي گويي
شايعاتي بي پر و بي پاست
عمه ام در حرفش اما، سخت پابرجاست !
پس جوابش مي دهم اين سان:
« عمه جان ! آيا گمان داري برايت خواستگاري هست؟!»
مي دهد پاسخ:
گر كني بالا برايم دست،
« آري ! هست !!
آري ! هست !! »

پاورقي:
*  از آنجا كه عمه بنده كتابهاي مرحوم اخوان ثالث را زياد مي خواند، احتمال مي دهيم اين بيت را از ايشان الهام گرفته باشد.

دوشنبه یکم مرداد 1386محمد |

Balatarin
 
پشتیبان بلاگفا -