تبليغاتX
ملاّ


يكى  بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.روزى، روزگارى در ولايت غربت يك زن و مردى زندگى مى كردند كه فرزندى نداشتند و از اين بابت كلى غصه مى خوردند.

سال ها گذشت تا يك روز كه زن و مرد بيچاره توى خانه شان نشسته بودند و هى آه هاى سوزناك مى كشيدند، يك مرتبه فرشته مهربان ظاهر شد. مرد و زن كه از ديدن فرشته مهربان ذوق زده شده بودند، به پايش افتادند و گفتند: «اى فرشته مهربان، دستمان به دامنت، ما را بچه دار كن.» فرشته مهربان با هزار ضرب و زور و بدبختى، دامنش را از چنگ آنها درآورد و رفت سه كنج سقف اتاق، معلق ايستاد و گفت: «اى بابا، چه خبرتان است؟ من كه متخصص زنان و زايمان نيستم. بدانيد و آگاه باشيد كه اين جانبه؛ يك فرشته مهربانى مى باشم كه آمده ام در اينجا به دنبال پينوكيو و تخصص اين جانبه بيشتر درخصوص اعمال زيبايى و پلاستيك، از قبيل كوچك كردن دماغ و غيره است. بياييد، اين موى دخترخاله من است. آن را آتش بزنيد تا خودش ظاهر شود و مشكلتان را حل كند.»فرشته مهربان يك  تار مو به زن و مرد داد و غيب شد. زن و مرد باعجله، مو را آتش زدند و بلافاصله دختر شاه  پريان ظاهر شد. آنها مشكل شان را با او در ميان گذاشتند و از او كمك خواستند. مخصوصاً زن بيچاره بنا كرد به گريه كردن و گفت: «اين قدر اعصابم از اين بابت ناراحت است كه روزى ۱۰ تا از اين قرص ها مى خورم.»

دختر شاه پريان با تعجب پرسيد: «همين قرص ها كه سر تاقچه است و پشتشان نوشته: شنبه، يكشنبه، دوشنبه...؟!» زن گفت: «بله» دختر شاه پريان سرى به تاسف تكان داد و گفت: «با خوردن روزى ۱۰ تا قرص ضدباردارى، توقع دارى بچه دار هم بشوى؟ اينها را ببر بريز توى جوى آب.»زن قرص ها را برد ريخت توى جوى آب و بعد از ۹ماه و ۹روز و ۹ساعت و ۹دقيقه و ۹ثانيه، يك پسر زاييد به اندازه فندق. اسم بچه را گذاشتند «رستم  قلى خان». سال ها گذشت و در طول اين سال ها رستم قلى خان حسابى رشد كرد و شد اندازه گردو.يك روز كه رستم قلى خان روى دسته چپق پدرش نشسته بود و داشت سبيل هايش را تاب مى داد، مادرش آهى كشيد و گفت: «اى پادشاه ظالم، خدا از تو نگذرد كه شانه چوبى ما را گرفتى و بردى گذاشتى توى خزانه ات.» پدر رستم قلى خان هم كه مى ديد پسرش براى خودش مردى شده و حسابى كيفور بود گفت: «بعله... اگر شانه را نبرده بودند، الان مى داديمش به رستم قلى خان تا سبيلش را با آن شانه كند.»رستم قلى خان گفت: «شانه چوبى؟ كدام شانه چوبى؟»مادر رستم قلى خان گفت: «بله مادر، شانه چوبى. وقتى با پدرت عروسى كردم يك شانه چوبى سرجهازم بود كه در هفت اقليم عالم مثل آن پيدا نمى شد و پدرم آن را به دو قران و نيم از بنگاله خريده بود. پادشاه جابلقا كه حكايت آن شانه را شنيده بود، به ولايت ما لشكر كشيد و شانه را از ما گرفت و برد گذاشت توى خزانه اش.»رستم قلى خان كه خون جلو چشمش را گرفته بود، از دسته چپق پريد پايين و درحالى كه بقچه سفرش را سر چوب مى زد، گفت: «اى پدر و اى مادر گرامى، من همين الان مى روم در ولايت جابلقا تا شانه را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» هرقدر پدر و مادر رستم  قلى خان خواستند مانع رفتن او شوند، حريفش نشدند. سرآخر بر سر و روى او بوسه دادند و روانه اش كردند.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك غول بى شاخ و دم. غول گفت: «آهاى رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» غول گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «ايرادى ندارد. بيا برو توى بقچه من.» غول رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا در پاى كوهى، رسيد به يك مار آرزومند. مار آرزومند گفت: «رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم بگيرم و بياورم سبيلم را با آن شانه كنم.» مار آرزومند گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «چرا نمى شود؟ بيا برو توى بقچه من.» مار آرزومند رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان باز هم رفت و رفت تا رسيد به يك نسيم.

«به كجا چنين شتابان؟» نسيم از رستم قلى خان پرسيد. رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا...» نسيم چشمكى زد و پشت چشمى نازك كرد و گفت: «اى شيطان، پس تو هم مثل من فرارى هستى. جا دارى يا نه؟» رستم قلى خان گفت: «بله، بيا برو توى بقچه من.» نسيم هم رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.باز هم رستم قلى خان رفت و رفت تا رسيد به يك دايناسور. دايناسور گفت: «فوف ايس ايس اوغ غ غ غ  هايس خود خ خ خ خ» رستم قلى خان دايناسور را هم كرد توى بقچه و راه افتاد.رستم قلى خان آنقدر رفت و رفت تا رسيد به ولايت جابلقا و يك سره رفت دم در قصر پادشاه. دست بر قضا پادشاه ولايت جابلقا روى بالكن قصر نشسته بود و بيرون را تماشا مى كرد. رستم قلى خان سينه اش را صاف كرد و داد زد: «آهاى پادشاه ظالم، اگر نمى دانى بدان كه به من مى گويند رستم قلى خان غربتى. اين همه راه را كوبيده ام و آمده ام تا شانه چوبى مادرم را پس بگيرم. اگر پس دادى كه پس دادى وگرنه مى زنم اين ولايت را با خاك يكى مى كنم.»پادشاه جابلقا كه اتفاقاً خيلى هم اهل تساهل و تسامح بود، با تعجب پرسيد: «كدام شانه؟» در همين وقت يكى از نوكرهاى قصر، امان خواست و گفت: «قربانت گردم، ۲۰سال پيش در ولايت غربت اين بنده يك شانه چوبى به قيمت ۵۰ قران از يك زن و مرد كه فرزندى هم نداشتند خريدم. شايد آمده اند همان را پس بگيرند.» پادشاه گفت: «مى گويم آن ۵۰ قران را به تو بدهند، شانه را پرت كن پيش اين  يارو تا برود و اين قدر غربتى بازى درنياورد.» نوكر قصر شانه چوبى چركى را از بغل بيرون آورد و پرت كرد پيش  پاى رستم قلى خان.رستم قلى خان كه ديد پادشاه ظالم، حسابى از جبروت و زور بازوى او ترسيده شانه را برداشت و برگشت به سمت ولايت غربت.

رستم قلى خان بين راه زير يك درختى نشست و بقچه اش را باز كرد. نسيم از بقچه بيرون آمد. رستم قلى خان گفت: «سلام نسيم خانم» نسيم گفت: «اولاً سلام، ثانياً اسم من نسيم نيست اسم اصلى ام يك چيز ديگرى است ولى سه- چهار سالى است كه هر روز يك اسمى دارم. پس هر اسمى دوست  داشتى صدايم كن.» رستم قلى خان گفت: «جل الخالق و بلكه هم جل المخلوق، خب آن سه تاى ديگر كجا هستند، آن غول و مار آرزومند و دايناسور؟» نسيم گفت:«نمى دانم توى راه يك مرضى گرفتند و منقرض شدند. حيف شدند طفلى ها.»رستم قلى خان آهى كشيد و گفت: «خدا بيامرزدشان. خوب بيا يك چيزى بخوريم. من يك مقدارى نان و پنير دارم، تو چى دارى؟» نسيم عشوه اى آمد و گفت: «من اچ آى وى دارم.» رستم قلى خان گفت: «پس خودت بخور، من از اين غذاهاى خارجكى دوست ندارم.» رستم قلى خان غذايش را خورد و بقچه اش را بست و با دخترك خداحافظى كرد و به راه افتاد.اما بشنو از شش  ماه بعد كه سبيل هاى رستم قلى خان به كل ريخت و پدر و مادرش هم كچل شدند و معلوم شد كه نوكر پادشاه ولايت جابلقا كچلى داشته است.ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه رستم قلى خان جوان عفيف و پاكدامنى بوده است. قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه ش نرسيد.

 

در ضمن امروز سالروز میلاد با سعادت برادر هم هست!

تولدت مبارک ای برادر!

 

 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387محمد |

Balatarin

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى روزگارى در ولايت غربت يك مردى بود به نام «آقاملول» و اين آقاملول از صبح كه پا مى شد، مى رفت براى مردم كار مى كرد و شب خسته و كوفته برمى گشت به خانه.

تنها دارايى آقاملول از مال دنيا يك درازگوش پير و از كار افتاده بود و چهار تا سيخ و سه پايه و طاس و دوليچه. با اينكه سنش از چهل سال گذشته بود، هنوز بضاعتى نداشت كه زن بگيرد. اين بود كه شب ها كه تنها توى اتاقكش مى نشست، از زور غصه هى چپق مى كشيد و هى حسرت مى خورد.

گذشت و گذشت تا اينكه يك روز پسرخاله ملول كه سال ها پيش به ولايت جابلقا مهاجرت كرده بود، به او نامه نوشت و از احوالاتش پرسيد. ملول پاسخ نوشت كه: «اى جان پسرخاله، در اين ولايت، احوالات سگ و گربه از اينجانب بهتر است.»

بيست روز بعد يك دعوتنامه از طرف پسرخاله به دست ملول رسيد. ملول هم كه ديد فصل پاييز است و كارى ندارد، طاس و دوليچه و سيخ و سه پايه اش را بار درازگوش پيرش كرد و راه افتاد به طرف جابلقا.

به جابلقا كه رسيد، يك راست رفت به خانه پسرخاله و كلى مورد استقبال واقع شد. فرداى آن روز هم پسرخاله دست ملول را گرفت و برد جا هاى ديدنى ولايت جابلقا را نشانش داد و بعد رفتند توى يك پارك نشستند. ملول چپقش را چاق كرد و هر دو پسرخاله از حال و روزشان گفتند. وقتى پسرخاله ملول از وضع پريشان او با خبر شد، گفت: «چرا توى همين ولايت جابلقا نمى مانى؟ مهار كارت را بده دست من، خودم ظرف يكماه همين جا برايت خانه و زندگى درست مى كنم.» ملول بيچاره پوزخندى زد و گفت: «يك چيزى مى گويى ها... آخر چطورى؟» پسرخاله گفت: «اين جورى. چپق ات را بده به من.» بعد چپق را از ملول گرفت و رفت بالاى نيمكت پارك و دست برهم كوبيد و خطاب به انبوه مردم گفت: «هموطنان عزيز... بشتابيد... يك حراج استثنايى... اين كه مى بينيد، نمونه اى نادر از نسل چپق  هاى اوليه است [و بود. توضيح از بنده نگارنده]... آزمايش دى ان اى لوله اين چپق نشان مى دهد كه چنگيز خان اولين بار آن را چاق كرده است [و كرده بود. مجدداً توضيح از بنده نگارنده] قيمت پايه را با پنج هزار يورو شروع مى كنيم...»

يك ساعت بعد كه ملول با يك چك هجده هزار يورويى همراه پسرخاله اش به بانك مى رفت، از او پرسيد: «حالا اين چك به پول ما چقدر مى شود؟» پسرخاله گفت: «مى شود حدود هجده چمدان پول.»

بارى اى جان برادر، آن شب وقتى ملول از اورژانس بيمارستان قلب به خانه پسرخاله اش برگشت، پيپ دانهيل اش را روشن كرد و گفت: «پسرخاله جان فكر مى كنى براى اين خرت و پرت هاى ديگرم هم اين جا مشترى پيدا شود؟» پسرخاله ابرو بالا انداخت و گفت: «نوچ.» ملول سرى به تاسف تكان داد و گفت: «مى دانستم آن چپق را هم شانسى ازمان خريدند.» پسرخاله گفت: «اى بابا... منظورم اين نبود. اينجا براى شورت و پيژامه و شپش هاى سرت هم خريدار هست. ولى مردم اين ولايت ارزش كالاى فرهنگى را نمى فهمند. مابقى وسايلت را همين جا به ثبت مى رسانيم و بيمه مى كنيم بعد مى فرستيم به ولايت بريتانى. آنجا يك جايى هست به اسم حراج كريستى در لندن. چك اولى كه رسيد، دومى را مى فرستيم، بعد سومى...»

فرداى آن روز اول از همه آفتابه مسى را فرستادند. با پولى كه از فروش آن به دست شان رسيد، ملول خانه خريد و زن گرفت. با پول مابقى وسايل هم توانست كشتى تفريحى و هليكوپتر شخصى و يك جزيره نقلى بخرد و سه دانگ «جاسا» (سازمان فضايى ولايت جابلقا) را شريك شود. ضمناً براى قدردانى از زحمات و راهنمايى هاى پسرخاله اش يك فروشگاه زنجيره اى هم خريد و به نام او كرد.

وقتى تمام وسايل ملول به فروش رفت يك روز يكى از خانزاد ه هاى ولايت غربت كه آمده بود در ولايت جابلقا خواننده شود، آمد پيش او و گفت: «اگر اجازه بدهيد، آمده ام يك چيزى از شما بخرم...» ملول گفت: «شرمنده ام جوان. من ديگر چيزى براى فروش ندارم.» جوانك گفت: «اختيار داريد. شكسته نفسى مى فرماييد، اسم داريد به اين قشنگى.» ملول گفت: «يعنى كه چى؟ نكند آمده اى اسم مرا بخرى؟» جوانك گفت: «راستش را بخواهيد، بله. آخر همه اسم ها تكرارى شده، اسم شما تك است، توى ذهن هم خوب مى ماند. هنرى هم هست. براى شما كه فرقى نمى كند اسم تان ملول باشد يا بيل يا جك يا جفرى. چكش را بنويسم؟»

ملول اسمش را هم به قيمت خوبى فروخت و اسم جديدى براى خودش انتخاب كرد: خوان خورخه جوليانو گومز!

خوان خورخه جوليانو گومز، اين مرد وطن فروش خودفروخته، ساليان سال در ولايت جابلقا با رفاه و آرامش  زيست و حاصل ازدواج ننگين او يك فرزند پسر و يك دختر بود كه اولى پس از سال ها تحصيل با عنوان پوچ استادى به تدريس آموزه هاى غلط و غيراخلاقى جابلقايى مشغول شد و دومى با طى مدارجى بى ارزش به ابتذال تصويرى روى آورد و داغ ننگ عكاسى خبرى را بر پيشانى خود و خانواده بى آبروى خود گذاشت.

خوان خورخه جوليانو گومز كه با قدرى تحمل و پايمردى مى توانست تا پيش از پنجاه سالگى با نامى نيك روى در نقاب خاك كشد، سرانجام در سن ۹۶ سالگى از پس بيش از نيم قرن دست و پا زدن در منجلاب رفاه و تجمل در جابلقا مرد.

ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه:

نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم

الهى بخت برگردد از اين طالع كه من دارم!

قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه اش نرسيد.

 

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387محمد |

Balatarin
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود
يك پادشاهي بود در ولايت غربت كه بسيار با مروت و رعيت پرور بود. اين پادشاه، هرشب يك لباس شندر پندر پاره پوره درويشي را مي پوشيد و كشكول به دست و تبرزين بر دوش، مي رفت در كوچه هاي شهر و سرك مي كشيد تا ببيند حال و روز مردم چطور است.
يك شب كه با لباس درويشي رفته بود به سركشي، همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك كلبه خرابه -اي. از پشت شيشه سرك كشيد و ديد سه تا درويش دور آتش نشسته اند و دارند درد دل مي كنند. پادشاه كه خودش را دروغكي شكل درويش ها كرده بود، آمد دم در و گفت :( يا هو!) سه درويش كه توي كلبه نشسته بودند ، گفتند: (و عليك يا هو! بفرما درويش.)
پادشاه وارد كلبه شد و بعد از سلام و عليك، نشستند و گرم صحبت شدند. درويش اول گفت:(اي برادر بدان كه ما سه درويشيم از سه ولايت مختلف و امشب خلوت انسي دست داده است تا گرد هم بنشينيم و آرزوهاي مان را براي هم تعريف كنيم.)
پادشاه گفت:( بسيار پسنديده است. تعريف كنيد تا بشنويم.)
درويش اول گفت :(من دلم مي خواهد كه هر وقت مي گويم""ياهو"" يك قاب چلو خورش پيش رويم حاضر شود.)
درويش دوم گفت :( من دلم مي خواهد كه سه تا زن داشته باشم. با يكي زندگي كنم ، دو تا هم باشد براي زاپاس.)
درويش سوم گفت:( من دلم مي خواهد در گوشي با پادشاه يك ولايتي صحبت كنم.)
پادشاه گفت:( من هم دلم مي خواهد كه خدا هرچي دلتان مي خواهد، به شما بدهد.)
حوالي صبح كه شد، پادشاه از درويش ها خداحافظي كرد و مخفيانه برگشت به قصر پادشاهي خودش. صبح كه شد، چند تا ا ز مأمورهاي خودش را فرستاد به نشاني همان كلبه و گفت:( مي رويد به اين نشاني، سه تا درويش توي كلبه نشسته اند ، برشان مي داريد، مي آوريدشان به حضور ما. )
مأمورها رفتند و بعد از يك ساعت، سه درويش را آوردند به خدمت پادشاه در قصر. سه درويش وقتي چشمشان به شاه افتاد، فهميدند كه اي دل غافل، اين پادشاه، همان درويش ديشبي است.
پادشاه گفت كه درويش اولي را بردند به مطبخ شاهي. به نوكرها هم گفت كه هر وقت اين درويش، بگويد (يا هو) يك قاب چلو خورش بگذارند جلوش.
درويش اولي رفت به مطبخ. هر از چند دقيقه اي، يك صداي (يا هو ) از مطبخ مي آمد. بعد از سه ساعت، يكي از نوكرها آمد و گفت: (قربان درويش اولي تركيد.)
دو درويش، آب دهانشان را از ترس قورت دادند. شاه به درويش دوم گفت:( چند تا زن مي خواستي پدر جان؟) درويش دوم گفت :( سه تا.) پادشاه او را در بغل گرفت و قدري اشك حسرت ريخت و گفت سه تا زن را به عقد او درآورند و راهي اش كرند. بعد از سه ساعت، نگهبان هاي قصر آمدند و گفتند:( قربان، درويش دوم، همان دم در قصر، از خوشحالي دق كرد و رفت به رحمت خدا.)
پادشاه به درويش سوم گفت: (حالا نوبت توست. بيا با ما در گوشي صحبت كن.) درويش سوم رفت جلو و دهانش را گذاشت در گوش پادشاه و گفت:( اي پادشاه ، بدان و آگاه باش كه من خودم پادشاه ولايت جابلقا هستم و ديشب آمده بودم با لباس درويشي در ولايت غربت تا ببينم وضع رعيت شما چطور است و بدان كه من هم قصه هاي شاه عباس را خوانده ام . آن درويش اولي پادشاه ولايت جابلسا بود و دومي پادشاه كابلسا. خدا را شكر كه در ولايت شما هيچ آدم فقيري پيدا نمي شود.)
پادشاه از خوشحالي درويش سوم را در آغوش كشيد و گفت:( اي برادر، فقير و درويش، نمك مملكت است. حالا كه هيچ فقيري در اين مملكت نيست، بيا تا من و تو از براي خالي نبودن عريضه با هم برويم به گدايي.) پادشاه جابلقا قبول كرد و اين دو با هم رفتند به گدايي.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هر جا گدايي ديديم، اول تحقيق كنيم، ببينيم نكند براي خودش پادشاه يك ولايتي باشد.
قصهء ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد.
شنبه هفدهم آذر 1386محمد |

Balatarin
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
يك جوانمردي بود در ولايت غربت به نام خواجه الماس. اين خواجه الماس يك برادري هم داشت كه اسمش خواجه مراد بود و مرد خيلي خوب و باخدايي بود.
يك روزي اين خواجه الماس رفت پيش برادرش و گفت :( اي برادر، مي داني كه من از دار دنيا فقط سه تا شتر دارم. دوتا شان را مي سپارم به تو و خودم دارم مي روم در ولايت جابلقا از براي پيدا كردن يك لقمه نان حلال.)
خواجه مراد گفت:( اي برادر، تو برو و خيالت راحت باشد كه من مثل تخم چشمم از اينها مواظبت مي كنم.) وقتي خواجه الماس خيالش از بابت شترها راحت شد، راه افتاد و رفت به طرف ولايت جابلقا.
حالا بشنو از خواجه مراد كه وقتي برادرش رفت، شترها را برد و بست در طويله. شب كه شد، شتر اولي به شتر دومي گفت: ( اي رفيق شفيق و اي يار گرامي، بدان و آگاه باش كه خواجه الماس به سفر رفته و ما را به دست خواجه مراد سپرده و عروسي پسر خواجه مراد نزديك است. من در فكرم كه نكند اين خواجه مراد شير خام خورده دربارهء ما خيالاتي بكند و ما را بسپارد به دست قصاب.) شتر دوم گفت:( من هم در همين فكرم و مصلحت اين است كه ما كاري كنيم كه اين بلا به سرمان نيايد.)
دو شتر نشستند و نقشه كشيدند و آخر سر به اين نتيجه رسيدند كه همان شبانه بروند پناهنده بشوند به سفارت جابلقا. اين شد كه طناب هاي شان را پاره كردند و زدند بيرون و رفتند به طرف قنسولگري.
شترها را همين جا داشته باشيد تا ببينيم خواجه مراد چه كرد. خواجه مراد صبح كه از خواب پا شد، رفت به طرف طويله كه آنها را بر دارد ببرد به طرف بازار و برايشان دمپايي ابري و سينه ريز طلا بخرد. وقتي وارد شد، ديد اي دل غافل، جا تر است و شترها نيستند. اين شد كه از ناراحتي پاشد رفت به خانه و رختخوابش را پهن كرد و افتاد در بستر بيماري.
اما بشنويد از شترها كه همين طور رفتند و رفتند تا رسيدند به سفارت جابلقا. آنجا كه رسيدند، يك دعوتنامه از طرف خواجه الماس جعل كردند و ويزا گرفتند و رفتند به جابلقا.
در ولايت جابلقا براي اينكه كسي آنها را نشناسد ، دو تا عينك دودي خريدند و زدند به چشمشان و بعدش يك شركت باربري تأسيس كردند و پس از چندي كار و بارشان سكه شد.
حالا بشنويد از خواجه الماس كه بعد از مدتي يك تلگراف فرستاد از براي برادرش خواجه مراد كه: (سين. شتر چطور؟) از آن طرف تلگراف به دستش آمد كه: (و عليك سين، شتر بي شتر.) خواجه الماس از غصه و ناراحتي نشست دم در تلگرافخانه و بنا كرد به گريه كردن.
در همين حال دو شتر كه براي هواخوري آمده بودند بيرون، يك دفعه صاحبشان را ديدند و شناختند. آمدند جلو و با خواجه الماس روبوسي كردند و آنچه بر سرشان آمده بود، بازگفتند. خواجه الماس كه از ديدار شترانش كلي خوشحال شده بود گفت:( اي شتران عزيز من، بدانيد كه من در اينجا پول و پله اي به هم زده ام و قصد دارم برگردم به ولايت غربت . بياييد با هم برويم.) شترها قبول كردند و بار و بنديل سفر بستند و با خواجه الماس برگشتند به ولايت خودشان.
اما بشنويد از خواجه مراد كه وقتي شنيد برادرش دارد مي آيد، با همان حال زار و نزار آمد دم در دروازهء شهر به استقبال. دو برادر و دو شتر همديگر را در آغوش گرفتند و شادي ها كردند و بخصوص وقتي خواجه مراد قضيهء دمپايي و سينه ريز طلا را گفت، بكلي رفع سوء تفاهم شد و همگي شاد و خندان با هم به خانهء خواجه مراد رفتند.
خواجه مراد گفت:( اي برادر، حالا كه آمده اي بيا به خاطر بازگشت تو و ازدواج پسرم جشن مفصلي بگيريم.) اين شد كه شهر را هفت روز و هفت شب چراغان كردند و شترها را به خوشي و خرمي خوردند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه شتر حيوان نجيبي است.
قصهء ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد.
دوشنبه دوازدهم آذر 1386محمد |

Balatarin
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
روزي روزگاري، يك مرد خاركني بود در (پرت آباد) [توضيح مصحح: پايتخت ولايت غربت]. يك روز كه رفته بود براي خاركني، خسته شد و رفت كنار چشمه و قدري آب خورد و گفت :(اخي!) ناگهان (اخيك) [سلطان هفت دريا] سر از چشمه درآورد و گفت :( سلام بابا خاركن، چه فرمايشي داري؟)
بابا خار كن آهي كشيد و گفت : ( اي برادر، دست به دلم نگذار كه خون است. صبح تا شب در بيابان كار مي كنم. كم كم دارم چهل ساله مي شوم و هنوز زن ندارم.) اخيك گفت :(اين كه مشكلي نيست.) بعد به يك چشم بر هم زدن، يك دختري مثل پنجهء آفتاب، لب چشمه پيدا شد. اخيك گفت :(بفرما، اين هم زني كه مي خواستي.)
بعد از اين حرف، اخيك ناپديد شد. دختر به خاركن گفت :( اي خاركن، بدان و آگاه باش كه من دختر شاه پريان هستم و عقد من و تو رادر آسمان ها بسته اند.)
بابا خاركن خوشحال شد و با زنش به راه افتاد كه برود به خانه. يك دفعه با خودش فكر كرد كه اي دل غافل! من كه اصلا خانه ندارم. اين شد كه دوباره برگشت سرچشمه و قدري آب خورد و گفت: (اخي). دوباره اخيك از آب بيرون آمد و گفت: ( سلام بابا خاركن، چه خواسته اي داري؟) بابا خاركن گفت :( اي برادر، من خانه ندارم. اگر التفاتي بكني و يك غاري براي زندگي در اختيارمان بگذاري، منت پذيرت مي شويم.)
اخيك گفت: ( پدر آمرزيده، اين روزها با ايران رادياتور، كي ديگر مي رود توي غار؟ يك ساختمان ويلايي دوبلكس مبله، با استخر و سونا و جكوزي و پاركينگ و انباري و تمام وسايل منزل، حوالي تجريش و نياوران برايت سراغ دارم. چطور است؟) خاركن گفت:( بد نيست.) به يك چشم برهم زدن، سند منگوله دار يك ساختمان ويلايي، از آسمان افتاد پيش پاي بابا خاركن واخيك ناپديد شد.
بابا خاركن سند را برداشت و دست زنش را گرفت و راه افتاد كه برود به طرف نياوران. دختر شاه پريان گفت: (اي خاركن مي داني از اينجا تا نياوران چند فرسخ راه است؟ تو كه از اخيك اين همه چيز گرفتي، يك چهار پايي هم مي گرفتي كه دوتايي تركش بنشينيم و برويم.)
خاركن دوباره آمد لب چشمه و قدري آب خورد و گفت: ( اخي). دوباره اخيك پيدا شد و گفت: ( با عرض سلام مجدد ! ديگر چه مي خواهي بابا خار كن؟) بابا خاركن گفت:( اي برادر، هيچ فكر نكردي كه من و عيالم اين همه راه را چطور بايد برويم؟ يك اسبي، [بلا نسبت خوانندگان محترم اين افسانه] قاطري، چيزي ...) اخيك خنده اي كرد و گفت:( آخر بابا خاركن، آدم با اين همه دارايي كه دوتركه سوار الاغ نمي شود. بنز شش در مشكي با رانندهء اختصاصي براي خودت بخواه، يك ليموزين آلبالويي هم براي عيالت.) بابا خاركن گفت:( حالا كه چاره اي نيست، باشد.) به يك چشم برهم زدن دوتا ماشين كنار دست بابا خاركن و عيالش سبز شد و اخيك ناپديد شد.
وقتي خاركن روي صندلي گرم و نرم و چرمي بنز نشست و تا كمر توي آن فرو رفت، خوش خوشانش شد و زير لب گفت:( اخي!) دوباره اخيك، سر از آب درآورد و گفت:( بابا خاركن ، اين دفعه ديگر خودم مي دانم چه مي خواهي. بيا. اين يك دفترچهء دويست برگي حساب در گردش كه هر چه ازش خرج كني، تمام نمي شود. اين هم يك دفترچهء پس انداز چند ميليون دلاري در بانك هاي سوئيس، اين هم يك تعداد سند و بنچاق كه به درد روز مبادايت مي خورد.) اخيك ناپديد شد.
بعد از اين واقعه، بابا خاركن و دختر شاه پريان ، رفتند كه با هم زندگي خوب و خوشي داشته باشند.

خلاصه پرونده اتهامي:
نام :بابا
شهرت: خاركن

موارد اتهام:
1. كسب درآمدهاي آب آورده
2. داشتن روابط نامشروع با خانم (دال. شين. پ) معروف به ( دختر شاه پريون)
3. جعل اسناد دولتي.
4. و غيره ...

رأي دادگاه:
متهم به هزار بار حبس ابد محكوم شد.

اما بشنويد از بابا خاركن كه همان روز اول كه داشت توي زندان آب خنك مي خورد، طبق عادت زير لب گفت:(اخي). اخيك( سلطان هفت دريا) از توي ليوان آب بابا خاركن آمد بيرون و وقتي حال و روز بابا خاركن را ديد، ترتيب آزاديش را داد.
بابا خاركن الان دارد با دختر شاه پريان به خوشي و خرمي زندگي مي كند. ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم بايد بعد از آب خوردن (اخي) بگويد.
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد.
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386محمد |

Balatarin

يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
اي برادر، يك پسر پادشاهي بود در ولايت غربت. يك روز كه داشت از كنگرهء قصر بيرون را تماشا مي كرد، كنار يك جوي آب، دختري را ديد مثل پنجهء آفتاب كه داشت رخت مي شست. پسر پادشاه يك دل نه، صد دل عاشق او شد. با خود گفت چه بكنم، چه نكنم. آخر سر يك لباس كهنه پيدا كرد و پوشيد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر هم كه پسر را ديد، يك دل نه، صد دل عاشق او شد.
پسر پادشاه گفت: (اي دختر، بدان كه من يك آدم رهگذري هستم و پدرم يك گدايي است در ولايت جابلقا و حالا من بر تو عاشق شده ام. بيا برويم عروسي كنيم.) دختر گفت: (شرط دارد و آن اين كه مرا ببري در خيابان ولي عصر و هفت دست لباس و هفت دست چاقچور و هفت دست دامن و هفت سرويس لوازم آرايش و هفت رقم ادوكلن برايم بخري، با مرغ سوخاري و پيتزا و سيب زميني سرخ كرده با سالاد و نوشابه و شيريني ونان خامه اي!)
پسر پادشاه گفت: (باشد. پس قرار ما فردا همين ساعت، همين جا!)
صبح فردا پسر پادشاه، دزدانه هرچه طلا و نقره خزانه ء پدرش بود، برداشت و بار شتر كرد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر را هم نشاند ترك شتر و رفتند در خيابان ولي عصر.
آنجا كه رفتند، هر چه كه دختر خواسته بود، خريدند. دست آخر هم شتر را فروختند و پولش را برداشتند و رفتند در پيتزا فروشي.
اما بشنويد از پادشاه كه وقتي پا شد و ديد پسرش گم شده و طلا و جواهرات خزانه هم به سرقت رفته، از زور ناراحتي ديوانه شد و سر به كوه و بيابان گذاشت و رفت در ولايت جابقا و گدا شد. پادشاه را همين جا داشته باشيد تا ببينيم قضيهء پسر پادشاه و دختر به كجا رسيد.
پسر پادشاه و دختر كه غذا و شيريني شان را خوردند و آمدند بيرون، يك مأموري آمد و گفت : (برادر، اين خواهر، خانم شماست؟) گفت: (نه) گفت :(خواهر شماست؟) گفت: (نه) گفت: (دختر خاله اي، دختر عمه اي؟) گفت: (نه.) گفت: (پس بي خود در خيابان چرا با هم مي رويد؟) پسر گفت: (اي برادر، بدان كه اين خواهر، همكلاس بنده است در دانشگاه و ما با هم شيريني خورده ايم.) آن مرد عذر خواست و رفت.
دختر گفت: ( اي پسر، اين ولايت جاي ماندن نيست .بيا تا برويم در همان ولايت جابلقا.)
اين دو تا رفتند و رفتند تا رسيدند در ولايت جابلقا. آنجا رفتند به محضر و صيغهء عقد جاري كردند و آمدند بيرون. دم در محضر يك گدايي آمد و گفت :( به شكرانهء عروسي، به من بدبخت درمانده كمك كنيد.) پسر، خوب كه دقت كرد، فهميد اين گدا همان پدر خودش است. پادشاه هم پسر را شناخت. دست در گردن هم انداختند و بنا كردند به هاي هاي گريه كردن. گريه شان كه تمام شد، پادشاه چشمش افتاد به دختر. كمي چشمهايش را ماليد و بعد با فرياد و هيجان دست انداخت در گردن دختر و گفت : (سلام مادربزرگ ! شما كجا ، ولايت جابلقا كجا.) دختر هم بنا كرد به گريه كردن و اشك شوق ريختن. پسر گفت:( اي پدر! مادربزرگ كدام است؟ اين دختر خانم ، عيال من است.) پادشاه گفت :(خجالت بكش، دختر خانم كجا بود؟ اين مادر بزرگ من است كه ما او رادر سال وبايي گم كرده بوديم .) بعد دست برده كلاه گيس و دندان مصنوعي دختر را بيرون آورد. آرايش صورتش را هم پاك كرد.
پسر كه چشمش به مادر بزرگ پدرش افتاد، آهي كشيد و نمي دانم از ناراحتي يا خوشحالي دق كرد ومرد.
پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود، گدايي را ول كرد و دست مادربزرگش را گرفت و رفت به همان ولايت غربت و مشغول پادشاهي شد.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ازدواج فاميلي خيلي بد است!
قصه ء ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!

 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386محمد |

Balatarin
يكي بود،يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.
يك مردي بود در ولايت غربت كه زراعت مي كرد و سه پسر داشت. وقتي زمان مرگش فرا رسيد،پسرانش را صدا زد و به آنها گفت : «اي عزيزان من، مي دانيد كه من از دار دنيا فقط همين يك مزرعه را دارم. اين مزرعه بعد از من متعلق به شماست. خيلي دلم مي خواهد بدانم كه بعد از مرگم با اين مزرعه كه عمري برايش زحمت كشيده ام، چه مي كنيد» هر سه پسر يك صدا گفتند: « پدرجان، اگر خدابخواهد، بي حرف پيش، مزرعه را مي فروشيم.»
مرد گفت : «با پول آن چه مي كنيد؟» پسر بزرگ گفت :«من مي روم يك عالمه كره مي خرم.» پسر وسطي گفت:«من مي روم در پايتخت تا دختر پادشاه را بگيرم .»پسر كوچكتر گفت :«من هم مي روم در شهر، همهء پولم را خرج اتينا مي كنم .»
مرد كه صحبت پسرانش را شنيد،با خيال راحت دق كرد و مرد.
باري،حالا بشنويد از اين سه پسر كه وقتي پدرشان مرد،او را بردند و از ترس اين كه مبادا مأمور دارايي بيايد و ماليات بر ارث بگيرد، همان شبانه، يواشكي در حياط خانه چال كردند و هنوز آفتاب نزده،مزرعه را به يك بساز و بفروش فروختند و راهي شهر شدند.
وقتي به شهر رسيدند ، دست به گردن هم انداختند و زار زار گريه كردند و بعد از خداحافظي از هم جدا شدند.
پسر بزرگتر يك قالب كره خريد و گذاشت پر شالش و رفت پيش يك بنگاهي.گفت:«آقا شاگرد مي خواهي؟» بنگاهي قدري او را وراندا ز كرد و گفت: «شيك پوش هستي؟» گفت: «هستم.» گفت: «قيافهء حق به جانب داري؟» گردن كج گرفت و گفت: «دارم» گفت: «زبانت را در بياور تا ببينم.» پسر كه راه كار را بلد بود و وسط صحبت‌، يواشكي نصف قالب كره توي دهانش گذاشته بود، زبانش را در آورد. بنگاهي گفت: «آفرين، زبان چرب و نرمي هم كه داري.» گفت:«دارم.» گفت :«از همين حالا مشغول شو .»
اما پسر بزرگتر را همين جا داشته باشيد تا ببينيم بر سر پسر وسطي چه آمد. پسر وسطي رفت در قصر پادشاه و بنا كرد به ني زدن . مأمور قصر آمد بيرون و گفت: «هاي، اينجا چه كار داري؟» گفت: «آمده ام دختر پادشاه را بگيرم.» مأمور گفت: «پدر آمرزيده ، الان هفت سال و هفت ماه و هفت روز است كه انقلاب شده و پادشاه فرار كرده به آمريكا، اينجا هم شده موزه.» پسر گفت:« حالا بايد چه كار كنم؟» مأمور گفت:«هفت دست كفش و كلاه و لباس و عصاي آهنين بايد تهيه كني و راست دماغت را بگيري و بروي به طرفي كه آفتاب غروب مي كند. بعد از اين که از هفت صحرا و هفت دريا گذشتي، مي رسي به دختر پادشاه . راه ديگرش هم اين است كه بروي آژانس آليتاليا،يك بليت هواپيما بگيري و در دو پرواز بروي به آمريكا.»
برادر وسطي را هم همين جا داشته باشيد تا ببينيم پسر كوچكتر چه كرد. پسر كوچكتر رفت دفترچه ورود به دانشگاه آزاد گرفت و پس از دوسال، در رشته‌ي «حسابرسي جزء» دانشگاه آزاد واحد ابرقو قبول شد.
واما سرنوشت اين سه برادر:
برادر بزرگتر بعد از دوسال ، براي خودش بنگاه معاملات ملكي زد و حالا صاحب ده دوازده تا برج است و زمين هاي پايين تر از الهيه و زعفرانيه را معامله نمي كند(مصرف روزانه كره = پنج كارتن در روز ، العهده علي الراوي.)
برادر وسطي رفت به آمريكا . وقتي رسيد،ديد اي دل غافل ، هر دو تا دختر پادشاه عروسي كرده اند و چند تا كاكل زري هم دارند. از ناراحتي، رفت خواننده شد و حالا «بلا شيطون خودم ، دشمن جون خودم» مي خواند.
برادر كوچكتر ليسانسش را گرفت و دوره سربازي اش را هم طي كرد و در حال حاضر، در تيمچه حاج نايب، حجره آميز مم تقي قماشچي، حسابدار است.
ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه آدم نبايد از ماليات بر ارث فرار كند چون كار خوبي نيست.
قصهء ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد!
یکشنبه ششم آبان 1386محمد |

Balatarin

 

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود.

يك پيرمرد مفلسي بود در ولايت غربت كه روزها مي رفت در بيابان از براي گوسفندچراني. يك روز همين طور كه داشت براي خودش چوپاني مي كرد، يك دفعه چشمش افتاد به يك شيشه خالي كه روي زمين افتاده بود. حالا نگو كه آن شيشه، شيشه عمر يك غول بي شاخ و دمي بود.

پيرمرد بينوا كه از اين قضيه خبر نداشت، شيشه را برداشت و تنگ غروب آن را با خودش برد به خانه. زن پيرمرد هم كه از همه جا بي خبر بود، آن شيشه را شست و تويش آبغوره ريخت و گذاشتش توي گنجه.

فرداي آن روز كه پيرمرد رفت به صحرا، ديد كه زير يك درختي، يك غول زبان بسته اي نشسته و دارد گريه مي كند. پيرمرد دلش به حال غول بيچاره سوخت و رفت جلو، قدري قوزك پاي غول را نوازش كرد. (مشخص مي شود كه قد پيرمرد در نهايت به قوزك پاي غول مي رسيده. توضيح واضحات از نگارنده.) غول گفت: «چه كار داري عمو؟» پيرمرد گفت: «هيچي، فقط مي خواستم بپرسم كه براي چي نشسته اي داري آبغوره مي گيري؟» غول گفت: «چرا كه نگيرم؟ يك نفر آمده شيشه عمر مرا برداشته برده خانه، تويش آبغوره ريخته . ديگر اين عمر آبكي به چه درد من مي خورد؟» غول اين را گفت و هق هق كنان پا شد رفت پي كار و زندگي اش.

اما بشنو از زن پيرمرد كه از همه جا بي خبر، رفت سر وقت گنجه و براي رفع خستگي يك كمي از آن آبغوله خورد.‌ ( آبغوله: آبغوره اي است كه در شيشه عمر غول ريخته باشند. توضيح از نگارنده.)

عصر كه پيرمرد آمد به خانه، ديد زنش دست به كمر زده و وسط درگاه ايستاده است. زن با عصبانيت گفت: «فلان فلان شده، كجا بودي صبح تا حالا ؟ زود بيا دستم را ماچ كن تا نيامده ام بزنم لت و پارت كنم.» پيرمرد كه شصتش خبردار شده بود كه زنش از آن آبغوله خورده، با ترس و لرز رفت جلو. وقتي خوب زنش را نگاه كرد با تعجب گفت : اِاِاِ… زن خجالت بكش. اين سرخاب و سفيداب چيست كه به صورتت ماليده اي؟ قباحت دارد. از من و تو گذشته.» پيرزن غرشي كرد و گفت: «چشم و دلم روشن! زانو بزن ببينم.» پيرمرد بيچاره از ترس زانو زد. زن گفت: «حالا بگو ببينم بهتر از من چه كسي؟ خوشگلتر از من چه كسي؟» پيرمرد با ترس و لرز گفت: «هيچ كسي. در ره عشق تو ديوونه تر از من چه كسي؟»

پيرزن گفت: «حالا خوب شد پاشو برو توي سرداب. آنجا كلي برايت خوراكي گذاشته ام. بخور تا چاق شوي.» پيرمرد بيچاره رفت توي سرداب و پيرزن در را پشت سرش بست.

پيرمرد كه مي دانست اين تغيير حال پيرزن به خاطر آبغوله است، مستقيم رفت سر وقت گنجه و دو سه جرعه از آبغوله سر كشيد. همين كه آبغوله از گلويش پايين رفت، زورش زياد شد. در سرداب را از جا كند و از خانه زد بيرون.

اما بشنو از دربار حاكم كه يك هفته بعد از اين ماجرا، مردم جمع شدند در دارالحكومه و گفتند: «اي جناب حاكم، امر بفرماييد يك نفر بيايد جلو اين پيرمرد چوپان و زنش را بگيرد.» حاكم گفت: «مگر اين دو نفر چه كار كرده اند؟» غلغله از جمعيت بلند شد. يكي گفت: «پيرمرد آمده سر جاليز من، هشت من خيار و خربزه چيده، بعد هم مرا مجبور كرده او را تا خانه اش كول كنم. پول خيار و خربزه را هم نداده.» ديگري گفت: «پيرزن رفته به خانه من، سر زنم را از ته تراشيده، روي كله اش به زور عكس يك قورباغه را خالكوبي كرده. آخر زن كچل به چه درد من مي خورد؟» يكي ديگر گفت: «اين دو نفر نصف شبي آمده اند سر وقت مرغ هاي من. تخم هايشان را برداشته اند. زرده هاي تخم مرغها را خورده اند، سفيده ها را هم ريخته اند توي كفش من و خانواده ام.» ديگري گفت: «جناب حاكم، من در اين ولايت يك حمام عمومي دارم. پيرمرد دو سه روز پيش، پنجاه شصت تا موش آورده ول كرده توي حمام زنانه، ديگر از آن روز هيچ زني به حمام نمي آيد.»

خلاصه هر كدام چيزي گفتند . حاكم دستور داد بروند پيرزن و پيرمرد را كت بسته و تحت الحفظ بياورند. وقتي چشم حاكم به وضع و حال زار و نزار چوپان و زنش افتاد خنده اش گرفت و گفت: «يعني اين دو تا آدم مافنگي اين همه آتش در اين ولايت سوزانده اند؟» مردم گفتند: «بله قربان.»

حاكم از پيرمرد و پيرزن علت اين ياغي گري ها را پرسيد و آن دو نفر هم از سر ناچاري از سير تا پياز قضيه ي آبغوله را تعريف كردند. حاكم دستور داد آن شيشه را توقيف كردند و از آن به بعد، شهر امن و امان شد. ( شيشه آبغوله فوق در حال حاضر، در اختيار اين بنده ي نگارنده است. متقاضيان محترم در صورت تمايل به خريد هر مقدار از آن، مي توانند در ساعات اداري با بنده ي نگارنده تماس بگيرند. متشكرم.)

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها گناه دارند و آدم نبايد توي شيشه عمرشان آبغوره بريزد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد.

 

پنجشنبه سوم آبان 1386محمد |

Balatarin
 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .

سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.

شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»

شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»

باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.

شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.

ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.

شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.

شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»

شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.

آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:

بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .

دوشنبه سی ام مهر 1386محمد |

Balatarin

 

يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.روزى روزگارى در ولايت غربت يك مرد بازرگانى بود كه مى رفت در ساير ولايات و از آنجاها چيزهايى جالب و تحفه و نوبرانه مى آورد و مى فروخت، مثلاً يك بار پاپ كورن مى آورد، يك بار دمپايى لاانگشتى، يك بار يخچال سايدباى سايد، يك بار بادكنك هاى چرب و چيل با طعم ميوه كه وقت باد كردنشان لب و لوچه آدم بى حس مى شد، يك بار سوزن گرامافون و...اين بازرگان وقتى از سفر تجارتى برمى گشت، مال التجاره اش را مى برد در ميدان ولايت غربت و مردم، دسته دسته مى آمدند و كالاهايش را مى خريدند.يكى از همين روزها، تنگ غروب، بازرگان ديد كه تمامى اجناسش به فروش رفته ولى هنوز براى يك دانه شترمرغ كه از ولايت جابلقا آورده بود، خريدارى پيدا نشده است. هر قدر دست به هم كوبيد و با صداى بلند از شترمرغ و خاصيت هايش گفت كسى حاضر نشد شترمرغش را حتى زير قيمت تمام شده يعنى پنجاه تومان بخرد. بازرگان با خودش حساب كرد و ديد برگرداندن شترمرغ به ولايت جابلقا و پس دادنش مقرون به صرفه نيست و از طرفى چون دائم در سفر است، امكان نگهدارى شترمرغ را هم ندارد. كم كم داشت از فروش شترمرغ نااميد مى شد كه سر و كله مردى روستايى پيدا شد. مرد روستايى جلو آمد و نگاهى به حيوان انداخت و قدرى حيرت كرد و پس از چند بار «هى هى» و «نوچ نوچ»، از بازرگان پرسيد: «اسم اين جانور چيست؟» بازرگان گفت:  «اسم اين جانور، شترمرغ است و اصالتاً اهل ولايت جابلقاست. اسم شما چيست؟» مرد روستايى گفت: «اسم من هم صفرقلى است و اصالتاً اهل همين ولايت غربت هستم. قيمتش چند است؟» بازرگان گفت: «قابل شما را ندارد. خودم سى تومان خريده ام.» صفرقلى گفت: «صاحبش قابل است. گران خريده اى پنج تومان بدهم؟» بازرگان كه خون خونش را مى خورد و از طرفى هم چاره نداشت، گفت: «چه كارت كنم؟ بده، خيرش را ببينى.» صفرقلى دستى به پك و پهلوى شترمرغ كشيد و گفت:  «گوشتى هم كه به تنش نيست زبان بسته، نميرد بين راه؟ حالا اين يك مشت پر و استخوان چه كار بلد است بكند.» بازرگان كه كاردش مى زدى خونش نمى آمد، جلو خشمش را گرفت و گفت: «همه كار بلد است، نان مى پزد، نخ مى ريسد، گوسفند مى چراند...» صفرقلى از توى بقچه اش دو تومان درآورد و داد به بازرگان و گفت: «يك وقت نگويى اين صفرقلى ساده بود، نفهميد... اين پول ها خوردن ندارد. ولى بيا بگير برو صفا كن.» بعد هم افسار شترمرغ را گرفت و برد به خانه. حيوان را بست توى طويله و يك مشت جو ريخت توى آخورش، خودش هم رفت توى اتاق، تخت خوابيد.صبح فردا، صفرقلى يك سبد برداشت و رفت تو طويله. شترمرغ را كه نشسته بود، با لگد بلند كرد و نگاهى به زيرش انداخت. بعد، انگار كه چيزى گم كرده باشد، بنا كرد به دست كشيدن توى كاه هاى كف طويله. شترمرغ كه متعجب شده بود، پرسيد: «دنبال چى مى گردى مش صفرقلى؟» صفرقلى بلند شد و گفت: «دنبال تخم هايت. كجاست؟ كجا تخم گذاشته اى؟» شترمرغ گفت: «كدام تخم مشدى؟ آخر كدام شترمرغ نرى تخم گذاشته كه من دومى اش باشم؟» صفرقلى با ناراحتى و ترديد پس كله اش را خاراند و گفت: «آره جان خودت، تو گفتى و من باور كردم. اگر نر بودى، اسمت شترخروس  بود نه شترمرغ. اگر فكر كرده اى من اينجا جو و گندم مجانى خيرات كرده ام، كور خوانده اى. مى روم و تا ظهر برمى گردم، اگر تا ظهر تخم گذاشتى كه هيچ وگرنه قصاب را خبر مى كنم.»وقتى صفرقلى در را با عصبانيت به هم كوفت و رفت، شترمرغ بيچاره بر بخت و اقبال خودش لعنت فرستاد و نشست و بنا كرد به گريه كردن. نزديكى هاى ظهر به ياد تهديد صفرقلى افتاد، شايد به همين خاطر بود كه وقتى سر ظهر، صفرقلى با سبدش به طويله برگشت، ديد كه شترمرغ نر زبان بسته، از ترس قصاب، دو تا تخم گذاشته به چه بزرگى! صفرقلى به شترمرغ بيچاره كه بى حال و خيس عرق كنج طويله ولو شده بود، چپ چپ نگاهى كرد و گفت: «ديدى حالا؟ حتماً بايد زور بالاى سرت باشد كه تخم كنى؟ حالا پاشو خودت را جمع كن، يك ساعت ديگر مى خواهيم برويم سر زمين. د پاشو...»يك ساعت بعد، صفرقلى شترمرغ را برد توى حياط، كنار يك كوه اسباب و وسايل. شترمرغ پرسيد: «اينها چيست مش صفرقلى؟» صفرقلى گفت: «وسايلى است كه بايد ببرم سر زمين. تازه اينها كه چيزى نيست، برگشتنى بايد كلى كاه و گندم از سر زمين بياورم.» شترمرغ با دلسوزى گفت: «آخى... طفلى... خسته مى شويد كه.» صفرقلى گفت: «چرا خسته شوم؟ شترمرغ خريده ام براى چى؟» چشم هاى شترمرغ داشت از تعجب درمى آمد. به همين خاطر، رو كرد به صفرقلى و با چشمانى اشكبار و لحنى ملتمسانه گفت: «آخر انصاف بده مشدى... چطور دلت مى آيد اين همه اسباب و وسيله را بار من كنى؟ من خودم را هم به زور مى كشم. مگر شما اينجا قانون حمايت از حيوانات نداريد؟» صفرقلى با بى اطلاعى سرى تكان داد و پرسيد: «چى چى چى چى از حيوانات؟» شترمرغ كه ديد صفرقلى بالكل پياده است، طبق عرف سريال هاى طنز تلويزيونى، چند لحظه به دوربين خيره شد و بعد گفت: «هيچى مشدى... كارت را بكن.» صفرقلى هم كارش را كرد يعنى تمام وسايلش را بار شترمرغ زبان بسته كرد و با «هين» و «نوچ نوچ» و «خخخخ» كشيدن، حيوان را كه تلوتلو مى خورد و چپ و راست مى رفت، تا سر زمين برد و وقت برگشتن هم كلى كاه و گندم بارش كرد و برش گرداند به خانه.شترمرغ مادرمرده صبح تا شب، تخم مى گذاشت و بار مى برد و چوپانى مى كرد و نان مى پخت و نخ مى رست و رخت مى شست و سر صفرقلى را مى جوريد و مسافركشى مى كرد و زمين شخم مى زد و پاسبانى مى داد و...يك بعدازظهر كه صفرقلى دراز كشيده بود و با سيخ چوبى دندان هايش را پاك مى كرد و شترمرغ، بال مى زد كه صفرقلى عرق نكند، صفرقلى رو به شترمرغ كرد و گفت : «آدميزاد از ديرباز آرزو داشته پرواز كند. ناسلامتى من هم آدميزادم. حالا هم كو تا يك اتو ليلينتال و برادران رايت پيدا شود و هواپيما درست كند. بشكند دست من كه نمك ندارد. اين همه بالايت پول داده ام، دريغ از دو ريال خاصيت. مردم شترمرغ دارند، سوارش مى شوند پرواز مى كنند، حالش را مى برند، من بدبخت هم شترمرغ دارم.» شترمرغ گفت: «تو جان بخواه. پاشو همين الان برويم بالاى كوه. همچين بپرم كه شش ات حال بيايد. دوست دارى؟» صفرقلى گفت: «راست مى گويى؟ جان من؟» شترمرغ گفت: «اى بابا... از تخم گذاشتن كه سخت تر نيست.»صفرقلى با خوشحالى پاشد و سوار شترمرغ شد و رفتند بالاى كوه. شترمرغ دورخيز كرد و دويد و دويد و سرعت گرفت و پريد. وقتى خوب اوج گرفت،  به صفرقلى كه حسابى كيفور شده بود، گفت: «حال مى دهد،  نه؟» صفرقلى گفت: «خيلى» [در جعبه سياه شترمرغ يادشده، مكالمات شترمرغ و مرحوم مغفور زنده ياد صفرقلى، فقط تا همين جا ضبط گرديده و از علت سقوط آن روانشاد اطلاعى در دست نيست. شترمرغ مذكور نيز به علت اوضاع نابسامان جوى در يكى از بلاد راقيه مجبور به فرود اضطرارى گرديده و طبق شواهد و قرائن به تبعيت آن بلاد درآمده است. توضيح از بنده نگارنده]از اين داستان نتيجه مى گيريم كه شترمرغ از شتر هم كينه اى تر است.قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386محمد |

Balatarin

 

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى به نام «ننه مُراد» بود و اين ننه مراد يك پسرى داشت كه اسمش «مُراد» بود. [محض توضيح عرض مى شود كه در زمان وقوع اين افسانه در ولايت غربت هجده تا ننه مراد ديگر هم وجود داشت. چرا؟ از براى اين كه در آن روزگاران پرهام، پژمان، كامبيز و... در ولايت غربت عمل نمى آمد لذا شيرزنان آن ولايت عمده همت خود را مصرف توليد رجب، صفر، مراد و... مى نمودند. توضيح از بنده نگارنده]

اين مراد صبح ها پا مى شد و مى رفت در كوه و كمر از براى خودش نى مى زد و در آن كوه و كمر يك شغالى بود كه با او دوست بود. وقتى مراد نى  مى زد، اين شغال مى رفت و از براى او يك پشته هيزم جمع مى كرد و تنگ غروب مراد آن پشته هيزم را مى برد در شهر و مى فروخت و پولش را مى برد مى داد به ننه مراد تا از برايش كلوچه زنجفيلى درست كند. ننه مراد هم هر شب براى او دو تا گرده كلوچه زنجفيلى مى پخت. مراد يكى از كلوچه ها را خودش مى خورد، يكى اش را هم مى برد مى داد به آن شغال.

بارى اى برادر بد نديده و اى خواهر نور ديده يك روز كه اين مراد توى كوه نشسته بود و با شغال اختلاط مى كرد، رو كرد به شغال و گفت: «اى يار عزيز و صميمى و اى همراه قديمى، از تو سئوالى دارم و آن اينكه عشق و عاشقى چه جور چيزى است؟» شغال جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده با تعجب گفت: «اى مراد چطور معنى عشق را نمى دانى؟ به قول شاعر عشق شادى مى باشد و عشق آزادى مى باشد و عشق آغاز آدميزادى مى باشد.» مراد گفت: «اى شغال عزيز مشكل شد دو تا. اينها كه گفتى يعنى چى؟» شغال گفت: «صاف و ساده اش يعنى اينكه يك كسى را آن قدر دوست داشته باشى كه جانت برايش درآيد و هر كارى برايش بكنى.»

مراد گفت: «آها... يعنى عين من و تو...» شغال گفت: «نخير... يعنى همين تو با يك دختر خانم.»

مراد كه حسابى خجالت كشيده بود، موضوع صحبت را عوض كرد.

روزها گذشت و گذشت تا اينكه يك روز وقتى مراد از كوه برمى گشت در دامنه كوه دختركى را ديد كه انگشتش توى بينى اش بود و داشت گوسفند مى چرانيد.

وقتى چشم مراد به دخترك افتاد، يك مرتبه قلبش بنا كرد به تند زدن و دست و پايش شل شد. [اين بنده نگارنده نيز در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى بارها به اين حالت دچار گرديده و هم در همان ايام اين بيت را سروده است: وقتى كه اعوجاج به من دست مى دهد/ احساس ازدواج به من دست مى دهد! تمام شد توضيح اين بنده نگارنده]

بارى مراد كه از خود بى خود گرديده بود، مدتى مبهوت دخترك ماند كه با تلاشى پيگير و خستگى ناپذير به كند و كاو بينى مشغول بود.وقتى دخترك رفت، مراد هم با چشم گريان رفت به خانه و نشست ور دل ننه مراد و بنا كرد به شعر هاى سوزناك گفتن كه:

الا اى دختر انگشت به بينى

الهى مادرت داغت نبينى

چقدر خوبه كه پاى سفره ی عقد

بگه آبجيت كه رفتى گل بچينى!

خلاصه اين قدر نى زد و شعر هاى سوزناك اين جورى گفت كه ننه مراد حتم كرد كه پسرش عاشق شده. اين شد كه دستش را گرفت روى نبض دست مراد و بنا كرد به نام بردن كوچه پس كوچه هاى ولايت غربت تا هر جا نبض مراد تند زد، بفهمد كه دختر مال كدام محله است. مراد كه از قضيه بو برده بود، گفت: «ننه، بى  خودى به خودت زحمت نده من كه نمى دانم اين دختر مال كدام كوچه و محله است.» ننه مراد گفت: «خبر مرگت پس چطورى عاشق شدى؟»

مراد كل ماجراى آن روز را براى ننه مراد تعريف كرد و قول داد فردا برود نشانى دختر را پيدا كند.

فرداى آن روز مراد دخترك را از پاى كوه تا در خانه شان تعقيب كرد و راه خانه شان را بلد شد و رفت به ننه اش گفت. همان شب، ننه مراد يك كله قند و يك قواره دبيت گلدار برداشت و همراه پسرش رفت به خانه دخترك براى خواستگارى. آنجا كه رسيدند چاى و شربتى خوردند و پدر دخترك از گرماى هوا شكايت كرد و گفت: «گرما هم گرما هاى قديم.» و بحث سياسى گل انداخت. اواخر شب ننه  مراد كه پك و پهلويش از سقلمه هاى مراد ناسور شده بود، حرف خواستگارى را پيش كشيد و گفت: «پسر دسته گلم را آورده ام كه غلام شما بشود.» پدر دخترك بادى به غبغب انداخت و گفت: «البته ايشان كه تاج سر است مع الوصف ما هم يك دخترى داريم كه شاه ندارد و صورتى دارد كه ماه ندارد و در خوشگلى تا و همتا ندارد و اگر شاه ولايت غربت هم با لشكرش بيايد و شاهزاده هايش دور و برش باشند و بخواهد صبيه را براى پسر كوچك ترش بگيرد، آيا بدهيم ، آيا ندهيم. مع هذا به قسمت و تقدير هم معتقديم. اگر اين گلدسته شما بتواند سه خواسته دختر ما را برآورده كند، دخترمان را مى دهيم به شما.» ننه مراد گفت: «آن سه تا خواسته چيست؟» پدر دخترك گفت: «خواسته اول شاخ غول است. هر وقت آورد، خواسته هاى بعدى اش را هم مى گوييم.»مراد و مادرش خداحافظى كردند و بيرون آمدند. صبح فردا مراد رفت پيش شغال و شرح ماوقع را گفت و گفت: «حالا شاخ غول از كجا پيدا كنم؟» و بنا كرد به گريه كردن. شغال كه دلش به رحم آمده بود، گفت: «اى مراد من يك غولى را مى شناسم كه در همين نزديكى است و از قضا دست و بالش هم تنگ است. بيا برويم پيش او بلكه راضى شود شاخش را به تو بفروشد.» مراد و شغال رفتند پيش غول و بعد از كلى چانه زدن غول راضى شد شاخ هايش را مايه كارى از قرار جفتى هفت قران به آنها بفروشد. مراد پول را داد و بر شغال آفرين گفت و شاخ ها را برداشت و برد و داد به پدر دخترك. پدر دخترك پس از حصول اطمينان از اوريجينال بودن شاخ ها گفت: «احسنت و اينك خواسته دوم: آوردن شغالى كه بتواند حرف بزند و از كوه و كمر هيزم جمع كند.»

صبح فردا مراد با شرمندگى رفت و شغال صميمى و دوست قديمى اش را انداخت توى گونى و آورد به پدر دخترك تحويل داد. پدر دخترك گفت: «مرحبا! و اينك خواسته سوم و آخرين خواسته: چشم پوشى داماد از حق توليد سوخت هسته اى و تعليق غنى سازى.»

مراد پس كله اش را خاراند و گفت: «يعنى هيچ راه ديگرى ندارد، مثلاً اينكه به جاى اين بروم يك نشانه  حيات از مريخ بياورم يا همه مورچه هاى نر و ماده دنيا را تفكيك كنم يا آب يك اقيانوسى را سر بكشم و...» پدر دخترك گفت: «نه.» مراد گفت: «پس دخترتان مال خودتان، من هم همان مى روم با ننه ام زندگى مى كنم.»ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه آن دختر همچين مالى هم نبوده است! قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد.

یکشنبه پانزدهم مهر 1386محمد |

Balatarin

يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.

يك مرد تمبك زني بود در ولايت غربت كه چون مي ديد از راه تمبك زدن نمي تواند رزق و روزي خانواده اش را تأمين كند، كار غريبي مي كرد. صبح ها پا مي شد و مي رفت كنار يك بركه اي دور از آبادي چند تا قورباغة‌ قبراق مي گرفت و مي آورد. دم غروب كه مي شد، تمبك اش را با قورباغه ها برمي داشت مي برد در ميدان آبادي. آن وقت، قدري فلفل مي ماليد به يك جاي آن زبان بسته ها و مي گذاشت شان روي زمين و خودش بنا مي كرد به تمبك زدن. مردم هم دسته دسته مي آمدند و پول مي دادند تا ببينند قورباغه ها چطور با آهنگ تمبك مي رقصند و بالا و پايين مي پرند.

از قضاي روزگار يك روز كه مرد تمبك زن رفته بود كنار بركه، مشغول شكار اولين قورباغه بود كه ناگهان يك قورباغه به چه بزرگي (وزن تقريبي: دو كيلو، توضيح نگارنده!) پريد پيش پاي مرد و گفت: «آهاي! كجا؟ هيچ مي‌داني من كه هستم؟» مرد كه جا خورده بود، يك قدم عقب رفت و گفت: «نه از كجا بدانم.» قورباغه حالت تهاجمي گرفت و گفت «چطور نمي شناسي؟ من "قور جنگله" هستم. (به نظر اين بندة نگارنده، قورجنگله يك اسم بي نمكي است. احتمالاً‌ اين قورباغه خواسته بزرگي خودش را به رخ بكشد. اگر خوانندگان عزيز مثل بنده ايشان را ديده بودند، تصديق مي كردند كه ايشان قورباغچه هم نبوده چه رسد به قورجنگله.) اگر مردي يك قدم جلو تر بيا تا به حسابت برسم. من روزي دو تا آدم مي خورم. مواظب باش دست از پا خطا نكني.»

مرد كه جا خورده بود گفت: «اي بابا، حالاكه چيزي نشده. اصلاً‌ ما رفتيم.» قورجنگله راه مرد را سد كرد و گفت:«چي چي را ما رفتيم؟ رفتن از اينجا شرط و شروط دارد. بايد براي ما امكانات رفاهي فراهم كني. فكر كرده اي شهر هرت است كه هي بيايي ما را بگيري ببري و فلفل بمالي و برقصاني و از ما استفاده ابزاري كني؟ حالا برو به خانه . به هيچ كس هم چيزي نگو. فردا باران مي آيد پس فردا برف مي آيد. پس پسون فردا هوا آفتابي مي شود. همان روز بايد براي ما اين چيزها را بياوري: عينك آفتابي و پتو (براي موقع آفتاب گرفتن) 50 عدد، قاشق چنگال آدم خوري يك عدد (فقط براي خودم!)، تلويزيون رنگي 29 اينچ، نوشيدني خنك به مقدار كافي. حالا هرچه زودتر از پيش چشمم دور شو. ولي اگر در روز مقرر نيامدي، هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.»

مرد با ترس و لرز به خانه برگشت وشب تا صبح از ناراحتي و ترس خوابش نبرد. روز اول باران آمد. روز دوم برف آمد و روز سوم آفتابي شد. (قابل توجه دست اندر كاران سازمان هواشناسي جهت عبرت گيري و تقدير از قورباغه فوق الذكر.)

مرد كه ديد پيشگويي قورباغه به واقعيت پيوسته از ترس آن كه مبادا «قورجنگله» تهديدش را عملي كند، وسايل سفارشي قورجنگله را تهيه كرد و برد كنار بركه. قور جنگله وسايل را تحويل گرفت و يك ليست جديد داد به مرد تمبك زن وگفت: «تا همين فردا بايد اينها را تهيه كني و بياوري و گرنه مي آيم جلو در و همسايه با دندان تكه پاره ات مي كنم.»

مرد بيچاره باز با ترس به خانه برگشت و صبح فردا موارد درخواستي را با هزار بدبختي تهيه كرد و مقداري ميوة نوبرانه هم خريد و محض خود شيريني، ضميمة‌ موارد درخواستي كرد و رفت كنار بركه.

قورجنگله بعد از اين كه وسايل را تحويل گرفت، چشمش افتاد به ميوه ها. به مرد گفت: «اينها ديگر چيست؟» مرد گفت: «اينها ميوة نوبرانه است. آورده ام ميل بفرماييد.»

قورجنگله نگاه عاقل اندر سفيهي به مرد تمبك زن انداخت و گفت: « آخر مرد حسابي، من دندان دارم كه ميوه بخورم؟» مرد قدري جا خورد و فكري كرد و گفت:«تو كه دندان نداري چطور روزي دو تا آدم مي خوري و مي خواهي مرا هم با دندان تكه پاره كني؟» قور جنگله به تته پته افتاد و گفت: «راستش چيز است، دندان كه دارم ولي ميداني، يعني، فقط مال آدم خوري است.» مرد سري تكان داد و گفت: «كه اين طور» بعد هم قورجنگله را برداشت و انداخت توي يك كيسه و با خودش برد به ولايت غربت.

كساني كه به ولايت غربت رفته اند مي گويند، هر روز تنگ غروب وقتي مرد تمبك زن، تمبك مي زند و قورباغه ها مي رقصند، قورجنگله را هم مي شود ديد كه كنار دست مرد نشسته و با دو دانگ صدايي كه دارد گاهي درماية ابو عطا چيزهايي مي خواند.

ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه:
1ـ آدم فلفل به اين گراني را نبايد بمالد به قورباغه!
2ـ قبل از ترسيدن از قورباغه، آدم بايد مطمئن شود كه قورباغة مورد نظر دندان دارد!

قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!

سه شنبه دهم مهر 1386محمد |

Balatarin

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ‏كس نبود.

    روزى، روزگاري، يك گرگى بود در ولايت غربت كه به مرور زمان دندان‏هايش ريخته بود و رغبتي هم به شكار نداشت.

 اين گرگ زبان بسته، روزها مي‏رفت مي‏نشست بالاي كوه و رفت و آمد گوسفندها را تماشا مي‏كرد و به ياد ايّام جواني، آههاى سوزناك مي‏كشيد.

    يك روز، همين طور كه داشت از بالاى كوه، عبور گلّه را تماشا مى‏كرد، وقتي تمام گوسفندها از ميان درّه گذشتند، متوجه شد كه يك برّه كوچك نازنيني، پايش لاي شكاف سنگ گير كرده و از بقيه جا مانده. گرگ دلش به حال برّه به رحم آمد و از كوه سرازير شد پايين و رسيد پيش برّه. برّه كه از ديدن گرگ، حسابى ترسيده بود، رو كرد به گرگ و گفت: "تو را به خدا مرا نخور." گرگ با حسرت سرى تكان داد و با پوزخند گفت: "نترس پدر جان، من كه گرگ راست راستكى نيستم.

     من يك گرگ بى‏آزارى هستم كه نمى‏توانم برّه بخورم."

      بره گفت: "پس چى مى‏خورى؟"

     گرگ گفت: "هر چى گيرم بيايد. يك روز علف مى‏خورم، يك روز هويج، يك روز چغندر. خيلى هم كه هوس كنم، مى‏روم در شهر، يك پُرس چلو كباب مى‏خورم." گرگ اين را گفت و كمك كرد تا پاى بره از لاى شكاف سنگ آمد بيرون.

    بره با تعجب نگاهى به گرگ انداخت و گفت: "چرا مرا نخوردى؟" گرگ گفت: "يا للعجب! چه دوره و زمانه‏اى شده. اگر بخوريم، مى‏گويند چرا خوردى؟ اگر نخوريم، مى‏گويند چرا نخوردى؟! ببين عزيز دلم، من اصلاً دندان ندارم. تازه آن روزى هم كه دندان داشتم، خيلى رمانتيك و حساس بودم. به همين خاطر، همان وقت هم كسى مرا به گرگ بودن قبول نداشت." [بنده نگارنده ضمن تأييد اظهارات گرگ، به عرض مى‏رساند كه گرگ مذكور در گفتارش كاملاً صادق است.

    بره حرف‏هاى گرگ را شنيد و گفت: "تو كه دندان ندارى، اگر يك روزى، روزگارى، يك سگ گله به تو حمله كند، چه كار مى‏كنى؟" گرگ گفت: "فرار مى‏كنم، گرچه مى‏دانم كه ديگر در اين سن و سال، حال فرار هم ندارم."

    بره سرى تكان داد و بنا كرد به گريه كردن.

     گرگ گفت: "بميرم الهى، براى من گريه مى‏كنى؟"

     بره گفت: "نه براى خودم گريه مى‏كنم. چون تا حالا ديگر حتماً گله ما به مرتع رسيده و حسابى چريده است. تا من به آنجا برسم، ديگر چيزى نمانده تا من بخورم."

     گرگ گفت: "اين كه ناراحتى ندارد. بيا دنبال من، يك جايى سراغ دارم كه يونجه تر و تازه‏اى دارد.

    بره دنبال گرگ به راه افتاد و گرگ او را برد به يك جايى كه هيچ كس از وجودش خبر نداشت. بره با خوشحالى، تمام يونجه‏هاى تر و تازه را خورد. وقتى چريدنش تمام كرد، گرگ او را از يك راه ميان بُر، رساند به گله‏اش.

    فرداى آن روز، گرگ در حال چُرت نيم روزى بود كه بره آمد سروقتش.  گرگ با خوشحالى از بره استقبال كرد و گفت: "سلام، چه عجب از اين طرف‏ها؟" بره گفت: "آمده‏ام تا مرا ببرى به يك جايى كه يونجه تر و تازه داشته باشد."

     گرگ گفت: "راستش را بخواهى ،من فقط همان جاى ديروزى را مى‏شناختم كه تو را بردم. اگر چند روزى مهلت بدهى، مى‏روم مى‏گردم يك جاى خوب ديگر برايت پيدا مى‏كنم." بره گفت: "چى چى را چند روز مهلت بدهم؟ همين امروز بايد مرا ببرى به يك يونجه‏زار خيلى خوب." گرگ گفت: "متأسفم. من امروز خيلى خسته‏ام. باشد براى يك روز ديگر." بره گفت: "باشد، خودت خواستى. من هم متأسفم چون مى‏خواهم بروم جاى تو را به سگ‏هاى گله اطلاع بدهم."

    گرگ با ناراحتى سرى تكان داد و گفت: "كه اين طور، پس مى‏خواهى حق السكوت بگيرى." بره گفت: "تو اسمش را بگذار حق‏السكوت. من به اين مى‏گويم: درك متقابل."

    گرگ آهى كشيد و راه افتاد بره را برد به يك جايى كه يونجه‏هاى تر و تازه داشت.

    از آن روز به بعد، هر روز بره مى‏آمد و گرگ را مجبور مى‏كرد كه يك يونجه‏زار جديد به او نشان بدهد.

    گرگ بيچاره كه از دست اذيت و آزار بره كلافه شده بود، يك روز فكر بكرى به نظرش رسيد. يك روز كه رفته بود به شهر تا چلوكباب بخورد، داد برايش يك دست دندان مصنوعى ساختند.

    فرداى آن روز، دوباره سر و كلّه بره پيدا شد. به محض رسيدن، رو كرد به گرگ و گفت: "آهاى، پاشو مرا ببر به يونجه‏زا