شرمسارم کردید دوستان ، بر من بیش از پیش ثابت شد که هنوز معرفت وجود دارد و بامعرفت هایی همچون شما هستند .
از احوالپرسی ها و پیگیری هایتان که نگران برادر بودید، سپاسگزارم و دلیل دیر به روز کردنم چیزی به غیر از خجالت نبود و حال برادر و درگیری شب عید.
ایشان حالشان بهتر است و از من خواستند تشکر و سپاسشان را به شما دوستان عزیز و بزرگوار ابلاغ کنم و قول دادند تا در اولین فرصت برای شما سروران که با هنر خود ایشان را مورد عنایت قرار داده بودید ، جوابیه ای بنویسند.
آخرین قسمت از مثنوی بلند بامعرفت ها را هم در این پست می گذارم و در این سال جدید برای شما و خانواده سالی توام با سلامتی و دلی شاد آرزو می کنم.
سال نو را تبریک نمی گویم چرا که به قول حضرت شمس: ایام را مبارک باد از شما ، مبارک شمائید. ایام می آید تا به شما مبارک شود.
خوش باشید و سلامت.
محمد زرویی نصرآباد
مشدي حسن، مرد سياسي شدي
اهل اصول ديپلماسي شدي
سيورساتت شده بحث و تفسير
نقل و نباتت شده بحث و تفسير
با تقي و امير و سام و خسرو
تو تاكسي و تو ايستگاه مترو
تو هركجا آدم زندهاي هست
يا محفل كسلكنندهاي هست
بد به حفاظت و حراست ميگي
لم ميدي و نقل سياست ميگي
سياست خارجه و داخله
حكومت مدينه فاضله
نظم نوين و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جديد مصر و سودان
كنارهگيري اميرعمان
نرفتهاي هنوز تا ورامين
كنايه ميزني به چين و ماچين
با چشم بسته، تير درميكني
توهر چي اظهارنظر ميكني
از مد و سايز كفش آلندلون
تا به گشادي شكاف ازن
هرچي كه چشمت ديد و خواست،ميشي
يه روز «چپ»، يه روز «راست» ميشي
يه روز فكر جنگ با جهاني
يه روز اهل بحث و گفتماني
عينهو رنگ چشم آبجي اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!
***
نوكر مشتيهاي لوطيصفت
مخلص آدمهاي بامعرفت
جون به فداي مردم صميمي
معرفت عتيقه و قديمي
قديمترها قاتله همصفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زنها رو وارسي نميكرد
نگاه به ناموس كسي نميكرد
راحتي مردم اهميت داشت
آدم تو شهر و كوچه امنيت داشت
نبود واسه نيل به اين مقاصد
اداره اماكن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمك و فلاشر
نه پارتی نه دختر فراري
نه دادگاه و عقد اضطراري
نه ارتباط «ميم – شين» و اصغر
نه امر معروف و نه نهي منكر
تو شهري كه خلاف، شصت فرمه
قدمزدن، خودش يه جور جرمه
شاكي بشي، ميري معطل ميشي
متهم رديف اول ميشي
خلاصه قصه اون قدر درامه
كه «ايدز» پيش دردمون زكامه!
****
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاكه و مشت و مالش
اوستا بيا، اخم و اداتو عشقه
كيسه و ليف و سنگ پاتو عشقه
اوستاي دلاكي و مردكاري
يه چيز ميگم، ميخوام كه «نه» نياري
كيسه به دست و پاي عالم بكش
يهريزه سفت و سخت و محكم بكش
كيسه بكش تموم سينهها رو
ببر با كيسه، بغضو كينهها رو
مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
كيسه بكش روهرچي خط و مرزه
چرا سياهه رنگ بيگناها؟
يه كاري كن سفيد بشن سياها
حرمت ناخدا پرستا بره
پينه پيشوني و دستا بره
عالمو از تلخي دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور
دشمني و نفرت و جنگو پاك كن
اسلحه و توپ و تفنگو پاككن
از رو زمين تا آسمون هفتم
كيسه بكش رو دود آه مردم
وفا نكرده دست بيوفامون
يه عمره جز خطا، نرفته پامون
كيسه به دست بيوفامون بكش
يه خورده سنگ پا به پامون بكش
كيسه بكش به حال واحوالمون
به صفحه نامه اعمال مون
اگر كه راست كارته، چاكريم
وگرنه اصلاً ولمون كن بريم
****
قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزيزم اين رشته سرش درازه
خوب، مث پر يا پوچ يا طاق و جفت
اين جوريام نيست كه بشه جلدي گفت
بس كه زياده شرح جزئياتش
يه ماه ميشه صرف مقدماتش
دوست اياغي واسهمون نمونده
دل و دماغي واسهمون نمونده
وگرنه نقلش كه ملالي نبود
بابت «چيز» شم خيالي نبود
شكرخدا، خرجي نداره گفتن
چي بهتر از گفتن و گل شنفتن
يه نوبت اين ورا صفا بيارين
قدم رو تخم چشم ما بذارين
دوساعت اين جا بمونين چي ميشه؟
يه شب رو بد بگذرونين، چيميشه؟
بد كه مركب نميشه، عزيزم
يهشب كه صدشب نميشه، عزيزم
نم نداره شهري كه شط نداره
ديكته ننوشته غلط نداره
كنايه زيرلبي نباشه
خدمتتون بيادبي نباشه
خداگواهه نقل دريوزه نيست
نقل تعارفات هر روزه نيست
تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
براي هركي توش بشينه، جا هست
تو هم بيا تو قلب ما صفا كن
برا خودت يه گوشه دست و پاكن
خداكنه حاجت تون رواشه
دست به خاكستر ميزنين، طلا شه
****
دنيا عجيب و بيدروپيكره
بپا كه شصت پاتتو چشمت نره
عروسكا عاشق پولت ميشن
دولا بشي سوار كولت ميشن
طالب عشق موندگاري عزيز
يه عمره بيخود سركاري عزيز
تو صحبت و حرف و كلوم عاشقن
اينا فقط تا لب بوم عاشقن
حتي اگر يه روزي پاش بيفته
اين قدشم جون تو حرف مفته
تب كني اينا كه بهت ور ميرن
هركدوم از يكطرفي درميرن
الان عزيز جون و نور چشمي
دو روز ديگه، چه كشكي و چه پشمي؟
يخت نگيره، باطلت ميكنن
اينا كه چسبيدن، ولت ميكنن
جون تو هيچ چي بارشون نيست عمو
وفا مفا توكارشون نيست عمو
اگر بيفتي توي چاله چوله
اينا ميرن اتل متلتوتوله
تا عسلي اينام برات زنبورن
به فوت ميآن به باد ميرن اينجورن
****
دوباره كار طنزمون به غم خورد
يه دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دريغا
چقدر بدنوشتن از رفيقا
گلايه مثل آدماي ابله
اونم به اين تلخي و بيخودي... اه
بساطمون عين برنج شفته است
يكي دو روزه حالمون گرفته است
يكي يه چيزي گفت و مام گرفتيم
رومون سيا، حال شمام گرفتيم
جسارتاً شعرم اگه غمين بود
به قول خواجه خاطرم حزين بود
دعا كنين كه حالمون خوب بشه
تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه
مشتي حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتي حسن كافر و دهري شدي
اومدي از دهات و شهري شدي
اين چيه پاته؟ آخه گيوههات كوش؟
كي گفته دمپايي صندل بپوش؟
اي شده از قاطر خود منصرف
نمره پيكان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ و زمين سركشي
شغل شريفت به مسافركشي
گله رو كه«هي» ميزدي، يادته؟
كوه و كمرني ميزدي، يادته؟
يادته اون سال كه با مشتي شعبون
ماه صفر، راهي شدين خراسون
يادت مياد «ربابه»، دستش درست،
كنار چشمه، رختها تو ميشست
يادته دستاتو حنا ميذاشتي
شب كه ميشد، درها رو وا ميذاشتي
تو دهتون، سرقت و دزدي نبود
كار واسه همسايه، مزدي نبود
قبل شما، جنهاي طفل معصوم
صبح سحر، جمع ميشدن تو حموم
لنگ و قطيفه توي بقچههاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
اصالتاً جناي ناموسپرست
به هيچ خانمي، نميزدن دست
نه زن، سحر، بيرون خونه ميرفت
نه جن به حموم زنونه ميرفت
جن واسه خانمها يه جور خيال بود
اونم كه تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدي حسن چاي و سماورت كو؟
سيني باقالي و گلپرت كو؟
اي به فداي ريخت و شكل و تيپت
بوي چپق نميده عطر پيپت
مشدي حسن، قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون كه دهاتي و نجيبه، مشدي
ميون شهريا غريبه، مشدي
چقدر خوبه چله زمستون
سنبلطيب و كاسني و سهپستون
كنج اتاق، يه جاي خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
كرسي و چاي نبات و هورتش خوبه
خارش و خميازه و چرتش خوبه
عطر چلو كه از خونه در ميرفت
تا هف تا كوچه اون طرفتر ميرفت
شيطونه وقتي رخنه تو دل ميكرد
بوي غذا روزه رو باطل ميكرد
اون زمونا كه نقل تربيت بود
آدمكشي يه جور معصيت بود
كسي، كسي رو سرسري نميكشت
به خاطر دري وري نميكشت
معني نداره توي عصر «سيدي»
بزرگ و كوچيكي و ريشسفيدي
پدر با ترس و لرز و با احتياط
ميكشه سيگارشو كنج حياط
پسر كه بيشراب، تب ميكنه
بدون ترس و لرز،«حب» ميكنه
مادره با خفت و خونهداري
ميسازه اما دختره فراري
اگر ديدي دختره دست تكون داد
يه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا يه وقتي دست و پات شل نشه؟
پنالتيش از صد قدمي گل نشه؟
****
فتنه و دعوا سرنونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي...
ادامه
....
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شكل ماه هرچي مرده
قربون اون مرداي دلشكسته
قربون اون دستاي پينهبسته
مرداي ده، مرداي كاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت كوه، مثل خورشيد
تودلشون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و كمنظير و كمياب
كيسه چپقها به پرشالشون
لشكر بچهها به دنبالشون
بيل و كلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا ميشن از رختخواب
يكسره روپان تا غروب آفتاب
چارتاي رستمن به قدوقامت
هيكلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غيرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روكلاشون
كلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بيريا
****
مرداي نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنه بيدليل
مرداي سرشكسته زن ذليل
مرداي دكتراي حل جدول
مرداي نقنقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين ميكنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافهكاري
توي رگاشون ميكشه تنوره
تريگليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمههاشون
هميشه تو همه سگرمههاشون
به زيردست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جستن از مظان شك ها
دايرهالمعارف كلك ها
بچه به دنيا ميآرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم ميزنن
پشت سر اما واسه هم ميزنن
اينجا فقط مهم مقام و پسته
مرداي شهري كارشون درسته !
این شعر، تَهِ دراز دارد !!
من از ركود عشق در خروشم
اگر دروغ ميگم، بزن تو گوشم
تو قلب هيشكي عشق بيريا نيست
حجب و حيا تو چشم آدما نيست
كشته دلبرند وارتباطش
فقط براي برخي از نكاطش!
پرنده پر، كلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر كه مردي
كه ديگه گرد عاشقي نگردي
ما توي صحبت رك و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش
حال كذايي به شما ارزوني
عشقريايي به شما ارزوني
*****
زدم تو خال تون دوباره، آخجان!
حسابي حال تون گرفته شد، هان؟!
اينا كه من ميگم همهش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
مهم فقط نحوه ارتباطه
اينه كه اين قدر سرش بساطه
ناز و ادا هميشه بوده جونم
حجب و حيا هميشه بوده جونم
آدمو تو فكرو خيال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعده اين كه: «من زن تو ميشم،
وصله چاك پيرهن تو ميشم»
حرفاي داغ و پخته و تنوري
چه از طريق نامه يا حضوري
هميشه بوده توي عشق، حاضر
همينه ديگه خب به قول شاعر:
«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپيمون
كه با من غمزده داشتي، رفتي»
تو كوچه تون باز منو كاشتي، رفتي!
چقدر، مونده بيحساب و كتاب
نامه لاكتاب مون بيجواب
چقدر وعدههاي بيسرانجام
چقدر توي كوچه، عرض اندام
چقدر حرفهاي عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
چقدر گريههاي توي پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدكي سرك كشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن!
چقدر خوابهاي، خوب و شيرين
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرين!
*****
خلاصه، عشق و عاشقي همينهاست
اما تو تعريفش هميشه دعواست
اگر دلت تپيد و لايق شدي
عزيز من، بدون كه عاشق شدي!
ادامه خواهد داشت!
اين روزا عمر عاشقي دوروزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه
بلا به دور از اين دلاي عاشق
كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روي ميز من، يه پوشه
كه اسم عشقهاي بنده توشه
زري، پري،سكينه، زهره، سارا
وجيهه و مليحه و ثريا
نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين
چهارده فرشته و سه اختر
دوليلي و سه اشرف و دو آذر
سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوهاي و پركلاغي ...
هزار خانمند توي اين ليست
با عدهاي كه اسمشون يادم نيست!
****
گذشت دورهاي كه ما يكي بود
خدا و عشق آدما يكي بود
نامه مجنون به حضور ليلي
ميرسه اينترنتي و ايميلي!
شيرين ميره ميشينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارك بهجتآباد
زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله كه هس، نيازي به كمند نيست
تو كوچه،غوغا ميكنند و دعوا
چهار تا يوسف سر يك زليخا!
نگاه عاشقانه بيفروغه
اگر ميگن: «عاشقتم»، دروغه
تو كوچههاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
كجا شد اون ظرافت و كرشمه
نگاه دزدكي كنار چشمه؟
كجا شد اون به شونه تكيه كردن
كنار جوب آب، گريه كردن
دلاي بيافاده يادش به خير
دختركاي ساده يادش به خير
ادامه دارد ....
خوشا به حال اون كه تو محلهش
هواي عاشقي زده به كلهش
كسي كه قلبش اتصالي داره
ميدونه عاشقي چه حالي داره
با اين كه سخته، بازدلنشينه
«تپش، تپش، واياز تپش» همينه
رد وبدل كه شد نگاه اول
بيرون مياد از سينه آه اول
دل ميگه هرچيبش بگي فوتينا
خواب و خوراك و زندگي فوتينا
عاشق شدن شيدايي داره والا
«خاطرخواهي رسوايي داره» والا
وقتي طرف توكوچه پيدا ميشه
توي دلت يه باره غوغا ميشه
آرزوهات خيلي دورن انگاري
توي دلت، رخت ميشون انگاري
صداي قلبت اون قدر بلنده
كه دلبرت ميشنوه و ميخنده
دين و مرام و اعتقادت ميره
اون كه ميخواستي بگي، يادت ميره
ميخواي بگي: «فدات بشم الهي»
ميگي كه: «خيلي مونده تا سهراهي؟»
ميخواي بگي: «عاشقتم عزيزم»
ميگي كه: «من عاعاعاعا، چي چيزم!»
ميخواي بگي: «بيام به خواستگاري؟»
ميگي: «هواي خوبي داره ساري»
كوزه ضربه ديده بيترك نيست
حال طرف هم از تو بهترك نيست
ميخواد بگه، «برات ميميرم اصغر!»
ميگه «تمنا ميكنم برادر!»
ميخواد بگه: «بيا به خواستگاريم»
ميگه كه: «ما پلاك شصت وچاريم»
***
اول عشق و عاشقي نگاهه
نگاه مثل آب زيركاهه
بين شماها عشقو ميشه فهميد
از تونگاها، عشقو ميشه فهميد
عشق، اخوي، آتيش زيرديگه
نگاه آدم كه دروغ نميگه
نگاه ميگه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوشاومدي،بفرما»
ادامه دارد...
بازم همون دوره بيسواتي
قربون اون حرفاي عشق لاتي
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاك زيرپاتم»
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حسن يوسف تو باغچه
قربون مردمي كه مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغي
قربون اون تصنيف كوچهباغي
قربون دورهاي كه خوشبيني بود
تار سبيلها چك تضميني بود
***
مرداي ناب و اهل دل نداره
شهري كه بوي كاهگل نداره
بوي خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقيا و ياس و پيچك
بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشك شوق و لبخند
بوي خيار تازه،توي ايوون
تو سفرهاي پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوي خوش كتابهاي كاهي
تو امتحان كتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!
***
آي جماعت، چطوره احوالتون؟
چي مونده از صفاي پارسالتون؟
نگين فلاني از لطيفه خسته است
خداگواهه من دلم شكسته است
با خنده شماس كه جون ميگيرم
براي تكتك شما ميميرم
حتي اگه فقير و بيپول باشيد
دلم ميخواد كه شاد و شنگول باشيد
خونههاتون چرا خوشآب و رنگ نيست؟
چيشده؟ خندهتون چرا قشنگ نيست؟
حرفاي گريهدار نميپسندين؟
ميخواين يه جوك بگم كمي بخندين؟
ادامه دارد ...
دوستانی که مایلند شعرهای ابوالفضل زرویی نصرآباد را از زبان خودش بشنوند می توانند فردا(چهارشنبه ۲۸ آذر) ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر به سالن حجاب کانون پرورش فکری کودکان واقع در خیابان حجاب مراجعه کنند.(کنگره ی شعر اجتماعی)
حال ادامه بامعرفت ها:
شعرم اگه سست و شكسته بسته است
سرزنشم نكن، دلم شكسته است
آدم دلشكسته، بش حرج نيست
شعر شكسته بسته، بش حرج نست
جيكجيك مستونم كه بود برادر
فكر زمستونم نبود برادر
تا كه ميفته دندوناي شيري
روي سرت ميشينه برف پيري
كميسيون مرگ ميشه تشكيل
درو ميشن بزرگتراي فاميل
از جمع بچهها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه، همكلاسيها پير ميشن
همبازيها پير و زمينگير ميشن
الك دولك، الاكلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه ميشه
ليلي و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشك تو كوچهها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داوود
بيحرمتي با معرفت درافتاد
يه باره نسل لوطيها ورافتاد
توي تنور خونهها كلوچه
بوي پياز داغ توي كوچه
چطور شد؟ تموم شد، كجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
***
سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم
ادامه دارد...
شعری که امروز از برادر برایتان می گذارم یکی از کارهایی است که همیشه در خلوت هام زمزمه می کنم و بیشترش را حفظ هستم . کسانی که ابوالفضل را بشناسند حتما می دانند که این اشعار دغدغه های حقیقی اوست و خیلی از مخاطبان جدیدش نیز با این اشعار و "گفت و گو های تنهایی" اش او را شناخته اند.
به دلیل طولانی بودن این مثنوی مجبورم آن را در چند پست بگذارم.
حال می رویم به سراغ قسمت اول مثنوی با معرفت ها که به تمام با معرفت های عالم تقدیم شده است.
اي جماعت! چطوره حالاتتون؟
قربون اون فهم و كمالاتتون
گردنتون پيش كسي خمنشه
از سربنده، سايهتون كمنشه
راز و نياز و بندگيتون درست
حساب كتاب زندگيتون درست
بنده ميشم غلام دربستتون
پيش كسي دراز نشه دستتون
از لبتون خنده فراري نشه
خدا نكرده، اشكي جاري نشه
باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسينيش، نميدونم چرا
بيني و بينيش، نميدونم چرا
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نميدن مثل قديما، دوستا
شاپركها به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشناگز شدن
***
تنگ غروب، كه شهر پرشد از «رپ»
ما مونديم و يه كوچه علي چپ
خورشيده مينشست كه ما پاشديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه كه در اومد، به بيابون زديم
آخ كه بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط كن
اون جا بشين با خودت اختلاط كن
دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود وغصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي،به كوه تكيه كردم
نشستم و تا صبح گريه كردم
سجل و مدرك نميخواد كه گريه
دستك و دنبك نميخواد كه گريه
***
رولبمون هميشه خنده پيداست
ميخنديم،اما دلمون كربلاست
ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور دادش، خدا كريمه
ادامه دارد...
شيخ اجل «سعدي» + «ملّا نصرالدّين»
«سگي پاي صحرا نشيني گزيد
شب ازدرد بيچاره خوابش نبرد
پدررا جفا كرد و تندي نمود
***
برآشفته شد مرد صحرانشين
شد از دورپيدا،سگ سرفراز
زجا جست و دمب درازش گرفت
سگ بي نوا با تني زخم وزار
بماليد بر زخم پا ، پوزه اي
بگفتا كه : من اهل يك رنگي ام
مرا رنج از اين علت بعدي است
"ما در اين شهر، غريبيم و در اين ملك، فقير"
عدهاى بىكس و كاريم و نزاريم و حقير!
به وزيران ز گرانى گله بردم، گفتند:
"ما نداريم در اين مسأله اصلا تقصير!"
{در بعضى از نسخهها به جاى اصلا "الا" آمده است!}
گفتم: ار مثل گذشته است، تدابير شما،
سعى بىپايه عبث باشد و بىمايه فطير!
ديو اگر ديو گرانى است كه من مىبينم
نكند رحم و مدارا به صغير و به كبير!
روز حشر از امرا حال رعيت پرسند،
لله الحمد كه مخلص، نه اميرم نه وزير!
صف كشيديم و پشيزى نگرفتيم و شديم
زار و وارفته و بىحال و شل و خرد و خمير!
برد فورى، كلهم اين يكى از سر، سر ضرب
كند تنبان مرا آن يكى از پا، سر تير!
خواهد از من "مملى" كفش و نداند كه مرا
خورده ديگر به ته ديگ مداخل، كفگير!
"اتول" بخت مرا گردش ايام، خراب
آنچنان كرد كه ديگر نپذيرد تعمير!
طعنه بر من مزن ار مىخورم از شدت ضعف
روز و شب غصه سومالى و چاد و كشمير!
گفتم اين شعر، پى فخر فروشى، يعنى
پيش ما نثر و غزل، هيچ ندارد توفير!!
"از در درآمدى و من از خود به در شدم"
از ديدنت، به جان تو، كلى پكر شدم!
باز آمدى كه ناله برآرى ز دخل و خرج
از دست شكوههاى تو، من خون جگر شدم!
مىگفت روز پيش، "حسن" با پدر كه: من
مغبون ز گفتههاى شما، اى پدر، شدم!
من اهل ازدواج نبودم ز ابتدا
خواندى به گوشم آنقدر آخر كه خر شدم!
من خانهاى مصادرهاى داشتم، دريغ!
صاحب زمين بيامد و من دربدر شدم
گفتم: به قرض، تر نشود شصت پاى من
در منجلاب قرض، فرو تا كمر شدم!
شد با ظهور "نظم نوين" وضع من خراب
بد بود حال و روزم و از بد، بتر شدم!
دنيا به مثل دوره عصر حجر شده است،
يا بنده مثل آدم عصر حجر شدم؟!
بر من مگير اگر پس از اين شعر آبدار
چون استكان كنار سماور، دمر شدم!
با جمعی از راپورتچیان به بلاد کردستان شده بودیم و دلیل تاخیر از این بابت بود که ما را
دسترسی به اینترنت نبود و برآن شدیم تا نامه ی سیّم را با سواری گسیل کنیم و کردیم.
وقتی به تهران مراجعت شد خبردار شدیم که پیک در راه بندان مسافران تعطیلات ، نامه به دست ، مانده ومنتظران نامه را چشم به راه ، خشکانده است .
دادیم تا مسافران را گوشمالی دهند که دیگر راه بر گسیل ما نبندند وخودمان با همین دستان مبارک نامه را آوردیم تا بخوانید.
زیاده گویی از اخلاق همایونی به دور است پس برویم بر سر نامه....
• نامه سوم :
زندگى مو جنون گرفته، برگرد
جلو چشامو خون گرفته، برگرد
اين دفه ديگه نقل هر ساليت نيست
انگارى كه زبون خوش حاليت نيست
حكم تو شلاقه، اگه قاضى ام
جيك بزنى، به مرگتم راضى ام
مثل يخ، آبت مى كنم ضعيفه
خونه خرابت مى كنم ضعيفه
من نه از او چشم سيات مى ترسم
نه از ننه ت، نه از بابات مى ترسم
هرچى ازت تلخى چشيدم، بسه
تو زندگى هر چى كشيدم، بسه
اين دفه مى خوام نوكتو بچينم
من نخوامت، كيو بايد ببينم؟
خانوم شدى پيش يه مشتى فَعله
يابو ورت داشته كه يعنى بعله؟
همه ش مى خواى بگم كه «بعله قربان»؟
«جنيفر»ى يا دختر اوتورخان؟
نذار بگم تو كوچه زيرت كنن
يا آبجى هام خرد و خميرت كنن
نذار بگم تو رو تو شر بندازن
نذار بگم نسل تو ور بندازن
تا سر شب، خلاصه ختم كلام
خودت مياى يا خبرت، والسلام!
•••
اينها رو من از اين و اون شنفتم
اما از اين حرفا بهت نگفتم
نوشتمش به خوارى و به خفت
آخه من و حرف خلاف عفت
مى خوام بگم اهل بخيه نيستم
مودبم، مثل بقيه نيستم
خسته شدى، دِ باشه جونم فدات
يه جفت كفش نو خريدم برات
الانه مى فرستمش، روم سيا
جلدى پاشو، كفشاتو پاكن بيا!
• نامه اول:
چه حاجتى به قاصد و پست و پيك؟
عيال نازنين، سلام عليك
با خط و نامه هم اگه بتونم
به خدمتت سلام مى رسونم
رفتى و دوريتو بهونه كردم
سلام گرم و عاشقونه كردم
دلت كه سرد و خسته بود و غم داشت
سلام گرم و عاشقونه كم داشت
هم آشيون من تو اين لونه اى
كفتر جَلد بوم اين خونه اى
پرهاتو چيدم كه يه وَخ با پرت
پر نكشى پيش پدر مادرت
تو بى خبر رفتى و پر خريدى
تا چشم به هم زدم، يهو پريدى
پرزدى و توخونه كاشتى منو
دلت اومد تنها گذاشتى منو؟
با اينكه تو همين دهات و شهرى
با من دو ماه آزگاره قهرى
نيومد از تو نامه اى، كلامى
نه تو پيام گيرمون، پيامى
بهم ندادى از موارد ذيل
نه آى دى و نه