از روي دست « سهراب سپهري »
[با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود
ميوه ها آواز مي خواندند]:
« هاي اي آقاي خوش تيپ جوان، آهسته تر ، برگرد!
هان بيا بنشين تو اينجا پيش ما چمباتمه گانه
- بي چك و چانه -
بعد، راحت حجم ما را پيش بيني كن
لمس كن ما را يكايك با نگاه خواهري!«1» - در دست
بعد هم بفشارمان با شست
از ميان ما سوا كن راحت و آرام و، بي تعجيل
تك به تك بگذار در زنبيل »
***
من جلو رفتم
و كمي احوالپرسي كردم از ايشان:
هان سلام اي سيب!
اي شريف آبادي هيكل درشت
و شما اي كيوي و زردآلو و گيلاس
و تو، آنك اي خيار ترد و گل بر سر
قامتت باريك باد و قيمتت ارزان!
... آه بادمجان، تو را با خود نخواهم برد
و تو را هرگز نخواهم خورد
چون ندارم هيكل و طعم تو را من دوست...
- هان مرا با خود ببر...
- هرگز!
- با تو مي آيم به هرجا مي روي...
- خاموش!
غير بادمجان تمام ميوه هاي نازنين در صف
تا بگيرم بنده با دست مبارك از همه كنكور
هركه باشد در فنون « ميوه گي »! از هر جهت تكميل
مي شود بعد از ثبوت اولويت، وارد زنبيل!
***
- در همه!
[بي ربط و بي جا
مرد ميدان دار مي گويد...
بنده كار خويشتن را مي كنم، اي ميوه هاي خوب ]
- در همه مرد حسابي، حضرت عالي مگه گوش ات كره يا
حرف حاجيتو نمي فهمي؟
كي اجازه داده كه شوما ميوه ها را جدا كني، هان؟«2»
- ميوه ها گفتند،
ميوه هاي خوب
ميوه هاي تازه مرغوب
ميوه هايي كز خيابان بنده را ديدند...
- ميوه ها بر هرچه... خنديدند
- هان چه گفتي، هان؟
هيچ مي داني كه ميوه چيست؟
ميوه يعني روح يك احساس در يك صبح باراني
و چراغ روشن يك آه
و سرود مبهم يك چاي با ليموي عماني
ميوه يعني من
ميوه يعني تو
ميوه، يعني نقطه اي در واژه « سوراخ »!
ميوه يعني...
لامروت ! آخ... !
***
من به خانه باز گشتم، و عيالم گفت:
« ميوه از ميدان خريدي هيچ؟ »
بنده گفتم: « نيچ! »«3»
و كنار آينه رفتم
و در آن ديدم كه بادمجان پاي چشم اين چاكر
با هزار اطوار و صد ها ناز و دهها قر
مي زند لبخند و مي گويد:
« من كه گفتم خواهم آمد حضرت شاعر »!
***
پاورقي:
«1»- اصطلاحي است كه ميوه ها براي پيشگيري از تصورات! منكراتي به كار مي برند.
«2»- مختصر به هم خوردگي وزن در اينجا ناشي از ناآشنايي ميدان دار ناشي با قواعد شعري مي باشد!
«3»- معمولا شاعراني كه چهار دندان جلوشان بر اثر اصابت به كسي(مثلا يك نفر ميوه فروش!) جابجا شده باشد، «نوچ» را اين طور تلفظ مي كنند!
***
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
اي برادر، يك پسر پادشاهي بود در ولايت غربت. يك روز كه داشت از كنگرهء قصر بيرون را تماشا مي كرد، كنار يك جوي آب، دختري را ديد مثل پنجهء آفتاب كه داشت رخت مي شست. پسر پادشاه يك دل نه، صد دل عاشق او شد. با خود گفت چه بكنم، چه نكنم. آخر سر يك لباس كهنه پيدا كرد و پوشيد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر هم كه پسر را ديد، يك دل نه، صد دل عاشق او شد.
پسر پادشاه گفت: (اي دختر، بدان كه من يك آدم رهگذري هستم و پدرم يك گدايي است در ولايت جابلقا و حالا من بر تو عاشق شده ام. بيا برويم عروسي كنيم.) دختر گفت: (شرط دارد و آن اين كه مرا ببري در خيابان ولي عصر و هفت دست لباس و هفت دست چاقچور و هفت دست دامن و هفت سرويس لوازم آرايش و هفت رقم ادوكلن برايم بخري، با مرغ سوخاري و پيتزا و سيب زميني سرخ كرده با سالاد و نوشابه و شيريني ونان خامه اي!)
پسر پادشاه گفت: (باشد. پس قرار ما فردا همين ساعت، همين جا!)
صبح فردا پسر پادشاه، دزدانه هرچه طلا و نقره خزانه ء پدرش بود، برداشت و بار شتر كرد و آمد بيرون لب جوي آب. دختر را هم نشاند ترك شتر و رفتند در خيابان ولي عصر.
آنجا كه رفتند، هر چه كه دختر خواسته بود، خريدند. دست آخر هم شتر را فروختند و پولش را برداشتند و رفتند در پيتزا فروشي.
اما بشنويد از پادشاه كه وقتي پا شد و ديد پسرش گم شده و طلا و جواهرات خزانه هم به سرقت رفته، از زور ناراحتي ديوانه شد و سر به كوه و بيابان گذاشت و رفت در ولايت جابقا و گدا شد. پادشاه را همين جا داشته باشيد تا ببينيم قضيهء پسر پادشاه و دختر به كجا رسيد.
پسر پادشاه و دختر كه غذا و شيريني شان را خوردند و آمدند بيرون، يك مأموري آمد و گفت : (برادر، اين خواهر، خانم شماست؟) گفت: (نه) گفت :(خواهر شماست؟) گفت: (نه) گفت: (دختر خاله اي، دختر عمه اي؟) گفت: (نه.) گفت: (پس بي خود در خيابان چرا با هم مي رويد؟) پسر گفت: (اي برادر، بدان كه اين خواهر، همكلاس بنده است در دانشگاه و ما با هم شيريني خورده ايم.) آن مرد عذر خواست و رفت.
دختر گفت: ( اي پسر، اين ولايت جاي ماندن نيست .بيا تا برويم در همان ولايت جابلقا.)
اين دو تا رفتند و رفتند تا رسيدند در ولايت جابلقا. آنجا رفتند به محضر و صيغهء عقد جاري كردند و آمدند بيرون. دم در محضر يك گدايي آمد و گفت :( به شكرانهء عروسي، به من بدبخت درمانده كمك كنيد.) پسر، خوب كه دقت كرد، فهميد اين گدا همان پدر خودش است. پادشاه هم پسر را شناخت. دست در گردن هم انداختند و بنا كردند به هاي هاي گريه كردن. گريه شان كه تمام شد، پادشاه چشمش افتاد به دختر. كمي چشمهايش را ماليد و بعد با فرياد و هيجان دست انداخت در گردن دختر و گفت : (سلام مادربزرگ ! شما كجا ، ولايت جابلقا كجا.) دختر هم بنا كرد به گريه كردن و اشك شوق ريختن. پسر گفت:( اي پدر! مادربزرگ كدام است؟ اين دختر خانم ، عيال من است.) پادشاه گفت :(خجالت بكش، دختر خانم كجا بود؟ اين مادر بزرگ من است كه ما او رادر سال وبايي گم كرده بوديم .) بعد دست برده كلاه گيس و دندان مصنوعي دختر را بيرون آورد. آرايش صورتش را هم پاك كرد.
پسر كه چشمش به مادر بزرگ پدرش افتاد، آهي كشيد و نمي دانم از ناراحتي يا خوشحالي دق كرد ومرد.
پادشاه هم كه مادربزرگش را پيدا كرده بود، گدايي را ول كرد و دست مادربزرگش را گرفت و رفت به همان ولايت غربت و مشغول پادشاهي شد.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ازدواج فاميلي خيلي بد است!
قصه ء ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!
شب ميان كوچه باغ بندكفش
مىكشد احساس من جيغ بنفش
من شب ادراك را بوييدهام
روى طعم استكان روييدهام
مركب احساس من چاييده است
بين راه فلسفه، زاييده است
شست پايم بوى گردو مىدهد
خود بيا، بوكن، ببين، بو مىدهد!
آسمانستان جيبم خالى است
دست خط من به اين باحالى است
تا چه خواهد كرد با افسون من
طبع آلاخون و والاخون من
من ميان عصرها آوارهام
عصر، آخر مىكند بيچارهام
عصر ماشين، عصر هندل، عصر بوق
عصر كاديلاك و پشم و كشك و دوق!
عصر بازار كساد سنگ پا
عصر آنها، عصر ما، عصر شما
عصر جالينوسى نان و پنير
عصر گردو، عصر تاپ تاپ خمير
عصر ما در اصل، چون كمبوزه است
چون گواهينامه يك روزه است
عصر ديوار و خيار و استكان
عصر تنديس سياه نردبان
عصرهاى آفتاب نيمروز
عصرهاى چوب خشك و نيمسوز
عصر ما ديروز را طى مىكند
طى شبانه روز را، هى مىكند
پيش از اينها، طبع من بيدار بود
فرزتر از مرغ ماهيخوار بود
تا كشى شد ليفه تنبان من
وقت شعريدن، درآمد جان من
منقل افكار من پردود شد
كم كمك، آن ذوق هم نابود شد
شعر من در بوته اِفلاس ماند
كلهام چون پيش از اينها تاس ماند
منقل سقراطيان را ترك كن
ذهن افلاطونيم را درك كن
حال با اين وضع خيط قافيه
باز هم بايد بگم، يا كافيه؟!
دیروز برادرم ابوالفضل از گذشتهاش میگفت که یادش افتاد به قیصر امین پور و شعری که برای او سروده بود. احساس روزهای نوجوانیاش، دوران دبیرستان، و اولین ملاقات با قیصر را که در همان روزها دست داده بود به یاد آورد.
گفت: آن وقتها، هر وقت به دفتر مجله سروش نوجوان زنگ میزدم، قیصر با حوصله شعرهایم را گوش میداد و ایرادهایش را میگرفت. میگفت:
- زبان قدما را بگذار کنار. با زبان تازه شعر بگو.
"نیلوفرانه" افتخاری که درآمد، دست کم پنج شش ماه، تنها نواری بود که صدایش از اتاق کار ابوالفضل شنیده میشد. یکی از همان روزها که برای دادن مطلب به هفته نامه مهر در میدان فاطمی میرفت - ستون افسانههای امروزی هفته نامه را او مینوشت - قیصر را در خیابان فاطمی میبیند و بعد از چاق سلامتی، دست و کتفش را میبوسد.
میگفت خدا بیامرز قیصر شوکه شد. پرسید این چه کاری بود؟ گفتم: عهد کرده بودم دستتان را برای شعر " یارا یارا گاهی ...." ببوسم .
آخرین دیدار ابوالفضل با مرحوم امین پور، در نشست ادبیات آمریکای لاتین بود و قیصر او را به لطف نواخته بود. ابوالفضل با قزوه رفته بود. قیصر برادرم را که میبیند شعرش را میخواند و می گوید: احسنت! خیلی خوشم آمد." چشمان تو ویرانه های تخت جمشیدند " را همیشه زمزمه می کنم ، فکر نمیکردم شعر جدیات به زیبایی اشعار طنزت باشد!
آن شعر که امین پور از آن خوشش آمده بود، این است:
گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند ای کاش پرواز تو را بودند و می دیدند
خرد و خراب و خسته هم باشند ، زیبایند چشمان تو، ویرانه های تخت جمشیدند
آهوی من چشمان تو، چشمان تو، اصلا چشمان تو، مستغنی از تعریف و تمجیدند
داغند و پر مهرند و در تابند؛ انگاري دستان تو، دستان تو، دستان خورشيدند
دلتنگی من، نازنین، مدرک نمی خواهد بر روی کاغذ اشکهایم ، مُهر تاییدند
روزی تو را در اوج می بینند، می دانم گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند
ساعت حدود ۱۰ بود با من تماس گرفت . تعجب کردم ، چون انتظار تماس در این موقع از روز را از او نداشتم . باصدایی گرفته و خسته که مشخص بود طبق معمول تا صبح بیدار ومشغول مطالعه و کار بوده احوالپرسی کرد. گفتم خبر قیصر را شنیدی ؟ پفی کشید و گفت : آره به همین خاطر تماس گرفتم ، خبر را که صبح شنیدم شعری برایش نوشتم اگر حوصله داری بخوانمش.
با این حرفش به یک باره مرا برد به شانزده ، هفده سال پیش ، به زمانی که باهم در اتاقی در خانه ی پدری زندگی می کردیم . صبح با صدای بستن در کیفش و بوی ادکلن منتشرشده اش در هوای اتاق بیدار می شدم .
می گفت : بلند شو! ، مدرسه ات دیر نشه ؟!
بعد از چند بار غلت زدن بلند می شدم ودر رختخواب می نشستم تا خواب از سرم بپرد.او هم آماده شده بود و کفش هایش را که شب قبل همراه کفش های خودم برایش واکس زده بودم پا می کرد و می رفت سر کار.
آن وقتها معمولا اولین کسی که شعرها و نوشته های ابوالفضل را می شنید وحتی هنگام نوشتن می خواند ، من بودم. بعضی اوقات کلماتی را که می خواست عامه فهم بودنش را بسنجد از من می پرسید وبه نوعی روی من امتحان می کرد.
خب دوازده سالی بیشتر سن نداشتم و اگر من متوجه می شدم ، صد در صد برای بیشتر مردم قابل درک وهضم بود . ولی در این چند سال اخیر دلیلش از خواندن مطالبش برای من این نبود، او می خواست مرا که دیگر یکی از مخاطبان جدی اش شده بودم ، در جریان بگذارد وعلت دیگرش هم این بود که می دانست شنیدن کارهایش را با صدای خودش بیشتر دوست دارم.
وقتی پشت تلفن شروع کرد به خواندن شعری که برای "قیصر امین پور" نوشته بود ، صدای خسته و غم دارش بیشتر از شعر مرا غمین کرد.
زیاده حرف نمی زنم شعر را بخوانید:
در بدرقه دوستم قیصر امین پور
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد
****
آه، آه ، آه ، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- ای دریغ آن که رفت ....
- ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه
****
رود، رود، رود، رود
رود گریه جماعت کبود
در فراق آن که رفت
در عزای آن که بود
«دیر ماندهام در این سرا... » ولی شما ، عزیز
«ناگهان چه قدر زود...»
سه شنبه 8 آبان ماه 1386
همین شعر در: فارس
« تقديم به همرزمان احساسمندم كه با سلاح شعر نو، پدر هرچي نارسايي است را (!) در آورده اند ! »
بيا اي مهربان تر
بيا اي ذهن تبدار چغندر !
به حال بنده بنگر
ببين دستان بي انصاف فرهنگ
چطوري بنده را اينجا تك انداخت
الاغ بد لگام بخت و اقبال
به مخلص جفتك انداخت
من اكنون شاعري آوازه خوانم
جوانم
پر است از شعر نو، احساسدانم !
***
تمام شعرهاي من قشنگ است
مضامين كلام بنده شادند
گشادند
ولي سوراخ رزق بنده تنگ است !
در اين جا اندكي جاي درنگ است !!
***
بله، من شاعر عصر فضايم
براي اين كه از امواج موزون كلاسيك،
جدايم
- به جان بچه هايم !_
زبان بنده مقداري دراز است !
چرا؟ چون شعر من پر رمز و راز است !
بيا اي جان شيرين !
بيا پهلوي من يك لحظه بنشين
بيا از راهيان شعر نو شو
كنار دفتر شعرم « ولو » شو
بخوان از دفترم ، شعري به صد شوق
بگو : « به به ، به اين ذوق ! »
***
هلا ! اي آشناي احتمالي
از اين اشعار عالي
بگير از من دو كيلو
به جايش
بده يك كاسه از آن آش آلو !
كه اين، با آن يكي ، از حيث تأثير
ندارند هيچ توفير !
من اندر كوچه « صغري » را نظر كردم !
به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد،
من احساس خطر كردم
از آنجا با دلي غمگين
به صد حسرت، گذر كردم !
***
هلا، اي مادر صغري !
منم، من شاعري احساس مند از خطه تهران !
منم بيچاره اي از نسل بابا طاهر عريان !
منم آواره اي مفلوك و سرگردان !
براي خواستگاري آمدستم، هاي !
به روي بنده در بگشاي
بيا اين شعر پر احساس را از دست من بستان
مرا با مهرباني پيش خود بنشان !
پسرهاي تو، ديشب بنده را بر تير برق كوچه بربستند
به گرد بنده بنشستند
به جرم خواستگاري، هفت دندان مرا با مشت بشكستند !
به پاي چشم من، نقشي كه مي بيني
خدا داند كه بادمجان كرمان نيست !
حريفا ! جاي مشت است اين !
به پاي لنگ و چشم لوچ من بنگر
مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا
هلا، اي مادر صغري !
بيا نزديك، در بگشا !
***
وزير ازدواجا ! بنده اين جا، گشتم از اندوه، جزغاله !
وزيرا ! بنده هستم نوجواني سي، چهل ساله !
من اندر حسرت شيرين صغري، همچو فرهادم
من اكنون ساكن ويرانه هاي باقر آبادم
- مريد مير « داماد »م ! -
ندارم خانه اي، كاري، زميني، ثروتي، چيزي
درون ميز گرد هفته ات، يك شب
بيا، بنشين قضايا را به مخلص، خوب حالي كن
به مثل پيش از اين ها، ماجرا را ماستمالي كن !
كه من آن سان كه مي بينم
ز كارت بوي توفيقي نمي آيد !
- تو با باباي صغري، گاو بندي كرده اي شايد !-
***
هلا، اي شيشه بر، برگو كجايي؟ هاي؟
گرفتم انتقام آن كتك ها را
بكن شادي كه من ديشب
شكستم شيشه هاي خانه باباي صغري را !
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود.
يك پيرمرد مفلسي بود در ولايت غربت كه روزها مي رفت در بيابان از براي گوسفندچراني. يك روز همين طور كه داشت براي خودش چوپاني مي كرد، يك دفعه چشمش افتاد به يك شيشه خالي كه روي زمين افتاده بود. حالا نگو كه آن شيشه، شيشه عمر يك غول بي شاخ و دمي بود.
پيرمرد بينوا كه از اين قضيه خبر نداشت، شيشه را برداشت و تنگ غروب آن را با خودش برد به خانه. زن پيرمرد هم كه از همه جا بي خبر بود، آن شيشه را شست و تويش آبغوره ريخت و گذاشتش توي گنجه.
فرداي آن روز كه پيرمرد رفت به صحرا، ديد كه زير يك درختي، يك غول زبان بسته اي نشسته و دارد گريه مي كند. پيرمرد دلش به حال غول بيچاره سوخت و رفت جلو، قدري قوزك پاي غول را نوازش كرد. (مشخص مي شود كه قد پيرمرد در نهايت به قوزك پاي غول مي رسيده. توضيح واضحات از نگارنده.) غول گفت: «چه كار داري عمو؟» پيرمرد گفت: «هيچي، فقط مي خواستم بپرسم كه براي چي نشسته اي داري آبغوره مي گيري؟» غول گفت: «چرا كه نگيرم؟ يك نفر آمده شيشه عمر مرا برداشته برده خانه، تويش آبغوره ريخته . ديگر اين عمر آبكي به چه درد من مي خورد؟» غول اين را گفت و هق هق كنان پا شد رفت پي كار و زندگي اش.
اما بشنو از زن پيرمرد كه از همه جا بي خبر، رفت سر وقت گنجه و براي رفع خستگي يك كمي از آن آبغوله خورد. ( آبغوله: آبغوره اي است كه در شيشه عمر غول ريخته باشند. توضيح از نگارنده.)
عصر كه پيرمرد آمد به خانه، ديد زنش دست به كمر زده و وسط درگاه ايستاده است. زن با عصبانيت گفت: «فلان فلان شده، كجا بودي صبح تا حالا ؟ زود بيا دستم را ماچ كن تا نيامده ام بزنم لت و پارت كنم.» پيرمرد كه شصتش خبردار شده بود كه زنش از آن آبغوله خورده، با ترس و لرز رفت جلو. وقتي خوب زنش را نگاه كرد با تعجب گفت : اِاِاِ… زن خجالت بكش. اين سرخاب و سفيداب چيست كه به صورتت ماليده اي؟ قباحت دارد. از من و تو گذشته.» پيرزن غرشي كرد و گفت: «چشم و دلم روشن! زانو بزن ببينم.» پيرمرد بيچاره از ترس زانو زد. زن گفت: «حالا بگو ببينم بهتر از من چه كسي؟ خوشگلتر از من چه كسي؟» پيرمرد با ترس و لرز گفت: «هيچ كسي. در ره عشق تو ديوونه تر از من چه كسي؟»
پيرزن گفت: «حالا خوب شد پاشو برو توي سرداب. آنجا كلي برايت خوراكي گذاشته ام. بخور تا چاق شوي.» پيرمرد بيچاره رفت توي سرداب و پيرزن در را پشت سرش بست.
پيرمرد كه مي دانست اين تغيير حال پيرزن به خاطر آبغوله است، مستقيم رفت سر وقت گنجه و دو سه جرعه از آبغوله سر كشيد. همين كه آبغوله از گلويش پايين رفت، زورش زياد شد. در سرداب را از جا كند و از خانه زد بيرون.
اما بشنو از دربار حاكم كه يك هفته بعد از اين ماجرا، مردم جمع شدند در دارالحكومه و گفتند: «اي جناب حاكم، امر بفرماييد يك نفر بيايد جلو اين پيرمرد چوپان و زنش را بگيرد.» حاكم گفت: «مگر اين دو نفر چه كار كرده اند؟» غلغله از جمعيت بلند شد. يكي گفت: «پيرمرد آمده سر جاليز من، هشت من خيار و خربزه چيده، بعد هم مرا مجبور كرده او را تا خانه اش كول كنم. پول خيار و خربزه را هم نداده.» ديگري گفت: «پيرزن رفته به خانه من، سر زنم را از ته تراشيده، روي كله اش به زور عكس يك قورباغه را خالكوبي كرده. آخر زن كچل به چه درد من مي خورد؟» يكي ديگر گفت: «اين دو نفر نصف شبي آمده اند سر وقت مرغ هاي من. تخم هايشان را برداشته اند. زرده هاي تخم مرغها را خورده اند، سفيده ها را هم ريخته اند توي كفش من و خانواده ام.» ديگري گفت: «جناب حاكم، من در اين ولايت يك حمام عمومي دارم. پيرمرد دو سه روز پيش، پنجاه شصت تا موش آورده ول كرده توي حمام زنانه، ديگر از آن روز هيچ زني به حمام نمي آيد.»
خلاصه هر كدام چيزي گفتند . حاكم دستور داد بروند پيرزن و پيرمرد را كت بسته و تحت الحفظ بياورند. وقتي چشم حاكم به وضع و حال زار و نزار چوپان و زنش افتاد خنده اش گرفت و گفت: «يعني اين دو تا آدم مافنگي اين همه آتش در اين ولايت سوزانده اند؟» مردم گفتند: «بله قربان.»
حاكم از پيرمرد و پيرزن علت اين ياغي گري ها را پرسيد و آن دو نفر هم از سر ناچاري از سير تا پياز قضيه ي آبغوله را تعريف كردند. حاكم دستور داد آن شيشه را توقيف كردند و از آن به بعد، شهر امن و امان شد. ( شيشه آبغوله فوق در حال حاضر، در اختيار اين بنده ي نگارنده است. متقاضيان محترم در صورت تمايل به خريد هر مقدار از آن، مي توانند در ساعات اداري با بنده ي نگارنده تماس بگيرند. متشكرم.)
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها گناه دارند و آدم نبايد توي شيشه عمرشان آبغوره بريزد.
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد.
گفتوگوی روزنامه ی تهران امروز با برادر!
عباس محبعلی:گفتوگو با ابوالفضل زرويي نصرآباد لطف خاصي دارد از آن جهت كه خيلي جدي با تو حرف ميزند و تو خيلي جدي ميخندي. و او باز به حرفهاي جدياش ادامه ميدهد. اما واقعا پشت اين چهره جدي يك تفكر كاملا طنز خوابيده است و نگاه كه ميكني آن را در واژه واژه حرفهايش ميبيني. او در آپارتمان كوچك و اجارهاياش در حوالي لاله زار با ما مينشيند و دو ساعت گفتوگو ميكند. خيلي بيپروا از مسائل و مشكلات طنز امروز ميگويد. سيگارش را روشن ميكند. چاي ميخورد. سيگار روشن ميكند و دوباره چاي ميخورد. چشمانش را كه هم ميگذارد احساس ميكني تمام دردهاي عالم در وجودش رخنه كرده است و ميخواهد از پا درش بياورد اما او طنزپرداز است و قاعدتا راه گريز از اين همه فشار را بلد است. او ابوالفضل زرويي نصرآباد است كه وقتي مينويسد شما هيچ راهي نداري جز اينكه به شيوه طنزپردازياش بخندي.
به نظر زرويي نصرآباد اين روزها چه نوع طنزي در جامعه ما جاري است؟
الان زماني است كه طنز سياسي در حال مهجور شدن است. كساني كه كار طنز ميكردند به نوعي غلاف كردهاند و طنز را كنار گذاشتهاند. ميگويند براي چه انتقاد كنيم؟ ته ماجرا اين است كه ما را دلسوز نميبينند و منصفانه نگاه نميكنند و تازه ما را معاند خودشان ميبينند. بعد هم بايد ثابت كنيم براي انتقاد از شما كه قصدي نداشتيم. هيچ طنزپردازي در كل تاريخ، دعوت به جنگ مسلحانه نكرده است. كسي كه اين كار را ميكند تئوريسين است. زماني كه من تئوريسين باشم ميتوانم مردم را به جنگ دعوت كنم. طنزپرداز كسي است كه لبخند را روي لبهاي مردم ميآورد و ميگويد اين وضعيت فعلي را يك مقدار تحمل كنيد، وضعيت به آن سختي كه فكر ميكنيد نيست. درحالي كه وضعيت سختي وجود دارد!
در واقع طنز تبديل به بيان انتقاد مستقيم به كساني شده كه تا حدي مسووليت كارها را بر عهده دارند؟
بله، ضمن اينكه الان در لطيفههاي ما كمي حال و هواي هجو وجود دارد. ميبينيد انتقادهاي مردم به جايي رسيده كه بسيار تند و زننده است. يعني خيلي انتقاداتي كه به رئيس جمهور از طريق smsها رد و بدل ميشود اگر به صورت منطقی در دو تا روزنامه تيتر ميشد چنين اتفاقي نميافتاد. وقتي جلوي مردم را ميگيري و نميتوانند راحت بيان كنند همين اتفاق ميافتد. اين طور جاها دست مردم را بايد باز گذاشت. آمريكايي كه ادعا دارد ابرقدرت جهان است و بر شرق و غرب مسلط است. شما اگر برويد و روي جلد روزنامههايشان را ببينيد تعجب ميكنيد. چه تصاوير و كاريكاتورهايي از سياستمدارانشان ميكشند و چه مطالبي مينويسند. در همانجا هيچ نويسنده و طنز پردازي، تفنگ به كمر نميبندد تا جورج بوش را بكشد.
اگر بخواهيد كمي عينيتر در باره مشکل طنزدر جامعه امروز ما حرف بزنيد، چطور ميگوييد. اصلا براي اين قضيه مثالي هم داريد؟
بله، هميشه مثال ميزنم، فكر كنيد ما همگي سوار يك آسانسور هستيم كه بين طبقات 18 و 19 گير كرده است. خب در اين آسانسور پيرمردي هست كه قند خونش بالاست و خودش را بايد به دستشويي برساند. خانم بارداري هست، خانمي هست كه روغن پياز داغ روي گاز دارد، زني هست كه شوهرش پشت در مانده و پير زني كه اگر هوا به او نرسد قلبش ميايستد و... شما هم در آسانسور هستي كه همه اين مشكلات را داري و ميداني كه فعلا كسي نيست نجاتتان بدهد - البته تا زماني كه يك نفر از غيب بياد و در آسانسور را باز كند - خب چه كار ميكني؟ جنب و جوشت را بيشتر ميكني و آن يك ذره هوا را ميسوزاني و جو را متشنج ميكني كه پير مرد ادرارش برود و پيرزن سكته كند و زن سقط جنين كند و بچهاي هم كه آنجاست جيغ بزند. يا ميتواني بگويي؛ من كه هيچ كاري از دستم برنميآيد، متخصص آسانسور هم كه نيستم. ميتوانم شوخي كنم و حواس اين جماعت را پرت كنم تا وضعيت فعلي به يك جايي ختم به خير شود. ميروي و به جاي شانتاژ كردن وضعيت، با زبان لين و با شيوهاي كه مسوول آسانسوري كه آنجا نشسته، به خودش بيايد كه اين وضع آسانسور نيست، جو را آرام نگه ميداري. طنز پرداز نهايت كاري كه ميتواند بكند همين است. يعني ايجاد آرامش در آسانسوربین طبقه 18 و 19.
بالاخره يك نفر بايد كاري بكند، اين طور كه نميشود همه بنشينند و بخندد...
شما بگو يك ديلم بردار و لاي در بگذار و در را بشكن و شور بگير و همه را نجات بده. اين در صورتي است كه من بگويم اين كاره هستم. توقع بي جايي كه دولت مردان از طنز پرداز دارند همين است. ميگويند چرا طنز سازنده نمينويسي. ميگويم: طنز سازنده يعني چه !. ميگويد: «خب بگو ما چه كنيم» وضع بيمارستانهاي خصوصي شده تو بگو چه كنيم. ميگويم؛ من كه مسوول موارد پزشكي كشور نيستم، خانواده خودم مريض بشوند براي دادن استامينوفن دستم ميلرزد، براي مسائل كلان كشور كه حرفي براي گفتن ندارم. من فقط در اتوبوس ميبينم مردم به شما بدو بیراه می گویند؛ آن فحش را به شوخي تبديل كردهام كه اگر نميداني، بداني مردم درباره كارهايت چه ميگويند.
از خصوصيات دوره گذار بيساماني، آشفته بازاري، از بين رفتن يك سري معيارها و... است علماي شعر معاصر قائل به گونهاي گذار در شعر و فرهنگ هستند. با اينكه فكر ميكنم طنز حسابش از چنين دستهبنديهايي جداست، ميخواهم سوال را با اين موضوع ادامه بدهیم و شما هم در مورد دوره گذار به خصوص در عالم طنز توضيح بدهيد.
دوره گذار مفهوم دارد. يعني به تبع ضرورتهاي روزگار و گذشت زمان معني دوره گذار هم عوض ميشود. دوره گذار زماني مفهوم واقعي پيدا ميكند كه ما ارتباط فرهنگي مان يا دگرگونيهاي سياسي و اجتماعيمان هر از چند گاه باشد. مثلا در عصر قاجاريه بعد از يك دوره رخوت و سكوت چندين و چند صد ساله، پاي يك عده آدم كه در ايران درس خوانده بودند و دستشان به دهنشان ميرسيد به ولايت فرنگ باز شد. وضعيت هم، خود ناصرالدين شاه سفر فرنگ رفته بود و سفرنامههايش حاصل خيلي خوبي شد. در منابع دست اول آن زمان، هيچ كس مثل خود شاه، فرنگ را وصف نكرده بود. اين آدم تنها ميتوانست عياشي كند و برگردد اما بسنده نكرده است اما آمده و جزء جزء، همه چيز را بررسي كرده است. در مورد سينما، اياب و ذهاب، نوع پوشش زنان درباري و اينكه شامشان چه بوده و كدام شهر، غذاي بهتر داشته يا در ايستگاههاي قطار چگونه رفتار ميكردند و... . كمتر سفرنامه نويسي تا اين حد جزئيات را ذكر كرده است. به هر حال در آن دوره خيلي چيزها به ايران منتقل كردند و همان دستمايه كارهاي اوليه شد. بايد زماني ميگذشت تا طيف جديد جا بيفتند. چند سالي گذشت و ده دوازده، دوره افراد رفتند و كشورهاي خارجي را ديدند و متوجه شدند فضاي آن طرف چگونه است. ضمن اينكه بايد يك نفر ميرفت و در كاغذ اخبار آن زمان مينوشت و در نهايت فضاي جديد به اين ميرسيد كه شعر ميتواند تعريف جديدي هم داشته باشد.
اين اتفاق را در دوران معاصر چگونه تفسير ميكنيد؟
در دوره فعلي- از مشروطيت به اين طرف- ما فرصت سر خاراندن پيدا نكردهايم. آنقدر ارتباطها پياپي بوده، آنقدر تعاطي افكار و تعاطي تعريف بوده است كه ما غالبا ميگوييم تعامل ما و غرب. اصلا فرهنگ غرب چنين ماهيتي ندارد. چون معجوني از 10 هزار فرهنگ است. سياهپوست آفريقايي با نوع موسيقي خاص قبيلهاياش رفته و بخشي از فرهنگ آمريكا را ساخته است. موسيقي جَز يا راك اندرول، ساخته آمريكاييها نيست. اين موسيقي از فرهنگ اصيل آفريقايي ساخته شده است. حتي ريشه گيتار برقي به زندگيهاي قبيلهاي آفريقايي و رقصهايشان بر ميگردد. ما نميتوانيم چنين نگاهي به غرب داشته باشيم. اينجا ايستادهايم و مقابل يك فرهنگ جهاني گارد بستهايم. اصلا ربطي به فرهنگ غربي و اروپايي و آمريكايي ندارد. يك زماني هم فرهنگ غالب، فرهنگ يوناني و رومي بود. ما فكر ميكنيم از مرز آنطرف تر، فرهنگ غربي است. يعني از مرز كشور خارج نشده وارد فرهنگ غربي ميشويم. اگر تركمنستان هم برويم غرب است. اصلا فرهنگ غربي به آن مفهوم وجود ندارد. غربيها نيامدهاند قالببندي كنند و فرهنگ شان را به صورت وجه غالب بروز بدهند و دست آخر بگويند ما اين بخشها را نگه ميداريم و اين بخشها را صادر ميكنيم. اصلا دروازه فرهنگ باز است. همان اندازهاي كه فرهنگ شرقي ما شامل ژاپني، هنگكنگي، چيني و عربي و ايراني و... است ؛ فرهنگ غربي هم به آن اندازه دستخوش تغيير و تحريف شده است. تا زماني كه ارتباط وجود دارد گذار هم وجود دارد. ارتباط ما هنوز منفصل نشده است كه ما بعد بنشينيم و چيزهايي را از فرهنگ موجود گزينش كنيم. اين قدر جهان پيرامون مان سريع عوض ميشود كه ما مثل آينه تنها ميتوانيم چيزهايي كه خارج از فرهنگ مان است را بتابانيم. فرهنگ، وضعيتي كاملا پويا دارد. تكنولوژي و تمدن نيست. براي انتقال تمدن، بايد پپسيكولا وارد مملكت بشود و شما بخوري تا بروي كارخانهاش را بسازي. اما فرهنگ يك تفكر است به راحتي قابل انتقال است. حتي با ديدن يك فيلم ميتوانيد تمام فرهنگ يك كشور را تقليد كنيد.
با اين احوال فكر ميكنم اگر بحراني هم مطرح ميشود بيشتر عوض شدن ديدگاههاي اجتماعي و تاريخي ماست؟
به نظرم اگر حرفي از بحران شعر و بحران مخاطب و بحران تعريفهاي جديد وجود دارد به اين خاطر است كه ما هنوز ديرينه خودمان را نميشناسيم. ضمن اينكه سردرگميهاي ما در مورد مخاطب يك مقدار اشتباه بوده است. مخاطب ما الان اصلا دغدغه شعر ندارد. آنقدر سرگرميهايش فراوان شده، آنقدر دسترسيهايش به لذت بردنيها آسان شده كه در واقع شعر رتبه خودش را از دوم به 254 رسانده است. اما در يك روستا چون دسترسيها به وسايل ارتباطي و... كم است حداكثر كاري كه شما ميتوانيد بكنيد دم غروب كورمال كورمال شام بخوري و يك ساعت بعد از غروب بنشيني و سر خودت را گرم كني. در يك چنين فضايي اگر آدم با سوادي پيدا شود و مثلا كتاب نسيم شمال را هم داشته باشد پادشاهي ميكند اما الان سر شب تا آخر شب خيلي هنر بكني جدول نيمه تمام روزنامهات را كامل كني. روزنامه را ورق بزني، حساب و كتاب زندگي بكني و آخر شب هم با سر و صداي زن و بچه بروي چند تا سايت خبري ببيني و جواب ايملهايت را بدهي تا فردا كه سر كار ميروي، بخوابي. با چنين فضايي، جايي براي ادبيات و شعر نمانده است. دوره گذاري هم كه گفتيد درست است، اما مفهوم دارد و در هر دوره بنا به شرايط، معنايش عوض ميشود.
شما طنز را در قالب سياسي معنا ميكنيد. چند جا هم اشاره كردهايد كه بدون جو بد سياسي طنز ناب به وجود نميآيد. چرا؟ آيا ميشود طنز را دستهبندي كرد و گفت؛ وقتي وارد سياست ميشود طنز است وقتي وارد اجتماع و مردم ميشود تبديل به لطيفه ميشود. اصولا فاصله لطيفه و طنز در چه حد است؟
نه... اولا من اعتقاد دارم هر وقت زمانه، بدتر و خفقان بيشتر باشد طنز رشد بيشتري دارد. اين چيزي است كه در ادوار طنز هم قابل مشاهده است. نسبت آزادي و طنز كاملا معكوس است. فراگيري آزادي موجب سرخوردگي طنز ميشود.
در اين مواقع پس چه بلايي سر طنز ميآيد؟
اصولا خود طنز از بين ميرود. به جايش هجو يا فكاهه يا لطيفه ميآيد. يا طنز ماهيت سياسي خودش را از دست داده و ماهيت اجتماعي به خودش ميگيرد. گاهي از يك نظر مساله، مساله سياست نيست. يك وقت محدوديت اجتماعي است و به تو ميگويند الان قضيه دختران فراري است كه شديدا امنيت ملي تلقي ميشود و به اين مساله اجتماعي نبايد نزديك شد. خودت هم درك ميكني كه نبايد بپردازي. خب وقتي از اين مساله رويگردان ميشوي، ميروي و به وزير گير ميدهي. چون زهرش كمتر است. بالاخره در اين گير دار، رويكرد سياسي طنز، اجتماعي ميشود و يا بر عكس. در كشور ما به خاطر ماهيت وجودياش و اينكه ما هميشه افراد زبر دست داشتيم و زير دست، فرادست داشتيم و فرو دست. هيچ وقت مدير شما بر نميتابد كه بروي و به او بگويي اين چه وضعي است ؛ نه بيمه داريم و نه ناهار داريم و نه اضافه كاري و... چون فورا كله پا ميشوي. اين طور جاها بايد بروي و با زبان شوخ طبعي و لين حرف بزني كه به فرادست بر نخورد.
متأسفانه از آن جهت كه نهادهاي قدرت در كشور ما يك نوع تنيدگي به هم دارند ؛ همه شان قابل ارجاع به يكديگر هستند. يعني اگر شما در كارخانه زرشك پاك كني ملاير هم كار كني و در مورد رئيس اداره مالي چيزي بنويسي و بگويي حق فلاني را خورد، سريع به بدنه كشور انتقال ميدهند و ميگويند مدير مالياش ميشود وزير اقتصاد و بعدش بانك مركزي و براندازي نظام... !
اين طرز برخورد نهادهاي فرادست و برعكس، سياستزدگي نيست؟
چرا، اين انطباق زياد است حتي اگر شما در مورد كشور و روستاي ديگر هم بخواهي چيزي بگويي، فورا با بدنه سياسي كشور انطباق ميدهند. بدي قضيه اين جاست كه دست بر قضا اينها با هم منطبق و قابل انتقاد هستند. يعني اگر شما از وضعيت نهاد سياسي گلهمند باشي و مطلبي درباره چوپان دروغگو بنويسي ميگويند اين احتمالا منظورش فلان است و بهمان. يعني نگاه ماست كه طنز را سياسي يا اجتماعي ميكند. متأسفانه در اين روزگار درباره هر چيز كه بنويسي سياسي است. يعني نگاه مردم طوري است كه سياسي نيست، سياستزده است. سياست از سر شعور و آگاهي است. ام