تبليغاتX
ملاّ

 

آن نور چشم اهل نظر، آن دوستدار سير و سفر، آن پدرخوانده مردمان سودانى، آن لله پناهندگان افغانى، آن مظهر تدبير و با كفايتى، خضرالوزرا "على اكبر ولايتى" از ياران شفيق و از ثابتان طريق بود.

 

گويند: پيوسته طى طريق كردى، از ولايتى به ولايت ديگر رفتى و به هر كجا كه رسيدى فرمودى: "خوب جايى است اين ولايت!" "ولايتى"اش گفتند.

 

 "مولانا حكيم لاريجانى" گفت: روزى از او پرسيدم، "سبب طول وزارت تو چيست؛ كه چندين كابينه آمده‏اند و رفته‏اند و تو همچنانى كه هستى؟!" گفت: "از مدت وزارت، آن به حساب آيد كه در داخل گذرد. بنگر تا چه سهم از وزارتم در اين ملك سپرى گشته است!" دانستم كه به اين زودى‏ها رفتنى نيست!

 

    نقل است كه چون به سفر رفتى، سفرنامه نويسان به همراه بردى تا شرح كراماتش بنگارند. "مولانا جلال...يع" گفت: روزى در اجلاس عمومى خميازه‏اى كشيد. دست در دامنش زدم كه: "چه حكمت در اين بود؟" گفت: "اى جلال! آن جا كه چاره‏اى جز شنيدن نباشد، خميازه فريادرس مردان خداست و هفتاد مرض را بكشد كه همنشين "آدمى" اولين آنهاست!"

 

"مولانا بشارتى" گفت: "سيزده هزار سفر با او برفتم و كرامت‏ها از او بديدم. يكى آن كه در بلاد "افريقيه" در او نظر كردم؛ از همه سپيدروتر بود و من به تعجب مى‏نگريستم." گفت: "يا بشارتى! اين كرامت ما با كسى مگوى." گفتم: "چشم!"

 

    نقل است كه پيوسته گريان بودى و مريدان خاص را گفتى: "چه خوب بودى اگر اين سالى پنج روز را هم به ايران نيامدمى!" و "خواجه حسن شفتى" كه از مشايخ طريقه هوا نورديه بود، در حق او گفت: "خدا او را رحمت كناد كه تا بود، پا در هوا بود"

 

اگر اشتباه نکنم اوایل دهه ی هفتاد بود که برادر این تذکره را نوشت و همزمان بود با سفرهای ولایتی به کشورهای آفریقایی ، البته  همزمان با یک دوره از سفرهای ایشان!

 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386محمد |

Balatarin

اگر به اسپوتا بشوید ، دریاچه چیچست پر از ملح را با انسانهای آرمیده بر روی آبش رویت خواهید کرد.

(این را می گویم چون یاد دارم هروقت پدر از دیر آمدنم می پرسید شروع می کردم به تعریف از جایی که رفته بودم و با آب و تاب از جاذبه های آن مکان می گفتم ...پس از بقیه سفر بگویم و همانند پدر حواستان را از دیر کردنم پرتاب کنم به زیبایی های  این شهر که واقعا تعریفی است.)

آری اگر بدانجا روید، مواج بودن صدای رشید بهبود اف را درخواهید یافت که چرا چنین است؟ و عاشیق ها را و افسانه ی سارای را وباغ های انگورش را درک خواهید کرد.

(پدر در این مواقع پلکهایش را مثل الان شما به هم نزدیک می کرد و یک ابرویش را بالا می انداخت که زیبا هست که هست تو چرا دیر آمدی؟ آن وقت من هم مثل الان خودم از کار  و سختی و مهم بودنش سخن می راندم....) 
در رضائیه جشنواره ای برپا شده بود و شاعران ونویسندگان جوان از استانهای غرب وشمال غرب کشور آثارشان را برای داوری آورده بودند تا محمد رضا بایرامی وخسرو آقایاری و اسماعیل وافسون امینی ببینند.
من وژوبین غازیانی
 هم از مدعوین محترم! و نمایندگان اداره کل روابط عمومی حوزه هنری بودیم.

(خلاصه بعد از کلی گفتن در مورد کار هایی که کرده بودم ، می گفت برو پی درس ومشقت مثل همین الان که شما می گویید برو پی آپدیت کردنت و گذاشتن مطلب جدید از برادر )

هیچ چیز عوض نشده انگار!!

 

 بنده شاعرى هزار پيشه‏ام
 رفته تا فراخناى تنگ شعر
 ريشه‏ام
 بعد از اين كه آب حيرت از سرم گذشت،
 شد هزار توى شعرم اندكى،
 آبكى!
   
×××
 
من كنار بغض سبز گربه‏ها لميده‏ام
 از نگاه عنكبوت
 شعله غرور چنجه را چشيده‏ام
 گر ندارى ‏اى عمو، به گفته‏هاى من، يقين
 دفتر سروده‏هاى بنده را بيا ببين!
   
×××
 
بنده برخلاف وضع ظاهرى كه عاجزم
 شاعرى مبارزم!
 هر ورق ز شعر من
 عطر و بوى خون تازه مى‏دهد
(بالاخص اگر ميان كاغذش
 - روز عيد -
 گوشت، از دكان، كسى كند خريد!!)

   ×××

 من به اين زبان و شعر و آب و خاك
 عاشقم
 در فنون شاعرى - به جان عمه‏ام -
 حاذقم!
 ليك خسته‏ام من از مكررات
 اصلا اين زبان "فينيش"!
 "كن پو اسپيك انگليش؟"


یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386محمد |

Balatarin

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.

روزى روزگارى در ولايت غربت يك جوانى بود كه خيلى نيكوكار و مهربان بود. صبح كه از خانه بيرون مى رفت، به همه كمك مى كرد؛ زمين مردم را بيل مى زد، جاليزشان را آب مى داد، توى صف مى ايستاد و براى شان نان مى گرفت، پيرزن هاى ولايت را از خيابان رد مى كرد، ...خلاصه همه اش مشغول كمك به مردم بود. يك روز كه جوان نيكوكار سرپا ايستاده بود و همين طور براى خودش داشت زمين مردم را آب مى داد، يك نفر دوان دوان و نفس زنان و بر سر زنان آمد و گفت: اى جوان نيكوكار، چه نشسته اى؟ [ميزان هول شدگى و دستپاچگى فرد موردنظر، از همين جمله، كاملاً پيدا است چرا كه بنا به تصريح نگارنده، جوان نيكوكار در اينجاى افسانه، سرپا ايستاده بوده. لذا فرد مذكور على القاعده مى بايست بگويد: «اى جوان نيكوكار، چه ايستاده اى؟» نگارنده بر خود لازم مى داند كه به سبب اين لغزش از طرف فرد موصوف، از عموم اهل ادب، به ويژه جناب آقاى «پنج استاد» نويسنده اديب و دانشمند كتاب «دستور زبان فارسى» عذرخواهى كند و پوزش بطلبد. مرسى.] بارى، گفت: «اى جوان نيكوكار، چه نشسته اى يا به قول نگارنده محترم اين افسانه: چه ايستاده اى كه خاك عالم به سرمان شد.» جوان گفت: «مگر چه شده؟» مرد گفت: «مى خواستى چه شود؟ درازگوش ننه ليلا داشته بيرون ولايت مى چريده كه ناغافل رفته توى گل و لاى گيركرده.» جوان گفت: «خوب برويد بيرونش بكشيد.» مرد گفت: «اتفاقاً رفتيم و دمبش را گرفتيم كه بيرونش بكشيم، بيرون هم آمد، مع الوصف در حين كشاكش، دمب خر مذكور كنده گرديده، اگر ننه ليلا، نامبرده را با اين شكل و شمايل ببيند، همه را نفرين مى كند.» جوان نيكوكار كه مى دانست نفرين ننه ليلا ردخور ندارد و از طرفى به ميزان عشق و علاقه ننه ليلا به درازگوش فوق الذكر آگاه بود، حتم كرد كه عن قريب كل ولايت غربت، كن فيكون مى شود، لذا فوراً خودش را به صحنه وقوع جرم رساند. طبيب ولايت غربت كه آنجا حاضر بود، نبض و نوارقلبى حيوان زبان بسته را گرفت و گفت: «حال عمومى اش خوب است ولى يك نفر بايد برود به ولايت جابلقا و از آنجا چسب مخصوص «دم چسبان» بگيرد و بياورد. تا رسيدن چسب، اين زبان بسته را يك جايى قايم كنيد و به ننه ليلا هم بگوييد خرش گم شده.» جوان نيكوكار كه ديد از اين جماعت آبى گرم نمى شود، گفت: «باشد، من مى روم به خانه تا خرجى و توشه سفر بردارم و صبح فردا بروم به سمت جابلقا.» مردم ولايت از ترس اينكه مبادا تا صبح فردا، جوان از فكر سفر منصرف شود، اهميت موضوع و ارزش وقت را به او يادآور شدند و همان جا برايش بار سفر بستند و مبلغى هم بابت خرج سفر و خريد چسب به او پرداختند و راهى اش كردند. جوان راه افتاد و رفت و رفت تا شب شد. همان جا وسط بيابان آتشى روشن كرد و شامش را خورد و خوابيد. اواسط شب بود كه احساس كرد يك نفر دارد كف پايش را قلقلك مى دهد. بيدار شد و چه ديد؟ ديد كه اى بخت نامراد، يك غول بى شاخ ودمى دارد كف پايش را مى ليسد. جوان نيكوكار گفت: «چه مى كنى  اى غول گرامى؟» غول كه جاخورده بود، گفت: «هيچ.» جوان گفت: «به قول مرحوم شاعر: معنى هيچ كنون فهميدم. همين طورى پيش مى رفتى كه هيچى هيچى، جان بنده درآمده بود رفته بود پى كارش. حالا بگو كيستى و چه مى كنى؟» غول با شرمندگى سرش را پائين انداخت و گفت: «اى جوان، بدان و آگاه باش كه من از نوادگان اكوان ديوم و اسمم «ساليوان» است و من در آن شركت هيولاها كار مى كردم و برق سه فاز از بچه مردم مى پراندم و گفتند مازادى و تعديل شدم و آن مايك زاروسكى نام كه با من بود به رياست غولان رسيد و گفتند او از همه بهتر است از براى آنكه همه را به يك چشم مى بيند و من حاليه بيكار و گرسنه ام.» جوان گفت: «آرى، راست گفتى و من كارتون تو را ديده ام.» [اى بر دروغگو لعنت! بنا به تحقيقات بنده، در زمان وقوع اين افسانه، كارتون و سينما اختراع نشده بوده. لذا اين مورد همچون لكه اى سياه در پرونده جوان درج خواهد شد. توضيح از بنده نگارنده] جوان نيكوكار كه دلش به حال ديو سوخته بود، يك پرس غذا كه از رستوران بين راه گرفته بود، به غول داد. غول غذا را خورد و گفت: «ما غول ها غذاى چرك و زشت و بدمزه را خيلى دوست مى داريم و اين غذا چرك ترين و زشت ترين و بهترين غذايى بود كه در ايام عمرم خورده بودم.» جوان گفت: «اگر آدم شوى، مى توانى روزى سه وعده از اين غذاها بخورى. در همين حوالى دست كم سى-چهل غذاخورى هست كه غذاهاى خيلى چرك تر از اين هم دارند.» غول دست جوان را بوسيد و آدم شد و رفت. چون صبح شده بود، جوان هم راه افتاد و رفت ورفت تا بعد از چند روز رسيد به ولايت جابلقا. آنجا كه رسيد، سريعاً رفت به مغازه چسب فروشى و چسب  دم چسبان مرغوب خارجى با كاتالوگ و ضمانت نامه رسمى سه زبانه و سى دى آموزشى و كارت اقامت دائم به انضمام دو سيم كارت تلفن ماهواره اى و دو گرم اورانيوم غنى شده، خريد و برگشت به سمت ولايت غربت. وقتى جوان به ولايت غربت بازگشت، مستقيماً رفت به خانه طبيب. طبيب هم دم درازگوش را با چسب دم چسبان، چسباند و شد مثل روز اولش و بلكه هم بهتر. افسار حيوان را دادند به جوان نيكوكار تا آن را به صاحبش ننه ليلا برساند. اما بشنو از ننه ليلا كه از وقتى به او گفتند: «خرت گم شده» يك چشمش اشك بود و يك چشمش خون. خواب و خوراك نداشت. دايم مى رفت توى طويله و براى خر گم شده اش گريه مى كرد. اين بود كه وقتى جوان نيكوكار در خانه ننه ليلا را زد و گفت كه خرش را پيدا كرده، ننه ليلا با عجله در را باز كرد و بعد از آنكه كلى قربان صدقه درازگوش رفت، روبه جوان نيكوكار كرد و گفت: «اى جوان، همان طور كه نفرينم گيراست، دعايم هم ردخور ندارد. بگو چه آرزويى دارى تا دعا كنم به آرزويت برسى.» جوان نيكوكار اول كمى تعارف كرد ولى وقتى اصرار ننه ليلا را ديد، گفت: «آرزو دارم كه هر روز دو تا تخم طلايى داشته باشم كه مجبور نشوم بروم كار كنم.» ننه ليلا براى جوان نيكوكار دعا كرد و جوان رفت به خانه اش، شامش را خورد و خوابيد. نزديكى هاى صبح بود كه جوان احساس كرد پاها و دل وكمرش درد مى كند. كلى از درد به خودش پيچيد و وقتى از خواب بيدار شد، ديد كه اى دل غافل، دردهاى ديشب براى آن بوده كه داشته تخم مى گذاشته. جوان كه رويش نمى شد به كسى چيزى بگويد تخم هاى طلايش را قايم كرد. شب بعد و شب هاى بعد از آن هم، آن ماجرا تكرار شد و جوان نيكوكار بيچاره با مشقت و رنج فراوان، شبى دوتا تخم گذاشت. فشار حاصله از تخم گذارى موجب شد تا جوان نيكوكار به «هموروئيد» دچار شود. جوان بينوا تا آخر عمر شبى دوتا تخم مى گذاشت و مى برد در بازار مى فروخت و خرج دوا و درمانش مى كرد. ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه براى بيرون آوردن خر از گل و لاى، نبايد دمش را كشيد چون كنده مى شود و آدم هموروئيد مى گيرد. قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد.

شنبه هفدهم شهریور 1386محمد |

Balatarin

 

يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.

ناقلان آثار و راويان اخبار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار چنين حكايت كرده اند كه روزى روزگارى در ولايت غربت پيرمردى بود حكيم و دانشمند كه سه پسر داشت. يك روز پيرمرد، هر سه پسر را پيش خود نشاند و گفت: «اى فرزندان من و اى عزيزان من و اى نور چشمان من و اى ميوه هاى دل من و اى نتايج عمر من و اى... [بنا به ضرورت ايجاز،  سى و دو سطر از بخش خطاب كلام پيرمرد فرزانه حذف به قرينه شد. توضيح از نگارنده] بارى اى عزيزان پدر، بدانيد و آگاه باشيد كه سفر فوايد بسيار دارد و آدمى در سفر پخته مى شود و بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى. اكنون كه شما هر كدام براى خودتان مردى شده ايد، بهتر است بار سفر ببنديد و هر يك به راهى برويد تا هم تلخ و شيرين سفر را بچشيد، هم تجربه بيندوزيد. دعاى خير من هم بدرقه راهتان.»

صبح فردا هر سه پسر بر دست و روى پدر بوسه دادند و راهى شدند.

آنها رفتند و رفتند تا به يك سه راهى رسيدند [محض توضيح عرض مى شود كه در قديم الايام تعداد انشعاب راه ها به اندازه تعداد مسافران يا برادران بود. فى المثل اگر به جاى اين سه برادر قرار بود دو يا پنج برادر سفر كنند، على القاعده اين جاى داستان به يك دوراهى يا پنج راهى مى رسيدند. به پايان رسيد توضيح لازم نگارنده].

وقتى برادران به سه راهى رسيدند بر سر و روى هم بوسه دادند و از هم جدا شدند.

اما بشنويد از برادر اول كه راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به يك درخت و چشمه اى. آن جا زير درخت نشست و سفره اش را باز كرد و نان و پنيرش را خورد و براى استراحت دراز كشيد. همين كه چشمانش را بست، دو تا كفتر پروازكنان آمدند بر شاخه اى از درخت، بالاى سرش نشستند. كفتر اولى گفت: خواهر جان(!) كفتر دومى گفت: «جان خواهر» كفتر اولى گفت: «مى دانى اين جوان كيست و از كجا آمده است و مقصودش از سفر چيست؟» كفتر دومى گفت: «نه». كفتر اولى گفت: «اين جوان از ولايت غربت آمده و مى خواهد به پختگى برسد.» كفتر دومى گفت: «پس اگر مى خواهد به اين مقصود برسد، بايد از راه سمت چپ برود، آنجا در جنگل به منظور خود خواهد رسيد.»

وقتى كفترها پر زدند و رفتند، برادر اول كه خود را الكى به خواب زده بود، بلند شد و از راه سمت چپ رفت تا به جنگل رسيد. توى جنگل چند آدمخوار او را گرفتند و توى ديگ گذاشتند و وقتى به پختگى كامل رسيد، او را خوردند!

اما بشنويد از برادر دوم كه رفت و رفت تا رسيد به يك خليج هميشه فارس. آنجا كه رسيد رفت در يك قهوه خانه. قهوه چى گفت: «اينجا به چه منظور آمده اى؟» گفت: «به منظور چاى خوردن و كسب تجربه و پختگى.» قهوه چى گفت: «كار و پيشه ات چيست؟» گفت: «هيچ.» قهوه چى گفت: «دوست دارى در نيروى هوايى استخدام شوى؟» گفت: «بله.»

پس قهوه چى او را در قايق نشاند و به كيش برد و در آنجا به او چتربازى آموخت و به گفته شاهدان عينى در اين حرفه به درجه اى از پختگى رسيد كه ته گرفت و در همان ولايت ماندگار شد.

و اما اى جان خواهر و اى عزيز برادر بشنويد از برادر سوم كه رفت و رفت تا رسيد به يك مدرسه غيرانتفاعى. گفتند: «دوست دارى سواد ياد بگيرى؟» گفت: «بله.» گفتند: «فلان مبلغ شهريه به اين حساب بريز و بيا.» ريخت و آمد و بعد از چهارده سال ديپلم گرفت. [معلوم مى شود كه برادر فوق الذكر به علت ضعف در رياضيات، در سال هاى پنجم ابتدايى و سوم راهنمايى مردود شده است. توضيح از بنده نگارنده]. پس از گرفتن ديپلم به او گفتند: «ليسانس دوست دارى؟» گفت: «چى هست؟» گفتند: «مدركى است كه دلالت دارد بر فضل و دانش و برترى تو بر ديگران و اگر داشته باشى، هماى دولت و سعادت بر سرت مى نشيند و پشت ميز مى نشينى و...» گفت: «بله، دوست دارم.» پس كنكور دانشگاه شركت كرد و شهريه داد تا چهار سال و ليسانس گرفت. گفتند: «اگر همتى كنى و شهريه اى بدهى و چهار سال دندان بر جگر بگذارى، دكترا هم مى توانى گرفت.» كرد و داد و گذاشت و گرفت.

بعد از اخذ دكترا با هزار منت كشى به واسطه پارتى و با اثبات توانمندى علمى و عملى، به عنوان معلم به استخدام دانشگاه پودمانى صفرآباد عليا درآمد. نامبرده در حال حاضر به تدريس «خام بدم، پخته شدم، سوختم» مشغول است و با شندر غاز حقوق معلمى مى سوزد و مى سازد.

ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه پشت سر مسافر گريه شگون نداره! قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد.

 

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386محمد |

Balatarin

با جمعی از راپورتچیان به بلاد کردستان شده بودیم و دلیل تاخیر از این بابت بود که ما را

دسترسی به اینترنت نبود و برآن شدیم تا نامه ی سیّم را با سواری گسیل کنیم و کردیم.

وقتی به تهران مراجعت شد خبردار شدیم که پیک در راه بندان مسافران تعطیلات ، نامه به دست ، مانده ومنتظران نامه را چشم به راه ، خشکانده است .

دادیم تا مسافران را گوشمالی دهند که دیگر راه بر گسیل ما نبندند وخودمان با همین دستان مبارک نامه را آوردیم تا بخوانید.

زیاده گویی از اخلاق همایونی به دور است پس برویم بر سر نامه....

 

نامه سوم :

 

زندگى مو جنون گرفته، برگرد

جلو چشامو خون گرفته، برگرد

 

اين دفه ديگه نقل هر ساليت نيست

انگارى كه زبون خوش حاليت نيست

 

حكم تو شلاقه، اگه قاضى ام

جيك بزنى، به مرگتم راضى ام

 

مثل يخ، آبت مى كنم ضعيفه

خونه خرابت مى كنم ضعيفه

 

من نه از او چشم سيات مى ترسم

نه از ننه ت، نه از بابات مى ترسم

 

هرچى ازت تلخى چشيدم، بسه

تو زندگى هر چى كشيدم، بسه

 

اين دفه مى خوام نوكتو بچينم

من نخوامت، كيو بايد ببينم؟

 

خانوم شدى پيش يه مشتى فَعله

يابو ورت داشته كه يعنى بعله؟

 

همه ش مى خواى بگم كه «بعله قربان»؟

«جنيفر»ى يا دختر اوتورخان؟

 

نذار بگم تو كوچه زيرت كنن

يا آبجى هام خرد و خميرت كنن

 

نذار بگم تو رو تو شر بندازن

نذار بگم نسل تو ور بندازن

 

تا سر شب، خلاصه ختم كلام

خودت مياى يا خبرت، والسلام!

 

•••

 

اينها رو من از اين و اون شنفتم

اما از اين حرفا بهت نگفتم

 

نوشتمش به خوارى و به خفت

آخه من و حرف خلاف عفت

 

مى خوام بگم اهل بخيه نيستم

مودبم، مثل بقيه نيستم

 

خسته شدى، دِ باشه جونم فدات

يه جفت كفش نو خريدم برات

 

الانه مى فرستمش، روم سيا

جلدى پاشو، كفشاتو پاكن بيا!

 

 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386محمد |

Balatarin

 

نامه دوم :

 

بخون ولى جواب نامه فورى

عيال نازنين من چطورى؟

 

تنگه دلم براى قيل و قالت

عزيز من، چطوره اصل حالت؟

 

اون شير قبلنا، شغالتم نيست

من بميرم، عين خيالتم نيست

 

حالا كه هيچ، وقتى دوستم داشتى كه

محل سگ بهم نمى ذاشتى كه

 

همش مى گفتى: «اومدم اسيرى»

هى متلك، همش بهونه گيرى

 

جز ويدئو كه خونه ی ننه م  بود،

خدا وكيلى تو خونه ت چى كم بود؟

 

تلخى زندگيت كه مثل قند شد

يواش يواش زير سرت بلند شد

 

آبى كه شد اون دو تا چشم سيات

شدم اسير چشم و هم چشميات

 

با نق نق و غرغر و قهر و آشتى

خونه و زندگى برام نذاشتى

 

همه ش بكن نكن، همه ش تغيّر

همه ش بدى، همه ش  ستم، همه ش غر

 

با گريه روزمو به شب رسوندى

تا اينكه جونمو به لب رسوندى

 

گفتى: «مى رم» اما گرفتم تو رو

اونقده غر زدى كه گفتم: «برو...»

 

•••

 

عزيز من رفته و برنگشته

ببين عزيز، گذشته ها گذشته

 

بيا، گذشته گفت وگو نداره

كه خونه بى تو رنگ و بو نداره

 

بيا دوباره چاى تازه دم كن

بساط قيمه و پلو عَلَم كن

 

بپَز از اون كلوچه نوبرت

براى قند و عسلت، شوهرت

 

زنى كه خوب و پاكه، شوهر مى خواد

خوب مى دونم جونت واسم در مياد

 

تا نگى عشقو دست كم گرفتم

ويدئومون رو از ننه م گرفتم!

 

منتظرسومین هم باشید!

سه شنبه ششم شهریور 1386محمد |

Balatarin

 

نامه اول:

 

چه حاجتى به قاصد و پست و پيك؟

عيال نازنين، سلام عليك

 

با خط و نامه هم اگه بتونم

به خدمتت سلام مى رسونم

 

رفتى و دوريتو بهونه كردم

سلام گرم و عاشقونه كردم

 

دلت كه سرد و خسته بود و غم داشت

سلام گرم و عاشقونه كم داشت

 

هم آشيون من تو اين لونه اى

كفتر جَلد بوم اين خونه اى

 

پرهاتو چيدم كه يه وَخ با پرت

پر نكشى پيش پدر مادرت

 

تو بى خبر رفتى و پر خريدى

تا چشم به هم زدم، يهو پريدى

 

پرزدى و توخونه كاشتى منو

دلت اومد تنها گذاشتى منو؟

 

با اينكه تو همين دهات و شهرى

با من دو ماه آزگاره قهرى

 

نيومد از تو نامه اى، كلامى

نه تو پيام گيرمون، پيامى

 

بهم ندادى از موارد ذيل

نه آى دى و نه  پى ام و نه  اى ميل

 

هيچ نمى گى شوهرم الان كجاست؟

تاج سرم، سرورم الان كجاست؟

 

هيچ نمى گى موهاشو كى مى جوره؟

هيچ نمى گى رخت هاشو كى مى شوره؟

 

هيچ نمى گى خورد و خوراكش چيه؟

وصله رخت چاك چاكش چيه؟

 

دورى تو، پاك خل و ديوونم كرد

بيا و پر بزن به خونه برگرد...

 

ادامه خواهد داشت البته.....

شنبه سوم شهریور 1386محمد |

Balatarin
 
پشتیبان بلاگفا -