تبليغاتX
ملاّ

 

 

 

آن شيفته صفات الهى، آن واله مقام لايتناهى، آن مختار رد و قبول، آن داناى فقه و اصول، آن صاحب كرامات ربوبى، صدرالوكلا، شيخ «مهدى كروبى» -دامت افاضاته - از رجال بنام بود و از كرامات او، اين كه تا بود، غم مردمان خوردى و اصحاب را وصيت كردى به غم خوردن و گفتى: «خوش چيزى است غم كه خواص بسيار دارد!» و آن روز كه هيچ غم نداشتى، از ديگران قرض كردى و خوردى و هم از اين جهت، او را «مولانا شيخ الرئيس غمخوار» گفتندى!

 

از خصايص وى، آن بود كه گويند: «راست مى گفت و چپ مى زد

 

مصراع:

 

چپ آوازه افكند و از راست شد

 

گويند: اصحاب از او پرسيدند كه: «چرا نطق پيش از دستور نمايندگان به تمامى نشنوى؟» گفت: «نتوانم ديد كه نماينده اى، خداى بگذارد و با خلق پردازد. پس چون حمد خداى به پايان آرد و خواهد كه از مردمان سخن گويد، سخنش قطع كنم تا در معصيتى نيفتد

 

او را گفتند كه: «پول بهتر است يا ثروت؟» گفت: «بنياد شهيد

 

نقل است كه همسرى فاضله داشت و رياست بيمارستانهاى بنياد شهيد با او بود. شيخ ما - حفظه الله با همسر گفت كه: «اگر چهار تا چون تو داشتيم، هيچ غم نداشتيم!» گويند از اين گفته بسيار برنجيد، ليكن دانست كه گفته شيخ ما -كثرالله امثاله بى حكمتى نيست.

 

روزى ديدندش كه مى گريست. گفتند: «علت چيست؟» گفت: «ترسم كه در آن دنيا از من پرسند كه مقام تو در آن جهان چه مايه طول كشيد؟ و من پيش دوستان سرافكنده باشم؛ از كوتاهى زمان رياست!» مولانا «محمديزدى» آنجا بود. گفت: «اندوه بيهوده به دل راه مده كه آن سان كه من مى بينم، ديگر دوستان، پيش تو شرمنده خواهند بود

 

مولانا «هاشميان» نايب الرئيس گويد: در پايان جلسهاى، از من پرسيد: «هيچ دانستى كه امروز در مجلس چه مى گفتند؟» گفتم: «اى مولاى ما، امروز، ما را چُرت - لعنةالله عَلَيه درگرفته بود و ندانستيم كه در مجلس چه گذشت.» گفت: «هاشمي انا! «چُرت» را چه مقدار باشد؟ آن سان كه من از فراز صندلى رياست درمى نگريستم، بسيارى ديدم كه قيلوله مى كردند!
سه شنبه سی ام مرداد 1386محمد |

Balatarin

 

 

پسرم، گاه مي شود كه بشر / مي رود از فرشته بالاتر 
همچنين، مي شود كه از انسان / به خدا شكوه مي برد شيطان  
از خدا، گر نباشد اصلاً ترس / آدمي، مي دهد به شيطان، درس 
گر به قدرت رسد، چنان و چنين / كارها مي كند بيا و ببين 
من نديدم به وقت ظلم و ستم / از خدا بي خبرتر از آدم  
با طرب، خانه مي كند خناس / خاصه در سينه خدانشناس  
خواب قدرت كه خواب خرگوشي است / اولين مشكلش، فراموشي است 
آن سؤال و صراط و آن سر پل / رود از ياد آدمي، بالكل  
وضع ديروز و بخت خاموشش / همچنين مي شود فراموشش 
نكند اعتنا به كس، جايی / غافل از اين كه هست فردايي   
به كسان، لطف او شود شامل / شود از ياد بي كسان، غافل  
نكند وقت طرح لايحه ای / يادي از رفته اي، به فاتحه اي 
دل آدم كه سرد و سخت شود / ديگر آدم، سياه بخت شود   
در نهايت، سلوك و سيري نيست / پشت آدم، دعاي خيري نيست  
آن رياست كه خير از آن پر زد / به خدا يك قران نمي ارزد  
پيش ما، نام نيك و نان و تره / خوشتر از لعنت و كباب بره  
پس حساب و كتاب، با خود تو ‌/ پسرم، انتخاب، با خود تو  

                                                                              

 

دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386محمد |

Balatarin

تقديم به خاک پاي علم‌دار کربلا

 

شراره مي‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوي دفتر دست؟
قلم که عود نبود آخر اين چه خاصيتي است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟
حديث حسن تو را نور مي برد بر دوش
شکوه نام تو را حور مي‌برد بر دست
چنين به آب زدن، امتحان غيرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر دست؟
براي آن‌که بيفتد به کار يار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتي و آن دشت، بَحر و لنگر دست
بريده باد دو دستي که با اميد امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بينداز دست و دوست بگير
چنين معامله‌اي داده است کم‌تر دست
صنوبري ِ تو و سروي، به دست حاجت نيست
نزيبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شير، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نيايد به کار، ديگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضايل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هواي ماندن و بردن به خيمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه انديشه داشت در سر، دست؟
مگر نيامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خيل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طيار بال و پر مي‌زد
شنيده بود: شود بال، روز محشر، دست
حکايت تو به ام‌البنين که خواهد گفت
وزين حديث، چه حالي دهد به مادر دست؟
به همدلي، همه کس دست مي‌دهد اول
فداي همت مردي که داد آخر دست
در آن سموم خزان آن‌قدر عجيب نبود
که از وجود گلي چون تو گشت پرپر دست
به پاي‌بوس تو آيم به سر، به گوشه‌ي چشم
جواز طوف و زيارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوري دهد پياپي پاي
نه افتخار زيارت دهد مکرر دست

***

به حکم شاه دل اي خواجه، خشت جان بگذار
ز پيک يار چه سرباز مي‌زني هر دست؟
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگيرد باز
حريف عشق چنين مي‌دهد به دلبر دست

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386محمد |

Balatarin



كنون كه خسته و درمانده ام من درويش
چه سازم ار نگشايم به مدح جانان ، نيش:
تو حق به جانبي ار ناز مي كني اي دوست
كه نيست مثل تو در چين وگينه و اتريش
لبان سرخ تو شيرين وگفته ات دلچسب
درآن مكان كه تو باشي چه حاجتي به سريش
به راه عشق تو بسيار من بز آوردم
كه خود معاينه ديدم نه بره بود ونه ميش
بگو كه ميل دلت چيست ، كاندرين درگه
نه حاجتي به قر است و نه حاجتي به قميش
اگر وصال تو گردد ميسر اي محبوب
مرا به مشرق و مغرب ، گشاده گردد نيش !
ولي دريغ ، ندارم پشيزي اندر جيب
به گور فقر ببارد ز آسمان آتيش
در آسمان جهان يك ستاره كه … حتي
به بام خانه ندارم نه ماهواره نه ديش
به خنده گفت مرا مهربان من كه : بگير
طريق صابري و ره به دل مده تشويش
ز بانك اگر طلب وام ازدواج كني
خزانه اي به تو بخشد «ز گنج قارون بيش»
بگفتمش : برو بابا دلت خوشه ، من پا
به قصد خواستگاري نمي گذارم پيش
حقير حال ندارد كه ده دقيقه تمام
بايستد به در باجه تا بگيرد فيش
و گرنه هر طرفي بانكهاي رنگارنگ
نشسته اند به راهم ز شوش تا تجريش …
×××
در سراي بزرگان دگر مزن «ملا»
كه بهر آب گر آنجا گرو گذاري ريش،
به آب مرحمتي مر تو را غريق كنند
چنين كنند بزرگان چو كرد بايد … كار !

 

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386محمد |

Balatarin

چندروزی را سفری پیش آمد به لرستان از برای راپورت دادن پروگرام جشنواره پویانمایی "حرکت" !

مصطفی خلجی نیز از همراهانمان بود که خیلی هم خوش سفر است ناقلا ! عکسی هم از ما در این سفر اوفتاده شد که در وبلاگش انداخته است و نظرات پی در پی به زیرش می گذارند.

باری سخن دراز نکنم که امروزم مزاج خوش نباشد.

فقط منظور عرض تقصیر دردیربه روزکردن بود که انشاء الله حاصل شد.

در همین راستا شعری از برادر گذاشتیم که بی مناسبت هم نبوده باشد!

 

 

 چه به هم ريخت، كاسه كوزه من / در همين غيبت دوروزه من
نم نمك جزو ضايعات شدم / نقطه ثقل شايعات شدم
عده اي گفته اند: «بي ترديد / چشمه ذوق طفلكي خشكيد
يا نوكش را يواشكي چيدند / كله اش را به طاق كوبيدند»
گفته آن ديگري، بدون دليل: / «به خدا، رفته اين به اسراييل!»
كرده شيمون پرز به او تلفن / رفته تشييع آريل شارون!
ديگري گفته است:« نشنيدم / بلكه با چشمهاي خود ديدم
كه زرويي ز فرط استيصال / مي فروشد كنار كوچه بلال»
آن يكي، شنبه شب تلكس زده / كه شنيديم قرص اكس زده
جمعه شب، رد شد از شكاف ازن / هست الان حوالي پلوتون !
عده اي با جفا و كين توزی / عده اي هم ز روي دلسوزي
حرفها گفته اند پشت سرم / كه خود بنده نيز بي خبرم
آدم از شايعه به هر نيت / مي شود واجد اهميت
صاحب احترام خواهد شد / شهره خاص و عام خواهد شد
غير بعضي كه سخت و سنگين اند / برخي از شايعات، شيرين اند
مثلاً اين كه:«آن مدير خدوم / شده از حق عادي اش محروم»
يا: «فلان شخص روزنامه نگار / شده هفتاد و پنج بار احضار»
يا: «سخنران زبده چك خورده / وسط حرف حق، كتك خورده»
[اين خبرها كه چون نبات بود / كاش در حد شايعات بود]
با همين شايعات جور واجور / آدم البته مي شود مشهور
                                   
                           ***
باز هم عرض احترام و سلام / به تو خواننده عزيز و گرام
بابت انقطاع كوتاهم / از شما بنده عذر مي خواهم
به اميد خدا، به شرط بقا / مي رسم خدمت شما، فردا

 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386محمد |

Balatarin
 

وارد باغ شديم
و نمي دانستيم
كه ز واروني بخت
باغبان كرده كمين پشت درخت !
من كه آن عهد زبل بودم و شيطون و بلا
از درختي پر بار
رفته بودم بالا
من شدم غرق شناسايي انديشه يك سيب گلاب
« كه فلك دسته گلي داد به آب ! »
تو شنيدي كه يكي مي آيد
تيز در رفتي و با من گفتي:
« هاي... « ملا »، در رو ! »
بنده في الفور پريدم پايين
تا به خود جنبيدم
باغبان نيز رسيد
حالتم شد نمكين !
چشم شهلاي من از ضربت اردنگي آن بي انصاف
لوچ شد مثل « اوشين » !
باغبان گوش مرا سخت كشيد
آنچنان سخت كه پنداشتي از بيخ بريد !
من به ضرب كتك افتاده به خاك
تو زدي از سر ديوار به چاك !

***
من از آن روز دگر شكر خدا
شده ام ناشنوا (!)
ولي از گردش چرخ و ايام
تو وزيري شده اي صاحب نام !

***
زن من مي گويد:
« اصغري » لخت و پتي ست
« مملي » پاره شده شلوارش
سقف هم نمناك است
ما چه سازيم، اگر در برود زهوارش؟
« با خبر باش كه سر مي شكند ديوارش ! »
و من انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوم !

***
مردمان مي گويند:
« آي... آقاي وزير !
وضع ما آشفته ست
بختهامان خفته ست
توي دنيا، آيا
نيست يك تن كه به فرياد دل ما برسد؟!
هاي... آقاي وزير... ! »
و تو انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوي !

***
بر خلاف كري من كه ز «پيقولاد»* است
گوش ارباب مناصب، كر مادرزاد است
« آنچه البته به جايي نرسد، فرياد است ! »

پاورقي:

* پيقولاد: نوعي از ثقل سامعه كه به واسطه كشيده شدن گوش آدم توسط باغبان به علت بالارفتن از درخت گوجه يا گردو، در خردسالي حاصل مي شود و با انواع ديگرش فرق دارد!

شنبه سیزدهم مرداد 1386محمد |

Balatarin
كفشهايم كو؟!...
دم در چيزي نيست.
لنگه كفش من اينجاها بود !
زير انديشه اين جاكفشي !
مادرم شايد ديشب
كفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
كه كسي پا نتپاند در آن

***
هيچ جايي اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود
كفشستان !
كه به اندازه انگشتانم معني داشت...
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شست پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد
شست پايم به شكاف سر كفش عادت داشت... !

***
نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود...
جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
كه پي كفش، به كفاش محل خواهد داد،
« خواب در چشم ترش مي شكند »
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« ياد باد آنكه نهانش نظري با ما بود »
دوستان ! كفش پريشان مرا كشف كنيد!
كفش من مي فهميد
كه كجا بايد رفت،
كه كجا بايد خنديد.
كفش من له مي شد گاهي
زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صفهاي دراز.
من در اين كله صبح
پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن
و به جايي بروم
كه به آن« نانوايي» مي گويند !
شايد آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم
... اما نه !
كفشهايم نيست !
كفشهايم... كو ؟!

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386محمد |

Balatarin

ثروت و فقر و بخت و زور و ادب / ربط دارد مسلماً به نسب
حكمت و دانش خردمندان / منتقل مي شود به فرزندان
همچناني كه هوش دولتمند / هست از آغاز نطفه، در فرزند
مي شود بچه خسيس، خسيس / مي شود بچه رئيس، رئيس

نتوان چيد از چنار، خيار / ندهد بوته خيار، انار
خوي اجداد ما، چه زشت چه نيك / منتقل مي شود به ما ژنتيك
آن  كه محكوم بي كياستي است / طفلكي مشكلش وراثتي است
نسل «اسپايس گرلز» يا «بكهام» / از همان بچگي است شهره عام
و آن گدازاده، كاسه ليس شود / گرچه ارباب يا رئيس شود
آدم بي ثبات بي تدبير / نشود با« صدور حكم» مدير
مرد فرماندهي كه وامانده است / گرچه وامانده است، فرمانده است
وقت پيري، هنوز شير بود / «شير، شير است اگرچه پير بود»
«عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گرچه با آدمي بزرگ شود»
پسرم، اين گليم بخت خفن / به شما ارث مي رسد از من!
پدرم هم گرفته از پدرش / تا نهد توي بقچه پسرش
چه كنم، شرمسار تقديرم / من خودم هم بدون تقصيرم!

چهارشنبه دهم مرداد 1386محمد |

Balatarin

مثنوي ملانا ۲

گوش بگشا اي حسام الدّين حسن!
تا بگويم قصّهْ آن پيرزن
بگذراز آن پيرزن تا زين سبق
قصّه اي ديگر بيارم بر ورق
تا نپنداري كه خالي بسته ام
باز يك مضمون عالي بسته ام
بود دكانداري اندر شهر« ري »
كسب وكاري مي نمود آن نيك پي
كاسبي مي كرد از راه حلال
خود نديد او جز زيان و جز ملال
ديد با اين زحمت و اين درد سر
كاسبي چيزي ندارد جز ضرر
دلخور از برنامه ْ بازار شد
كارو بار او به كلي زار شد
چون«گران كردن» ز دولت ديده بود
وان حكايت ها دگر نشنيده بود،
جنس هاي خويش را اندر نهان
كرد با تقليد از دولت، «گران»
شب مصمّم تا كه در اين راه شد
صبح فردا، محتسب آگاه شد
دستبندش زد كه :« نفرين بر تو باد
اين چه جرم است و چه ظلم است و فساد
باعث اين كفرورزي كيست، كيست ؟
هين بگو تا اين گراني چيست، چيست؟»
خواست تا لب وا كند آن بينوا
گفت:« خاموش اي پليد بي حيا!
تا مصمّم گشتي اندر راه كج
اقتصاد ملك را كردي فلج
باعث اين نابساماني تويي
بد تويي، قاتل تويي، جاني تويي
هست عمري زير چنگال توييم
سيزده سال است ، دنبال توييم»
مردو زن گشتند گرد آن دو ، جمع
همچنان پروانه، گرداگرد شمع
كوس رسوايي در آفاقش زدند
خفت و تا مي خورد، شلاّقش زدند
شرح آن شلاّق وآن خوف و خطر
« اين زمان بگذار تا وقتي دگر»
زان عتابش عقده اي در سينه شد
لنگ لنگان بر در كابينه شد
گفت يك سر با وزيران ودود
آنچه در آن روز با او رفته بود
كاي شما اندر گراني اوستاد
« مرمرا تقليدتان بر باد داد!»
از شما تقليد كردم، يك نفس
زان سبب افتاد كارم با عسس
رونق كار شما در چيست، چيست ؟
اين گراني هاي اصلي، كار كيست ؟
گفت يك تن زان ميانه، كاي عمو
هست رمز كار دولت در كدو
«خلق را تقليدشان بر باد داد
اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد»
آن كه عاقل بود، فهميد اين كلام
بيش از اين عرضي ندارم، والسّلام

 

چهارشنبه دهم مرداد 1386محمد |

Balatarin
گفتم: دو روز پيش
رفتم براي سر زدن و پرس و جوي حال
از مادر عيال
اول گلايه كرد
بعداّ به بنده لعنت و نفرين و آيه كرد
وقتي كمي گذشت
مشغول شد به ذكر سجايا و فضل من
از بس كه دم دمي است...

***
گفتم: همين غروب
ديدم درون ميوه فروشي، « مركبات »
گفتم: « ز پرتقال شمالي كمي بده »
وقتي كشيد و داد
فهميدم از نشانه كه بر جعبه ها زده است
اينها همه « بمي » است...

***
گفتم : « عجب كه نيمه پاييز هم گذشت
باران بجز دو قطره نيامد به كوه و دشت
در حيرتم، چرا
باران به اين كمي است؟...

***
گفتم: خريدم از سر ميدان چلو كباب
- از روي اضطرار-
آن هم به اضطراب
كردم تلاش و سعي و نرفت از گلو، فرو
ديدم كباب او
بدتر ز چرم ساغري از حيث محكمي است...

***
گفت: اي جوان رسالت من حكم مي كند
تا ياري ات دهم
دلداري ات دهم
علت، اگر ميان خلايق مچل شود،
معلول حل شود
گر، مادر عيال تو چندي است دم دمي است
گر پرتقال ميوه فروشي همه بمي است
امسال اگر كه بارش باران به اين كمي است
گر بعض گوشتها، بتر از چرم ساغري است
از حيث محكمي است
... بي درد سر، هر آنچه كه مشكل در عالمي است
تقصير « خاتمي » است !

سه شنبه نهم مرداد 1386محمد |

Balatarin



«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
اي حسام الدين! كجايي؟ دير شد!
قصّه بايد گفت، امّا قصه كو؟
گر تو مي داني، بيا، بنشين، بگو
شرح معني مي دهم، احسنت! زه!
گر تو بهتر مي دهي شرحش، بده
يا به قول شاعر شيرين سخن
«گر تو بهتر مي زني، بستان، بزن!»
تا كه احساسم بياباني شده
شعرهايم بند تنباني شده!
سوز و ساز من ز جاي ديگر است
اي برادر! وضع من خر تو خر است
من چه گويم؟ بشنو از باباي من
داستان خواستگاريهاي من
تا كه اشكم ريخت در اين راستا
شعرهايم آبكي شد اي فتي!
اي حسام الدّين كلينكسي بيار
تا بگويم داستاني گريه دار
***
بود در اقصاي «جابلقا» كسي
بود سنّ و سال او نزديك «سي»
مبتلا چون ما به دردي لاعلاج
داشت در سر، آرزوي ازدواج
از تكاپو، گوي توفيقي نبرد
عاقبت هم طفلكي ناكام مرد
بي عروسي، بي پلو، بي «ريم، دارام»
«پس سخن كوتاه بايد، والسلام!»
***
گر كني تحقيق، در اين داستان
«در حقيقت، نقد حال ماست، آن»
اي حسام الدّين! بگو با آن عزب
ازدواج المرء احلي من رطب!
مثنوي با اين قشنگي ساختيم
كك به تنبان شما انداختيم!
حال، اي نابردگان از عمر، كام
اين شما و اين وزيران عظام
گر شما هم نسبتاً مثل منيد
دست اندر دامن ايشان زنيد
تا بيابان شما بستان شود
خانه هاتان «ازدواجستان» شود!

 

یکشنبه هفتم مرداد 1386محمد |

Balatarin



«به مناسبت ششصد و دومين سال درگذشت حافظ»



اي وزيران وطن! دستم به دامان شما
نيم باقي ماندة جانم به قربان شما
فقر و محروميت و تبعيض و كمبود و فشار
زشت باشد در بلاد تحت فرمان شما
اين همان ملك است كاندر خاطر رنجور خويش
دارد اندر ياد، ايام دبستان شما
پشت مظلومان به شمشير وزارت نشكنيد
چند روزي را كه اين حكم است مهمان شما
فكر آباداني «سودان» چه مي باشيد؟! تا
غرق در فقر است، رشت و يزد و كرمان شما
بنده مي پرسم كه آيا از «غنا» هم كمتر است
بابل و سمنان و تبريز و خراسان شما؟!
در زمستان مردمان بينوا را بنگريد؛
فرق دارد اين زمستان، با زمستان شما
هيچ اقدامي پي رفع تورم كرده ايد؟
ما نمي دانيم، خود دانيد و وجدان شما
اين «روابط» كم كمك جاي «ضوابط» را گرفت
ضامن پست كسان شد پست و عنوان شما
دوست مي داريمتان از جان و دل، هر چند نيست
سوي ما شب زنده داران چشم احسان شما
اي بزرگاني كه ما بيچارگان را راه نيست
بر سر خوان چلو مرغ وفسنجان شما!
پند گفتم؛ گر چه بر خوبان عالم محرز است
عقل و تدبير و كمال و عدل و ايمان شما
گاه گه، وقت فراغت يادي از مردم كنيد
سخت محتاجند بيماران به درمان شما
زير بار فقر و رنج و داغ ياران عزيز
پشتمان بشكست و نشكستيم پيمان شما

 

* از همینجا اعلام می کنم که این نقیضه در سال ۶۹ سروده شده است وهیچ ارتباطی با وزیران زحمتکش دولت نهم نداشته وندارد!

چهارشنبه سوم مرداد 1386محمد |

Balatarin

وقايع اتفاقيه !



عمه اي صد ساله دارم من،
شوهرش پنجاه سالي پيش از اين مرده است
بعضي از بدخواه مردم نيز مي گويند:
او ز دست كارهاي عمه ام، بيچاره سم خورده است !
***
عمه ام سربار خرج بنده در اين عهد وانفساست.
زندگي اندر جوارش، سخت و طاقت سوز و جانفرساست !
آي مردم !
در شما آيا جوان ساده اي خام و مجرد نيست ؟
***
عمه ام شايد زماني دختري شيرين زبان بوده است.
شايد آن ايام
بر خلاف گفته بدخواه مردم، مهربان بوده است !
حال آيا باز هم او را نمي خواهيد؟!
***
چند روزي پيش،
عمه ام شكوا كنان مي گفت:
آخ ملاجان ! « من اينجا بس دلم تنگ است »*

پس پريشب مادر مشدي رجب مي گفت:
بين صغري خانم و حاجي حسن جنگ است
بحثشان روي « هوو » و « صيغه » و اين چيزها بوده !
من نمي دانم كه آيا راست مي گويند،
اين كه بعد از اين براي مردها عقد و نكاح و صيغه اجباري است؟!
گر چنين باشد براي من
از ميان خواستگاران، شوهري باب پسند خويش پيدا كن !
خير بيني، خيز و قفل بسته بخت مرا وا كن ! »
***
گويم: « آخر عمه جان ! اينها كه مي گويي
شايعاتي بي پر و بي پاست
عمه ام در حرفش اما، سخت پابرجاست !
پس جوابش مي دهم اين سان:
« عمه جان ! آيا گمان داري برايت خواستگاري هست؟!»
مي دهد پاسخ:
گر كني بالا برايم دست،
« آري ! هست !!
آري ! هست !! »

پاورقي:
*  از آنجا كه عمه بنده كتابهاي مرحوم اخوان ثالث را زياد مي خواند، احتمال مي دهيم اين بيت را از ايشان الهام گرفته باشد.

دوشنبه یکم مرداد 1386محمد |

Balatarin
 
پشتیبان بلاگفا -