آن شيفته صفات الهى، آن واله مقام لايتناهى، آن مختار رد و قبول، آن داناى فقه و اصول، آن صاحب كرامات ربوبى، صدرالوكلا، شيخ «مهدى كروبى» -دامت افاضاته - از رجال بنام بود و از كرامات او، اين كه تا بود، غم مردمان خوردى و اصحاب را وصيت كردى به غم خوردن و گفتى: «خوش چيزى است غم كه خواص بسيار دارد!» و آن روز كه هيچ غم نداشتى، از ديگران قرض كردى و خوردى و هم از اين جهت، او را «مولانا شيخ الرئيس غمخوار» گفتندى!
از خصايص وى، آن بود كه گويند: «راست مى گفت و چپ مى زد!»
مصراع:
چپ آوازه افكند و از راست شد
گويند: اصحاب از او پرسيدند كه: «چرا نطق پيش از دستور نمايندگان به تمامى نشنوى؟» گفت: «نتوانم ديد كه نماينده اى، خداى بگذارد و با خلق پردازد. پس چون حمد خداى به پايان آرد و خواهد كه از مردمان سخن گويد، سخنش قطع كنم تا در معصيتى نيفتد!»
او را گفتند كه: «پول بهتر است يا ثروت؟» گفت: «بنياد شهيد.»
نقل است كه همسرى فاضله داشت و رياست بيمارستانهاى بنياد شهيد با او بود. شيخ ما - حفظه الله با همسر گفت كه: «اگر چهار تا چون تو داشتيم، هيچ غم نداشتيم!» گويند از اين گفته بسيار برنجيد، ليكن دانست كه گفته شيخ ما -كثرالله امثاله بى حكمتى نيست.
روزى ديدندش كه مى گريست. گفتند: «علت چيست؟» گفت: «ترسم كه در آن دنيا از من پرسند كه مقام تو در آن جهان چه مايه طول كشيد؟ و من پيش دوستان سرافكنده باشم؛ از كوتاهى زمان رياست!» مولانا «محمديزدى» آنجا بود. گفت: «اندوه بيهوده به دل راه مده كه آن سان كه من مى بينم، ديگر دوستان، پيش تو شرمنده خواهند بود!»
پسرم، گاه مي شود كه بشر / مي رود از فرشته بالاتر
همچنين، مي شود كه از انسان / به خدا شكوه مي برد شيطان
از خدا، گر نباشد اصلاً ترس / آدمي، مي دهد به شيطان، درس
گر به قدرت رسد، چنان و چنين / كارها مي كند بيا و ببين
من نديدم به وقت ظلم و ستم / از خدا بي خبرتر از آدم
با طرب، خانه مي كند خناس / خاصه در سينه خدانشناس
خواب قدرت كه خواب خرگوشي است / اولين مشكلش، فراموشي است
آن سؤال و صراط و آن سر پل / رود از ياد آدمي، بالكل
وضع ديروز و بخت خاموشش / همچنين مي شود فراموشش
نكند اعتنا به كس، جايی / غافل از اين كه هست فردايي
به كسان، لطف او شود شامل / شود از ياد بي كسان، غافل
نكند وقت طرح لايحه ای / يادي از رفته اي، به فاتحه اي
دل آدم كه سرد و سخت شود / ديگر آدم، سياه بخت شود
در نهايت، سلوك و سيري نيست / پشت آدم، دعاي خيري نيست
آن رياست كه خير از آن پر زد / به خدا يك قران نمي ارزد
پيش ما، نام نيك و نان و تره / خوشتر از لعنت و كباب بره
پس حساب و كتاب، با خود تو / پسرم، انتخاب، با خود تو
تقديم به خاک پاي علمدار کربلا
شراره ميکشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوي دفتر دست؟
قلم که عود نبود آخر اين چه خاصيتي است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟
حديث حسن تو را نور مي برد بر دوش
شکوه نام تو را حور ميبرد بر دست
چنين به آب زدن، امتحان غيرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر دست؟
براي آنکه بيفتد به کار يار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتي و آن دشت، بَحر و لنگر دست
بريده باد دو دستي که با اميد امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بينداز دست و دوست بگير
چنين معاملهاي داده است کمتر دست
صنوبري ِ تو و سروي، به دست حاجت نيست
نزيبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شير، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نيايد به کار، ديگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضايل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هواي ماندن و بردن به خيمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه انديشه داشت در سر، دست؟
مگر نيامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خيل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طيار بال و پر ميزد
شنيده بود: شود بال، روز محشر، دست
حکايت تو به امالبنين که خواهد گفت
وزين حديث، چه حالي دهد به مادر دست؟
به همدلي، همه کس دست ميدهد اول
فداي همت مردي که داد آخر دست
در آن سموم خزان آنقدر عجيب نبود
که از وجود گلي چون تو گشت پرپر دست
به پايبوس تو آيم به سر، به گوشهي چشم
جواز طوف و زيارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوري دهد پياپي پاي
نه افتخار زيارت دهد مکرر دست
***
به حکم شاه دل اي خواجه، خشت جان بگذار
ز پيک يار چه سرباز ميزني هر دست؟
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگيرد باز
حريف عشق چنين ميدهد به دلبر دست
كنون كه خسته و درمانده ام من درويش
تو حق به جانبي ار ناز مي كني اي دوست
لبان سرخ تو شيرين وگفته ات دلچسب
به راه عشق تو بسيار من بز آوردم
بگو كه ميل دلت چيست ، كاندرين درگه
اگر وصال تو گردد ميسر اي محبوب
ولي دريغ ، ندارم پشيزي اندر جيب
در آسمان جهان يك ستاره كه … حتي
به خنده گفت مرا مهربان من كه : بگير
ز بانك اگر طلب وام ازدواج كني
بگفتمش : برو بابا دلت خوشه ، من پا
حقير حال ندارد كه ده دقيقه تمام
و گرنه هر طرفي بانكهاي رنگارنگ
×××
در سراي بزرگان دگر مزن «ملا»
به آب مرحمتي مر تو را غريق كنند
چندروزی را سفری پیش آمد به لرستان از برای راپورت دادن پروگرام جشنواره پویانمایی "حرکت" !
مصطفی خلجی نیز از همراهانمان بود که خیلی هم خوش سفر است ناقلا ! عکسی هم از ما در این سفر اوفتاده شد که در وبلاگش انداخته است و نظرات پی در پی به زیرش می گذارند.
باری سخن دراز نکنم که امروزم مزاج خوش نباشد.
فقط منظور عرض تقصیر دردیربه روزکردن بود که انشاء الله حاصل شد.
در همین راستا شعری از برادر گذاشتیم که بی مناسبت هم نبوده باشد!
چه به هم ريخت، كاسه كوزه من / در همين غيبت دوروزه من
نم نمك جزو ضايعات شدم / نقطه ثقل شايعات شدم
عده اي گفته اند: «بي ترديد / چشمه ذوق طفلكي خشكيد
يا نوكش را يواشكي چيدند / كله اش را به طاق كوبيدند»
گفته آن ديگري، بدون دليل: / «به خدا، رفته اين به اسراييل!»
كرده شيمون پرز به او تلفن / رفته تشييع آريل شارون!
ديگري گفته است:« نشنيدم / بلكه با چشمهاي خود ديدم
كه زرويي ز فرط استيصال / مي فروشد كنار كوچه بلال»
آن يكي، شنبه شب تلكس زده / كه شنيديم قرص اكس زده
جمعه شب، رد شد از شكاف ازن / هست الان حوالي پلوتون !
عده اي با جفا و كين توزی / عده اي هم ز روي دلسوزي
حرفها گفته اند پشت سرم / كه خود بنده نيز بي خبرم
آدم از شايعه به هر نيت / مي شود واجد اهميت
صاحب احترام خواهد شد / شهره خاص و عام خواهد شد
غير بعضي كه سخت و سنگين اند / برخي از شايعات، شيرين اند
مثلاً اين كه:«آن مدير خدوم / شده از حق عادي اش محروم»
يا: «فلان شخص روزنامه نگار / شده هفتاد و پنج بار احضار»
يا: «سخنران زبده چك خورده / وسط حرف حق، كتك خورده»
[اين خبرها كه چون نبات بود / كاش در حد شايعات بود]
با همين شايعات جور واجور / آدم البته مي شود مشهور
***
باز هم عرض احترام و سلام / به تو خواننده عزيز و گرام
بابت انقطاع كوتاهم / از شما بنده عذر مي خواهم
به اميد خدا، به شرط بقا / مي رسم خدمت شما، فردا
وارد باغ شديم
و نمي دانستيم
كه ز واروني بخت
باغبان كرده كمين پشت درخت !
من كه آن عهد زبل بودم و شيطون و بلا
از درختي پر بار
رفته بودم بالا
من شدم غرق شناسايي انديشه يك سيب گلاب
« كه فلك دسته گلي داد به آب ! »
تو شنيدي كه يكي مي آيد
تيز در رفتي و با من گفتي:
« هاي... « ملا »، در رو ! »
بنده في الفور پريدم پايين
تا به خود جنبيدم
باغبان نيز رسيد
حالتم شد نمكين !
چشم شهلاي من از ضربت اردنگي آن بي انصاف
لوچ شد مثل « اوشين » !
باغبان گوش مرا سخت كشيد
آنچنان سخت كه پنداشتي از بيخ بريد !
من به ضرب كتك افتاده به خاك
تو زدي از سر ديوار به چاك !
***
من از آن روز دگر شكر خدا
شده ام ناشنوا (!)
ولي از گردش چرخ و ايام
تو وزيري شده اي صاحب نام !
***
زن من مي گويد:
« اصغري » لخت و پتي ست
« مملي » پاره شده شلوارش
سقف هم نمناك است
ما چه سازيم، اگر در برود زهوارش؟
« با خبر باش كه سر مي شكند ديوارش ! »
و من انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوم !
***
مردمان مي گويند:
« آي... آقاي وزير !
وضع ما آشفته ست
بختهامان خفته ست
توي دنيا، آيا
نيست يك تن كه به فرياد دل ما برسد؟!
هاي... آقاي وزير... ! »
و تو انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوي !
***
بر خلاف كري من كه ز «پيقولاد»* است
گوش ارباب مناصب، كر مادرزاد است
« آنچه البته به جايي نرسد، فرياد است ! »
پاورقي:
* پيقولاد: نوعي از ثقل سامعه كه به واسطه كشيده شدن گوش آدم توسط باغبان به علت بالارفتن از درخت گوجه يا گردو، در خردسالي حاصل مي شود و با انواع ديگرش فرق دارد!
ثروت و فقر و بخت و زور و ادب / ربط دارد مسلماً به نسب
حكمت و دانش خردمندان / منتقل مي شود به فرزندان
همچناني كه هوش دولتمند / هست از آغاز نطفه، در فرزند
مي شود بچه خسيس، خسيس / مي شود بچه رئيس، رئيس
نتوان چيد از چنار، خيار / ندهد بوته خيار، انار
خوي اجداد ما، چه زشت چه نيك / منتقل مي شود به ما ژنتيك
آن كه محكوم بي كياستي است / طفلكي مشكلش وراثتي است
نسل «اسپايس گرلز» يا «بكهام» / از همان بچگي است شهره عام
و آن گدازاده، كاسه ليس شود / گرچه ارباب يا رئيس شود
آدم بي ثبات بي تدبير / نشود با« صدور حكم» مدير
مرد فرماندهي كه وامانده است / گرچه وامانده است، فرمانده است
وقت پيري، هنوز شير بود / «شير، شير است اگرچه پير بود»
«عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گرچه با آدمي بزرگ شود»
پسرم، اين گليم بخت خفن / به شما ارث مي رسد از من!
پدرم هم گرفته از پدرش / تا نهد توي بقچه پسرش
چه كنم، شرمسار تقديرم / من خودم هم بدون تقصيرم!
مثنوي ملانا ۲
گوش بگشا اي حسام الدّين حسن!
بگذراز آن پيرزن تا زين سبق
تا نپنداري كه خالي بسته ام
بود دكانداري اندر شهر« ري »
كاسبي مي كرد از راه حلال
ديد با اين زحمت و اين درد سر
دلخور از برنامه ْ بازار شد
چون«گران كردن» ز دولت ديده بود
جنس هاي خويش را اندر نهان
شب مصمّم تا كه در اين راه شد
دستبندش زد كه :« نفرين بر تو باد
باعث اين كفرورزي كيست، كيست ؟
خواست تا لب وا كند آن بينوا
تا مصمّم گشتي اندر راه كج
باعث اين نابساماني تويي
هست عمري زير چنگال توييم
مردو زن گشتند گرد آن دو ، جمع
كوس رسوايي در آفاقش زدند
شرح آن شلاّق وآن خوف و خطر
زان عتابش عقده اي در سينه شد
گفت يك سر با وزيران ودود
كاي شما اندر گراني اوستاد
از شما تقليد كردم، يك نفس
رونق كار شما در چيست، چيست ؟
گفت يك تن زان ميانه، كاي عمو
«خلق را تقليدشان بر باد داد
آن كه عاقل بود، فهميد اين كلام
«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
قصّه بايد گفت، امّا قصه كو؟
شرح معني مي دهم، احسنت! زه!
يا به قول شاعر شيرين سخن
تا كه احساسم بياباني شده
سوز و ساز من ز جاي ديگر است
من چه گويم؟ بشنو از باباي من
تا كه اشكم ريخت در اين راستا
اي حسام الدّين كلينكسي بيار
بود در اقصاي «جابلقا» كسي
مبتلا چون ما به دردي لاعلاج
از تكاپو، گوي توفيقي نبرد
بي عروسي، بي پلو، بي «ريم، دارام»
گر كني تحقيق، در اين داستان
اي حسام الدّين! بگو با آن عزب
مثنوي با اين قشنگي ساختيم
حال، اي نابردگان از عمر، كام
گر شما هم نسبتاً مثل منيد
تا بيابان شما بستان شود
«به مناسبت ششصد و دومين سال درگذشت حافظ»
اي وزيران وطن! دستم به دامان شما
فقر و محروميت و تبعيض و كمبود و فشار
اين همان ملك است كاندر خاطر رنجور خويش
پشت مظلومان به شمشير وزارت نشكنيد
فكر آباداني «سودان» چه مي باشيد؟! تا
بنده مي پرسم كه آيا از «غنا» هم كمتر است
در زمستان مردمان بينوا را بنگريد؛
هيچ اقدامي پي رفع تورم كرده ايد؟
اين «روابط» كم كمك جاي «ضوابط» را گرفت
دوست مي داريمتان از جان و دل، هر چند نيست
اي بزرگاني كه ما بيچارگان را راه نيست
پند گفتم؛ گر چه بر خوبان عالم محرز است
گاه گه، وقت فراغت يادي از مردم كنيد
زير بار فقر و رنج و داغ ياران عزيز
وقايع اتفاقيه !
عمه اي صد ساله دارم من،
شوهرش پنجاه سالي پيش از اين مرده است
بعضي از بدخواه مردم نيز مي گويند:
او ز دست كارهاي عمه ام، بيچاره سم خورده است !
***
عمه ام سربار خرج بنده در اين عهد وانفساست.
زندگي اندر جوارش، سخت و طاقت سوز و جانفرساست !
آي مردم !
در شما آيا جوان ساده اي خام و مجرد نيست ؟
***
عمه ام شايد زماني دختري شيرين زبان بوده است.
شايد آن ايام
بر خلاف گفته بدخواه مردم، مهربان بوده است !
حال آيا باز هم او را نمي خواهيد؟!
***
چند روزي پيش،
عمه ام شكوا كنان مي گفت:
آخ ملاجان ! « من اينجا بس دلم تنگ است »*
پس پريشب مادر مشدي رجب مي گفت:
بين صغري خانم و حاجي حسن جنگ است
بحثشان روي « هوو » و « صيغه » و اين چيزها بوده !
من نمي دانم كه آيا راست مي گويند،
اين كه بعد از اين براي مردها عقد و نكاح و صيغه اجباري است؟!
گر چنين باشد براي من
از ميان خواستگاران، شوهري باب پسند خويش پيدا كن !
خير بيني، خيز و قفل بسته بخت مرا وا كن ! »
***
گويم: « آخر عمه جان ! اينها كه مي گويي
شايعاتي بي پر و بي پاست
عمه ام در حرفش اما، سخت پابرجاست !
پس جوابش مي دهم اين سان:
« عمه جان ! آيا گمان داري برايت خواستگاري هست؟!»
مي دهد پاسخ:
گر كني بالا برايم دست،
« آري ! هست !!
آري ! هست !! »
پاورقي:
* از آنجا كه عمه بنده كتابهاي مرحوم اخوان ثالث را زياد مي خواند، احتمال مي دهيم اين بيت را از ايشان الهام گرفته باشد.