يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.روزى، روزگارى در ولايت غربت يك زن و مردى زندگى مى كردند كه فرزندى نداشتند و از اين بابت كلى غصه مى خوردند.
سال ها گذشت تا يك روز كه زن و مرد بيچاره توى خانه شان نشسته بودند و هى آه هاى سوزناك مى كشيدند، يك مرتبه فرشته مهربان ظاهر شد. مرد و زن كه از ديدن فرشته مهربان ذوق زده شده بودند، به پايش افتادند و گفتند: «اى فرشته مهربان، دستمان به دامنت، ما را بچه دار كن.» فرشته مهربان با هزار ضرب و زور و بدبختى، دامنش را از چنگ آنها درآورد و رفت سه كنج سقف اتاق، معلق ايستاد و گفت: «اى بابا، چه خبرتان است؟ من كه متخصص زنان و زايمان نيستم. بدانيد و آگاه باشيد كه اين جانبه؛ يك فرشته مهربانى مى باشم كه آمده ام در اينجا به دنبال پينوكيو و تخصص اين جانبه بيشتر درخصوص اعمال زيبايى و پلاستيك، از قبيل كوچك كردن دماغ و غيره است. بياييد، اين موى دخترخاله من است. آن را آتش بزنيد تا خودش ظاهر شود و مشكلتان را حل كند.»فرشته مهربان يك تار مو به زن و مرد داد و غيب شد. زن و مرد باعجله، مو را آتش زدند و بلافاصله دختر شاه پريان ظاهر شد. آنها مشكل شان را با او در ميان گذاشتند و از او كمك خواستند. مخصوصاً زن بيچاره بنا كرد به گريه كردن و گفت: «اين قدر اعصابم از اين بابت ناراحت است كه روزى ۱۰ تا از اين قرص ها مى خورم.»
دختر شاه پريان با تعجب پرسيد: «همين قرص ها كه سر تاقچه است و پشتشان نوشته: شنبه، يكشنبه، دوشنبه...؟!» زن گفت: «بله» دختر شاه پريان سرى به تاسف تكان داد و گفت: «با خوردن روزى ۱۰ تا قرص ضدباردارى، توقع دارى بچه دار هم بشوى؟ اينها را ببر بريز توى جوى آب.»زن قرص ها را برد ريخت توى جوى آب و بعد از ۹ماه و ۹روز و ۹ساعت و ۹دقيقه و ۹ثانيه، يك پسر زاييد به اندازه فندق. اسم بچه را گذاشتند «رستم قلى خان». سال ها گذشت و در طول اين سال ها رستم قلى خان حسابى رشد كرد و شد اندازه گردو.يك روز كه رستم قلى خان روى دسته چپق پدرش نشسته بود و داشت سبيل هايش را تاب مى داد، مادرش آهى كشيد و گفت: «اى پادشاه ظالم، خدا از تو نگذرد كه شانه چوبى ما را گرفتى و بردى گذاشتى توى خزانه ات.» پدر رستم قلى خان هم كه مى ديد پسرش براى خودش مردى شده و حسابى كيفور بود گفت: «بعله... اگر شانه را نبرده بودند، الان مى داديمش به رستم قلى خان تا سبيلش را با آن شانه كند.»رستم قلى خان گفت: «شانه چوبى؟ كدام شانه چوبى؟»مادر رستم قلى خان گفت: «بله مادر، شانه چوبى. وقتى با پدرت عروسى كردم يك شانه چوبى سرجهازم بود كه در هفت اقليم عالم مثل آن پيدا نمى شد و پدرم آن را به دو قران و نيم از بنگاله خريده بود. پادشاه جابلقا كه حكايت آن شانه را شنيده بود، به ولايت ما لشكر كشيد و شانه را از ما گرفت و برد گذاشت توى خزانه اش.»رستم قلى خان كه خون جلو چشمش را گرفته بود، از دسته چپق پريد پايين و درحالى كه بقچه سفرش را سر چوب مى زد، گفت: «اى پدر و اى مادر گرامى، من همين الان مى روم در ولايت جابلقا تا شانه را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» هرقدر پدر و مادر رستم قلى خان خواستند مانع رفتن او شوند، حريفش نشدند. سرآخر بر سر و روى او بوسه دادند و روانه اش كردند.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك غول بى شاخ و دم. غول گفت: «آهاى رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» غول گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «ايرادى ندارد. بيا برو توى بقچه من.» غول رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا در پاى كوهى، رسيد به يك مار آرزومند. مار آرزومند گفت: «رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم بگيرم و بياورم سبيلم را با آن شانه كنم.» مار آرزومند گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «چرا نمى شود؟ بيا برو توى بقچه من.» مار آرزومند رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان باز هم رفت و رفت تا رسيد به يك نسيم.
«به كجا چنين شتابان؟» نسيم از رستم قلى خان پرسيد. رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا...» نسيم چشمكى زد و پشت چشمى نازك كرد و گفت: «اى شيطان، پس تو هم مثل من فرارى هستى. جا دارى يا نه؟» رستم قلى خان گفت: «بله، بيا برو توى بقچه من.» نسيم هم رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.باز هم رستم قلى خان رفت و رفت تا رسيد به يك دايناسور. دايناسور گفت: «فوف ايس ايس اوغ غ غ غ هايس خود خ خ خ خ» رستم قلى خان دايناسور را هم كرد توى بقچه و راه افتاد.رستم قلى خان آنقدر رفت و رفت تا رسيد به ولايت جابلقا و يك سره رفت دم در قصر پادشاه. دست بر قضا پادشاه ولايت جابلقا روى بالكن قصر نشسته بود و بيرون را تماشا مى كرد. رستم قلى خان سينه اش را صاف كرد و داد زد: «آهاى پادشاه ظالم، اگر نمى دانى بدان كه به من مى گويند رستم قلى خان غربتى. اين همه راه را كوبيده ام و آمده ام تا شانه چوبى مادرم را پس بگيرم. اگر پس دادى كه پس دادى وگرنه مى زنم اين ولايت را با خاك يكى مى كنم.»پادشاه جابلقا كه اتفاقاً خيلى هم اهل تساهل و تسامح بود، با تعجب پرسيد: «كدام شانه؟» در همين وقت يكى از نوكرهاى قصر، امان خواست و گفت: «قربانت گردم، ۲۰سال پيش در ولايت غربت اين بنده يك شانه چوبى به قيمت ۵۰ قران از يك زن و مرد كه فرزندى هم نداشتند خريدم. شايد آمده اند همان را پس بگيرند.» پادشاه گفت: «مى گويم آن ۵۰ قران را به تو بدهند، شانه را پرت كن پيش اين يارو تا برود و اين قدر غربتى بازى درنياورد.» نوكر قصر شانه چوبى چركى را از بغل بيرون آورد و پرت كرد پيش پاى رستم قلى خان.رستم قلى خان كه ديد پادشاه ظالم، حسابى از جبروت و زور بازوى او ترسيده شانه را برداشت و برگشت به سمت ولايت غربت.
رستم قلى خان بين راه زير يك درختى نشست و بقچه اش را باز كرد. نسيم از بقچه بيرون آمد. رستم قلى خان گفت: «سلام نسيم خانم» نسيم گفت: «اولاً سلام، ثانياً اسم من نسيم نيست اسم اصلى ام يك چيز ديگرى است ولى سه- چهار سالى است كه هر روز يك اسمى دارم. پس هر اسمى دوست داشتى صدايم كن.» رستم قلى خان گفت: «جل الخالق و بلكه هم جل المخلوق، خب آن سه تاى ديگر كجا هستند، آن غول و مار آرزومند و دايناسور؟» نسيم گفت:«نمى دانم توى راه يك مرضى گرفتند و منقرض شدند. حيف شدند طفلى ها.»رستم قلى خان آهى كشيد و گفت: «خدا بيامرزدشان. خوب بيا يك چيزى بخوريم. من يك مقدارى نان و پنير دارم، تو چى دارى؟» نسيم عشوه اى آمد و گفت: «من اچ آى وى دارم.» رستم قلى خان گفت: «پس خودت بخور، من از اين غذاهاى خارجكى دوست ندارم.» رستم قلى خان غذايش را خورد و بقچه اش را بست و با دخترك خداحافظى كرد و به راه افتاد.اما بشنو از شش ماه بعد كه سبيل هاى رستم قلى خان به كل ريخت و پدر و مادرش هم كچل شدند و معلوم شد كه نوكر پادشاه ولايت جابلقا كچلى داشته است.ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه رستم قلى خان جوان عفيف و پاكدامنى بوده است. قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه ش نرسيد.
در ضمن امروز سالروز میلاد با سعادت برادر هم هست!
تولدت مبارک ای برادر!
يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك مردى بود به نام «آقاملول» و اين آقاملول از صبح كه پا مى شد، مى رفت براى مردم كار مى كرد و شب خسته و كوفته برمى گشت به خانه.
تنها دارايى آقاملول از مال دنيا يك درازگوش پير و از كار افتاده بود و چهار تا سيخ و سه پايه و طاس و دوليچه. با اينكه سنش از چهل سال گذشته بود، هنوز بضاعتى نداشت كه زن بگيرد. اين بود كه شب ها كه تنها توى اتاقكش مى نشست، از زور غصه هى چپق مى كشيد و هى حسرت مى خورد.
گذشت و گذشت تا اينكه يك روز پسرخاله ملول كه سال ها پيش به ولايت جابلقا مهاجرت كرده بود، به او نامه نوشت و از احوالاتش پرسيد. ملول پاسخ نوشت كه: «اى جان پسرخاله، در اين ولايت، احوالات سگ و گربه از اينجانب بهتر است.»
بيست روز بعد يك دعوتنامه از طرف پسرخاله به دست ملول رسيد. ملول هم كه ديد فصل پاييز است و كارى ندارد، طاس و دوليچه و سيخ و سه پايه اش را بار درازگوش پيرش كرد و راه افتاد به طرف جابلقا.
به جابلقا كه رسيد، يك راست رفت به خانه پسرخاله و كلى مورد استقبال واقع شد. فرداى آن روز هم پسرخاله دست ملول را گرفت و برد جا هاى ديدنى ولايت جابلقا را نشانش داد و بعد رفتند توى يك پارك نشستند. ملول چپقش را چاق كرد و هر دو پسرخاله از حال و روزشان گفتند. وقتى پسرخاله ملول از وضع پريشان او با خبر شد، گفت: «چرا توى همين ولايت جابلقا نمى مانى؟ مهار كارت را بده دست من، خودم ظرف يكماه همين جا برايت خانه و زندگى درست مى كنم.» ملول بيچاره پوزخندى زد و گفت: «يك چيزى مى گويى ها... آخر چطورى؟» پسرخاله گفت: «اين جورى. چپق ات را بده به من.» بعد چپق را از ملول گرفت و رفت بالاى نيمكت پارك و دست برهم كوبيد و خطاب به انبوه مردم گفت: «هموطنان عزيز... بشتابيد... يك حراج استثنايى... اين كه مى بينيد، نمونه اى نادر از نسل چپق هاى اوليه است [و بود. توضيح از بنده نگارنده]... آزمايش دى ان اى لوله اين چپق نشان مى دهد كه چنگيز خان اولين بار آن را چاق كرده است [و كرده بود. مجدداً توضيح از بنده نگارنده] قيمت پايه را با پنج هزار يورو شروع مى كنيم...»
يك ساعت بعد كه ملول با يك چك هجده هزار يورويى همراه پسرخاله اش به بانك مى رفت، از او پرسيد: «حالا اين چك به پول ما چقدر مى شود؟» پسرخاله گفت: «مى شود حدود هجده چمدان پول.»
بارى اى جان برادر، آن شب وقتى ملول از اورژانس بيمارستان قلب به خانه پسرخاله اش برگشت، پيپ دانهيل اش را روشن كرد و گفت: «پسرخاله جان فكر مى كنى براى اين خرت و پرت هاى ديگرم هم اين جا مشترى پيدا شود؟» پسرخاله ابرو بالا انداخت و گفت: «نوچ.» ملول سرى به تاسف تكان داد و گفت: «مى دانستم آن چپق را هم شانسى ازمان خريدند.» پسرخاله گفت: «اى بابا... منظورم اين نبود. اينجا براى شورت و پيژامه و شپش هاى سرت هم خريدار هست. ولى مردم اين ولايت ارزش كالاى فرهنگى را نمى فهمند. مابقى وسايلت را همين جا به ثبت مى رسانيم و بيمه مى كنيم بعد مى فرستيم به ولايت بريتانى. آنجا يك جايى هست به اسم حراج كريستى در لندن. چك اولى كه رسيد، دومى را مى فرستيم، بعد سومى...»
فرداى آن روز اول از همه آفتابه مسى را فرستادند. با پولى كه از فروش آن به دست شان رسيد، ملول خانه خريد و زن گرفت. با پول مابقى وسايل هم توانست كشتى تفريحى و هليكوپتر شخصى و يك جزيره نقلى بخرد و سه دانگ «جاسا» (سازمان فضايى ولايت جابلقا) را شريك شود. ضمناً براى قدردانى از زحمات و راهنمايى هاى پسرخاله اش يك فروشگاه زنجيره اى هم خريد و به نام او كرد.
وقتى تمام وسايل ملول به فروش رفت يك روز يكى از خانزاد ه هاى ولايت غربت كه آمده بود در ولايت جابلقا خواننده شود، آمد پيش او و گفت: «اگر اجازه بدهيد، آمده ام يك چيزى از شما بخرم...» ملول گفت: «شرمنده ام جوان. من ديگر چيزى براى فروش ندارم.» جوانك گفت: «اختيار داريد. شكسته نفسى مى فرماييد، اسم داريد به اين قشنگى.» ملول گفت: «يعنى كه چى؟ نكند آمده اى اسم مرا بخرى؟» جوانك گفت: «راستش را بخواهيد، بله. آخر همه اسم ها تكرارى شده، اسم شما تك است، توى ذهن هم خوب مى ماند. هنرى هم هست. براى شما كه فرقى نمى كند اسم تان ملول باشد يا بيل يا جك يا جفرى. چكش را بنويسم؟»
ملول اسمش را هم به قيمت خوبى فروخت و اسم جديدى براى خودش انتخاب كرد: خوان خورخه جوليانو گومز!
خوان خورخه جوليانو گومز، اين مرد وطن فروش خودفروخته، ساليان سال در ولايت جابلقا با رفاه و آرامش زيست و حاصل ازدواج ننگين او يك فرزند پسر و يك دختر بود كه اولى پس از سال ها تحصيل با عنوان پوچ استادى به تدريس آموزه هاى غلط و غيراخلاقى جابلقايى مشغول شد و دومى با طى مدارجى بى ارزش به ابتذال تصويرى روى آورد و داغ ننگ عكاسى خبرى را بر پيشانى خود و خانواده بى آبروى خود گذاشت.
خوان خورخه جوليانو گومز كه با قدرى تحمل و پايمردى مى توانست تا پيش از پنجاه سالگى با نامى نيك روى در نقاب خاك كشد، سرانجام در سن ۹۶ سالگى از پس بيش از نيم قرن دست و پا زدن در منجلاب رفاه و تجمل در جابلقا مرد.
ما از اين داستان نتيجه مى گيريم كه:
نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم
الهى بخت برگردد از اين طالع كه من دارم!
قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه اش نرسيد.
شرمسارم کردید دوستان ، بر من بیش از پیش ثابت شد که هنوز معرفت وجود دارد و بامعرفت هایی همچون شما هستند .
از احوالپرسی ها و پیگیری هایتان که نگران برادر بودید، سپاسگزارم و دلیل دیر به روز کردنم چیزی به غیر از خجالت نبود و حال برادر و درگیری شب عید.
ایشان حالشان بهتر است و از من خواستند تشکر و سپاسشان را به شما دوستان عزیز و بزرگوار ابلاغ کنم و قول دادند تا در اولین فرصت برای شما سروران که با هنر خود ایشان را مورد عنایت قرار داده بودید ، جوابیه ای بنویسند.
آخرین قسمت از مثنوی بلند بامعرفت ها را هم در این پست می گذارم و در این سال جدید برای شما و خانواده سالی توام با سلامتی و دلی شاد آرزو می کنم.
سال نو را تبریک نمی گویم چرا که به قول حضرت شمس: ایام را مبارک باد از شما ، مبارک شمائید. ایام می آید تا به شما مبارک شود.
خوش باشید و سلامت.
محمد زرویی نصرآباد
مشدي حسن، مرد سياسي شدي
اهل اصول ديپلماسي شدي
سيورساتت شده بحث و تفسير
نقل و نباتت شده بحث و تفسير
با تقي و امير و سام و خسرو
تو تاكسي و تو ايستگاه مترو
تو هركجا آدم زندهاي هست
يا محفل كسلكنندهاي هست
بد به حفاظت و حراست ميگي
لم ميدي و نقل سياست ميگي
سياست خارجه و داخله
حكومت مدينه فاضله
نظم نوين و چالش رواندا
مخالفان دولت اوگاندا
روابط جديد مصر و سودان
كنارهگيري اميرعمان
نرفتهاي هنوز تا ورامين
كنايه ميزني به چين و ماچين
با چشم بسته، تير درميكني
توهر چي اظهارنظر ميكني
از مد و سايز كفش آلندلون
تا به گشادي شكاف ازن
هرچي كه چشمت ديد و خواست،ميشي
يه روز «چپ»، يه روز «راست» ميشي
يه روز فكر جنگ با جهاني
يه روز اهل بحث و گفتماني
عينهو رنگ چشم آبجي اقدس
حزب و گروه تو نشد مشخص!
***
نوكر مشتيهاي لوطيصفت
مخلص آدمهاي بامعرفت
جون به فداي مردم صميمي
معرفت عتيقه و قديمي
قديمترها قاتله همصفت داشت
دزد سرگردنه معرفت داشت
دزده، زنها رو وارسي نميكرد
نگاه به ناموس كسي نميكرد
راحتي مردم اهميت داشت
آدم تو شهر و كوچه امنيت داشت
نبود واسه نيل به اين مقاصد
اداره اماكن و مفاسد
نه عامل تجاوز و مباشر
نه بوق بوق و چشمك و فلاشر
نه پارتی نه دختر فراري
نه دادگاه و عقد اضطراري
نه ارتباط «ميم – شين» و اصغر
نه امر معروف و نه نهي منكر
تو شهري كه خلاف، شصت فرمه
قدمزدن، خودش يه جور جرمه
شاكي بشي، ميري معطل ميشي
متهم رديف اول ميشي
خلاصه قصه اون قدر درامه
كه «ايدز» پيش دردمون زكامه!
****
قربون گرمابه و عشق و حالش
قربون دلاكه و مشت و مالش
اوستا بيا، اخم و اداتو عشقه
كيسه و ليف و سنگ پاتو عشقه
اوستاي دلاكي و مردكاري
يه چيز ميگم، ميخوام كه «نه» نياري
كيسه به دست و پاي عالم بكش
يهريزه سفت و سخت و محكم بكش
كيسه بكش تموم سينهها رو
ببر با كيسه، بغضو كينهها رو
مرزا نشون خوف و ترس و لرزه
كيسه بكش روهرچي خط و مرزه
چرا سياهه رنگ بيگناها؟
يه كاري كن سفيد بشن سياها
حرمت ناخدا پرستا بره
پينه پيشوني و دستا بره
عالمو از تلخي دردا بشور
غصه رو از چهره مردا بشور
دشمني و نفرت و جنگو پاك كن
اسلحه و توپ و تفنگو پاككن
از رو زمين تا آسمون هفتم
كيسه بكش رو دود آه مردم
وفا نكرده دست بيوفامون
يه عمره جز خطا، نرفته پامون
كيسه به دست بيوفامون بكش
يه خورده سنگ پا به پامون بكش
كيسه بكش به حال واحوالمون
به صفحه نامه اعمال مون
اگر كه راست كارته، چاكريم
وگرنه اصلاً ولمون كن بريم
****
قصه ما، قصهُ سوز و سازه
عزيزم اين رشته سرش درازه
خوب، مث پر يا پوچ يا طاق و جفت
اين جوريام نيست كه بشه جلدي گفت
بس كه زياده شرح جزئياتش
يه ماه ميشه صرف مقدماتش
دوست اياغي واسهمون نمونده
دل و دماغي واسهمون نمونده
وگرنه نقلش كه ملالي نبود
بابت «چيز» شم خيالي نبود
شكرخدا، خرجي نداره گفتن
چي بهتر از گفتن و گل شنفتن
يه نوبت اين ورا صفا بيارين
قدم رو تخم چشم ما بذارين
دوساعت اين جا بمونين چي ميشه؟
يه شب رو بد بگذرونين، چيميشه؟
بد كه مركب نميشه، عزيزم
يهشب كه صدشب نميشه، عزيزم
نم نداره شهري كه شط نداره
ديكته ننوشته غلط نداره
كنايه زيرلبي نباشه
خدمتتون بيادبي نباشه
خداگواهه نقل دريوزه نيست
نقل تعارفات هر روزه نيست
تو دل ما، اگرچه تنگنا هست
براي هركي توش بشينه، جا هست
تو هم بيا تو قلب ما صفا كن
برا خودت يه گوشه دست و پاكن
خداكنه حاجت تون رواشه
دست به خاكستر ميزنين، طلا شه
****
دنيا عجيب و بيدروپيكره
بپا كه شصت پاتتو چشمت نره
عروسكا عاشق پولت ميشن
دولا بشي سوار كولت ميشن
طالب عشق موندگاري عزيز
يه عمره بيخود سركاري عزيز
تو صحبت و حرف و كلوم عاشقن
اينا فقط تا لب بوم عاشقن
حتي اگر يه روزي پاش بيفته
اين قدشم جون تو حرف مفته
تب كني اينا كه بهت ور ميرن
هركدوم از يكطرفي درميرن
الان عزيز جون و نور چشمي
دو روز ديگه، چه كشكي و چه پشمي؟
يخت نگيره، باطلت ميكنن
اينا كه چسبيدن، ولت ميكنن
جون تو هيچ چي بارشون نيست عمو
وفا مفا توكارشون نيست عمو
اگر بيفتي توي چاله چوله
اينا ميرن اتل متلتوتوله
تا عسلي اينام برات زنبورن
به فوت ميآن به باد ميرن اينجورن
****
دوباره كار طنزمون به غم خورد
يه دفعه حالم از خودم به هم خورد
چقدر آه و ناله و دريغا
چقدر بدنوشتن از رفيقا
گلايه مثل آدماي ابله
اونم به اين تلخي و بيخودي... اه
بساطمون عين برنج شفته است
يكي دو روزه حالمون گرفته است
يكي يه چيزي گفت و مام گرفتيم
رومون سيا، حال شمام گرفتيم
جسارتاً شعرم اگه غمين بود
به قول خواجه خاطرم حزين بود
دعا كنين كه حالمون خوب بشه
تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه
مشتي حسن، حال شما چطوره؟
حالت امسال شما چطوره؟
مشتي حسن كافر و دهري شدي
اومدي از دهات و شهري شدي
اين چيه پاته؟ آخه گيوههات كوش؟
كي گفته دمپايي صندل بپوش؟
اي شده از قاطر خود منصرف
نمره پيكان تو، تهران - الف
شد بدل از باغ و زمين سركشي
شغل شريفت به مسافركشي
گله رو كه«هي» ميزدي، يادته؟
كوه و كمرني ميزدي، يادته؟
يادته اون سال كه با مشتي شعبون
ماه صفر، راهي شدين خراسون
يادت مياد «ربابه»، دستش درست،
كنار چشمه، رختها تو ميشست
يادته دستاتو حنا ميذاشتي
شب كه ميشد، درها رو وا ميذاشتي
تو دهتون، سرقت و دزدي نبود
كار واسه همسايه، مزدي نبود
قبل شما، جنهاي طفل معصوم
صبح سحر، جمع ميشدن تو حموم
لنگ و قطيفه توي بقچههاشون
نگاه آدما به سم پاشون!
اصالتاً جناي ناموسپرست
به هيچ خانمي، نميزدن دست
نه زن، سحر، بيرون خونه ميرفت
نه جن به حموم زنونه ميرفت
جن واسه خانمها يه جور خيال بود
اونم كه تازه، جن نبود و «آل» بود!
مشدي حسن چاي و سماورت كو؟
سيني باقالي و گلپرت كو؟
اي به فداي ريخت و شكل و تيپت
بوي چپق نميده عطر پيپت
مشدي حسن، قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون كه دهاتي و نجيبه، مشدي
ميون شهريا غريبه، مشدي
چقدر خوبه چله زمستون
سنبلطيب و كاسني و سهپستون
كنج اتاق، يه جاي خلوت و دنج
شربت نعنا و بهارنارنج
كرسي و چاي نبات و هورتش خوبه
خارش و خميازه و چرتش خوبه
عطر چلو كه از خونه در ميرفت
تا هف تا كوچه اون طرفتر ميرفت
شيطونه وقتي رخنه تو دل ميكرد
بوي غذا روزه رو باطل ميكرد
اون زمونا كه نقل تربيت بود
آدمكشي يه جور معصيت بود
كسي، كسي رو سرسري نميكشت
به خاطر دري وري نميكشت
معني نداره توي عصر «سيدي»
بزرگ و كوچيكي و ريشسفيدي
پدر با ترس و لرز و با احتياط
ميكشه سيگارشو كنج حياط
پسر كه بيشراب، تب ميكنه
بدون ترس و لرز،«حب» ميكنه
مادره با خفت و خونهداري
ميسازه اما دختره فراري
اگر ديدي دختره دست تكون داد
يه وقت بهت در باغ سبز نشون داد
بپا يه وقتي دست و پات شل نشه؟
پنالتيش از صد قدمي گل نشه؟
****
فتنه و دعوا سرنونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي...
ادامه
....
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شكل ماه هرچي مرده
قربون اون مرداي دلشكسته
قربون اون دستاي پينهبسته
مرداي ده، مرداي كاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت كوه، مثل خورشيد
تودلشون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و كمنظير و كمياب
كيسه چپقها به پرشالشون
لشكر بچهها به دنبالشون
بيل و كلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا ميشن از رختخواب
يكسره روپان تا غروب آفتاب
چارتاي رستمن به قدوقامت
هيكلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غيرگرده گلاشون
غبار اگر نشسته روكلاشون
كلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بيريا
****
مرداي نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنه بيدليل
مرداي سرشكسته زن ذليل
مرداي دكتراي حل جدول
مرداي نقنقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين ميكنند به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافهكاري
توي رگاشون ميكشه تنوره
تريگليسيريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمههاشون
هميشه تو همه سگرمههاشون
به زيردست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جستن از مظان شك ها
دايرهالمعارف كلك ها
بچه به دنيا ميآرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم ميزنن
پشت سر اما واسه هم ميزنن
اينجا فقط مهم مقام و پسته
مرداي شهري كارشون درسته !
این شعر، تَهِ دراز دارد !!
من از ركود عشق در خروشم
اگر دروغ ميگم، بزن تو گوشم
تو قلب هيشكي عشق بيريا نيست
حجب و حيا تو چشم آدما نيست
كشته دلبرند وارتباطش
فقط براي برخي از نكاطش!
پرنده پر، كلاغه پر، صفا پر
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر كه مردي
كه ديگه گرد عاشقي نگردي
ما توي صحبت رك و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش
حال كذايي به شما ارزوني
عشقريايي به شما ارزوني
*****
زدم تو خال تون دوباره، آخجان!
حسابي حال تون گرفته شد، هان؟!
اينا كه من ميگم همهش شعاره
عشق و محبت شاخ و دم نداره
مهم فقط نحوه ارتباطه
اينه كه اين قدر سرش بساطه
ناز و ادا هميشه بوده جونم
حجب و حيا هميشه بوده جونم
آدمو تو فكرو خيال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعده اين كه: «من زن تو ميشم،
وصله چاك پيرهن تو ميشم»
حرفاي داغ و پخته و تنوري
چه از طريق نامه يا حضوري
هميشه بوده توي عشق، حاضر
همينه ديگه خب به قول شاعر:
«با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه قول و قرار وپيمون
كه با من غمزده داشتي، رفتي»
تو كوچه تون باز منو كاشتي، رفتي!
چقدر، مونده بيحساب و كتاب
نامه لاكتاب مون بيجواب
چقدر وعدههاي بيسرانجام
چقدر توي كوچه، عرض اندام
چقدر حرفهاي عاشقانه
چقدر آه و ناله شبانه
چقدر گريههاي توي پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدكي سرك كشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن!
چقدر خوابهاي، خوب و شيرين
چقدر، بعدخواب، ناله – نفرين!
*****
خلاصه، عشق و عاشقي همينهاست
اما تو تعريفش هميشه دعواست
اگر دلت تپيد و لايق شدي
عزيز من، بدون كه عاشق شدي!
ادامه خواهد داشت!
اين روزا عمر عاشقي دوروزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه
بلا به دور از اين دلاي عاشق
كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روي ميز من، يه پوشه
كه اسم عشقهاي بنده توشه
زري، پري،سكينه، زهره، سارا
وجيهه و مليحه و ثريا
نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين
چهارده فرشته و سه اختر
دوليلي و سه اشرف و دو آذر
سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوهاي و پركلاغي ...
هزار خانمند توي اين ليست
با عدهاي كه اسمشون يادم نيست!
****
گذشت دورهاي كه ما يكي بود
خدا و عشق آدما يكي بود
نامه مجنون به حضور ليلي
ميرسه اينترنتي و ايميلي!
شيرين ميره ميشينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارك بهجتآباد
زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله كه هس، نيازي به كمند نيست
تو كوچه،غوغا ميكنند و دعوا
چهار تا يوسف سر يك زليخا!
نگاه عاشقانه بيفروغه
اگر ميگن: «عاشقتم»، دروغه
تو كوچههاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
كجا شد اون ظرافت و كرشمه
نگاه دزدكي كنار چشمه؟
كجا شد اون به شونه تكيه كردن
كنار جوب آب، گريه كردن
دلاي بيافاده يادش به خير
دختركاي ساده يادش به خير
ادامه دارد ....
حضور حضرت منيژه خاتون
چطوره حال بچه گربههاتون؟
براي اون دهان و چشم و ابرو
هميشه بنده بودهام دعاگو
زبس كه رفته عشق، توي قلبم
نوشتم اسمتونو روي قلبم
خداگواهه تا شما نيايين
از تو گلوم، غذا نميره پايين
شبا همهش يادِ شما ميكنم
ميرم به آسمون نيگا ميكنم
شما رو مثلِ ماه ميكشم هي
شباهميشه آه ميكشم هي
كسي خبر نداره از قضايا
نه جيجي و نه مامي و نه پاپا
به جاي مارياكري و گوگوش
نوارگريهدار ميكنم گوش
«قشنگترين پيرهنتو تنت كن
تاج سرسروري تو سرت كن
چشماتو مست كن همهجا رو بشكن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم ميخواد كه از سرمحبت
به عشق من بدين جواب مثبت
بگين بله وگرنه دلگير مي شم
تو زندگي دچار تأخير ميشم
اگرجواب نه بياد تو نامهت
خلاصه قهر، قهر تا قيامت!
فداي اون كه نه نميگه ميشم
عاشق يك دختر ديگه ميشم
تو بيلياقتي اگر بگي نه
اندِ حماقتي اگر بگي نه
ببين تو آينه، آخه اين چه ريخته ؟
مثل تو صدتا توي كوچه ريخته!
تو خانمي؟ تو خوشگلي؟ چه حرفا...!
حرف زياد نزن، برو بينيم باآااا
*****
بشين عزيز، پرت و پلا نگو مرد!
اين مدلي نميشه عاشقي كرد
تو هر دلي يه عشق، موندگاره
آدم كه بيشتر از يه دل نداره
درسته،ديگه توي شهر ما نيست
دلي كه مثل كاروانسرا نيست
بازم همون دلاي بچگيمون
دلاي باصفاي بچگيمون
يه چيز ميگم، ايشالا دلخور نشين:
«قربون اون دلايتكسرنشين!»
ادامه دارد ....
خوشا به حال اون كه تو محلهش
هواي عاشقي زده به كلهش
كسي كه قلبش اتصالي داره
ميدونه عاشقي چه حالي داره
با اين كه سخته، بازدلنشينه
«تپش، تپش، واياز تپش» همينه
رد وبدل كه شد نگاه اول
بيرون مياد از سينه آه اول
دل ميگه هرچيبش بگي فوتينا
خواب و خوراك و زندگي فوتينا
عاشق شدن شيدايي داره والا
«خاطرخواهي رسوايي داره» والا
وقتي طرف توكوچه پيدا ميشه
توي دلت يه باره غوغا ميشه
آرزوهات خيلي دورن انگاري
توي دلت، رخت ميشون انگاري
صداي قلبت اون قدر بلنده
كه دلبرت ميشنوه و ميخنده
دين و مرام و اعتقادت ميره
اون كه ميخواستي بگي، يادت ميره
ميخواي بگي: «فدات بشم الهي»
ميگي كه: «خيلي مونده تا سهراهي؟»
ميخواي بگي: «عاشقتم عزيزم»
ميگي كه: «من عاعاعاعا، چي چيزم!»
ميخواي بگي: «بيام به خواستگاري؟»
ميگي: «هواي خوبي داره ساري»
كوزه ضربه ديده بيترك نيست
حال طرف هم از تو بهترك نيست
ميخواد بگه، «برات ميميرم اصغر!»
ميگه «تمنا ميكنم برادر!»
ميخواد بگه: «بيا به خواستگاريم»
ميگه كه: «ما پلاك شصت وچاريم»
***
اول عشق و عاشقي نگاهه
نگاه مثل آب زيركاهه
بين شماها عشقو ميشه فهميد
از تونگاها، عشقو ميشه فهميد
عشق، اخوي، آتيش زيرديگه
نگاه آدم كه دروغ نميگه
نگاه ميگه: «عاشقتم به مولا
به قلب من خوشاومدي،بفرما»
ادامه دارد...
اول که مرا بابت وقفه در گذاشتن ادامه بامعرفتها ببخشید و دوم اینکه می خواهم به مناسبت چهارمین سالروز زلزله ی بم شعر "صبحگاه واقعه" ی برادر را برایتان بگذارم.
همانطور که می دانیدطنز جدی ترین قالب بیان درد اجتماع است و بعضی اوقات آن قدر جدی که گاه در صورت نیز ساختار خود را فراموش می کند و به جد تبدیل می شود. این شعر نمونه ای از این مطلب است.
خواب بودند ، خواب می
دیدندخواب سنگین و غیر
تحمیلیخواب تفریح ،خواب آرامش
خواب شیرین صبح تعطیلی
جمعه :تعطیل ، جمعه :خواب و
خیالجمعه : دروازه ای به باغ
بهشتمثل هر هفته باز هم می
شدمشق را عصر روز جمعه
نوشت***
دخترک خفت و دست های
پدرطفل را بین دست و بال
گرفتسر که چرخاند رختخواب
پدرباز هم بوی پرتقال گرفت
***
پیش از این آسمان محبت
داشتبه زمین، گرم، عشق می
ورزیدتیره شد ارتباط های
قدیمآسمان سرد شد، زمین لرزید
***
خانه ... گهواره ، آسمان
... مادربانگ دیوار و سقف
.. لالاییمردمان ... کودکان خواب
آلودبلعجب صحنه ای تماشایی
***
آسمان قصه بلندی داشت
شهر خوابید و قصه شد
کوتاهدر « بم » اما چقدر طول
کشیدشب یلدای پنجم دی ماه
***
کودکان خفته همچنان
معصومغافل از سقف روی گرده
شانباد می آمدو ورق می
خورددفتر مشق خط نخورده شان
***
کودکم ... مادرت تشر می
زدمنضبط باش و پاک بازی
کندیگر اینجا کسی مزاحم
نیستتا دلت خواست ، خاک بازی کن
***
نخلبانان شهر بم امسال
رطب ختم خویش می چیدند
کودکان گرم رخوتی شیرین
خواب بودند و خواب می دیدند
***
خواب بودندو خواب می
دیدندخواب سنگین و غیر
تحمیلیخواب تفریح ، خواب
آرامشخواب شیرین صبح تعطیلی
بازم همون دوره بيسواتي
قربون اون حرفاي عشق لاتي
قربون اون «مخلصتم، فداتم»
قربون اون «من خاك زيرپاتم»
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حسن يوسف تو باغچه
قربون مردمي كه مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغي
قربون اون تصنيف كوچهباغي
قربون دورهاي كه خوشبيني بود
تار سبيلها چك تضميني بود
***
مرداي ناب و اهل دل نداره
شهري كه بوي كاهگل نداره
بوي خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقيا و ياس و پيچك
بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشك شوق و لبخند
بوي خيار تازه،توي ايوون
تو سفرهاي پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوي خوش كتابهاي كاهي
تو امتحان كتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!
***
آي جماعت، چطوره احوالتون؟
چي مونده از صفاي پارسالتون؟
نگين فلاني از لطيفه خسته است
خداگواهه من دلم شكسته است
با خنده شماس كه جون ميگيرم
براي تكتك شما ميميرم
حتي اگه فقير و بيپول باشيد
دلم ميخواد كه شاد و شنگول باشيد
خونههاتون چرا خوشآب و رنگ نيست؟
چيشده؟ خندهتون چرا قشنگ نيست؟
حرفاي گريهدار نميپسندين؟
ميخواين يه جوك بگم كمي بخندين؟
ادامه دارد ...
دوستانی که مایلند شعرهای ابوالفضل زرویی نصرآباد را از زبان خودش بشنوند می توانند فردا(چهارشنبه ۲۸ آذر) ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر به سالن حجاب کانون پرورش فکری کودکان واقع در خیابان حجاب مراجعه کنند.(کنگره ی شعر اجتماعی)
حال ادامه بامعرفت ها:
شعرم اگه سست و شكسته بسته است
سرزنشم نكن، دلم شكسته است
آدم دلشكسته، بش حرج نيست
شعر شكسته بسته، بش حرج نست
جيكجيك مستونم كه بود برادر
فكر زمستونم نبود برادر
تا كه ميفته دندوناي شيري
روي سرت ميشينه برف پيري
كميسيون مرگ ميشه تشكيل
درو ميشن بزرگتراي فاميل
از جمع بچهها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه، همكلاسيها پير ميشن
همبازيها پير و زمينگير ميشن
الك دولك، الاكلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه ميشه
ليلي و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشك تو كوچهها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داوود
بيحرمتي با معرفت درافتاد
يه باره نسل لوطيها ورافتاد
توي تنور خونهها كلوچه
بوي پياز داغ توي كوچه
چطور شد؟ تموم شد، كجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
***
سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم
ادامه دارد...
شعری که امروز از برادر برایتان می گذارم یکی از کارهایی است که همیشه در خلوت هام زمزمه می کنم و بیشترش را حفظ هستم . کسانی که ابوالفضل را بشناسند حتما می دانند که این اشعار دغدغه های حقیقی اوست و خیلی از مخاطبان جدیدش نیز با این اشعار و "گفت و گو های تنهایی" اش او را شناخته اند.
به دلیل طولانی بودن این مثنوی مجبورم آن را در چند پست بگذارم.
حال می رویم به سراغ قسمت اول مثنوی با معرفت ها که به تمام با معرفت های عالم تقدیم شده است.
اي جماعت! چطوره حالاتتون؟
قربون اون فهم و كمالاتتون
گردنتون پيش كسي خمنشه
از سربنده، سايهتون كمنشه
راز و نياز و بندگيتون درست
حساب كتاب زندگيتون درست
بنده ميشم غلام دربستتون
پيش كسي دراز نشه دستتون
از لبتون خنده فراري نشه
خدا نكرده، اشكي جاري نشه
باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسينيش، نميدونم چرا
بيني و بينيش، نميدونم چرا
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نميدن مثل قديما، دوستا
شاپركها به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشناگز شدن
***
تنگ غروب، كه شهر پرشد از «رپ»
ما مونديم و يه كوچه علي چپ
خورشيده مينشست كه ما پاشديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه كه در اومد، به بيابون زديم
آخ كه بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط كن
اون جا بشين با خودت اختلاط كن
دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود وغصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي،به كوه تكيه كردم
نشستم و تا صبح گريه كردم
سجل و مدرك نميخواد كه گريه